بسوی انقلاب

یک سایت دیگر با وردپرس

متد تحلیل از مبارزات ضد دیکتاتوری (1) – احمد فارسی

بدست • 25 ژوئن 2010 • دسته: سر مقاله


مقدمه
خوشا به حال مارکسیست های قرن نوزدهم که ایدئولوژی شان، در تمامیت اش، مورد نفرت ایدئولوگ های سرمایه داری بود. ایدئولوگ های مزدور سرمایه داری، هم به شکل منطق دیالکتیک و متدلوژی تاریخی شان حمله می کردند و هم به محتوایِ فلسفی و نفی “همزیستی و مبارزه اضداد” و هم به نتایج علمی تحقیق و تحلیل شان از تاریخ تکامل و جامعه طبقاتی بشری و هم از اهداف کمونیستی و استراتژی انهدام ماشین حکومت سرمایه داری از طریق قیام مسلحانه توده ای و ایجاد ارتش شهروندان داوطلب و هم ترمینولوژی خاص ایشان. به همین علت شناخت یک مارکسیست برای خوانندگان نشریات آن زمان بسیار ساده بود. جنبش کمونیستی آن دوره بسیار جوانتر از آن بود که ادعای دستاوردی داشته باشد و از اعتبار زیادی برخوردار باشد تا فرصت طلبان بورژوا را برانگیزاند تا برای پیشبرد منافع گروهی و شخصی شان به استفاده از این ترمینولوژی روی آورند و بخواهند در زیر عنوان “مارکسیست” پنهان گشته و به اعتبار آن آویزان شوند.
اما امروزه، پس از “کمون پاریس” و “انقلاب اکتبر 1917” و دستاوردهای دوران های انقلابی 1848 تا 1923، و کلاً اثباتِ صحت تحلیل هایِ مارکسیستی بر مبنایِ قوانین حرکت “سرمایه” و “تضاد منافع طبقاتی”، بخش بسیار گسترده ای از ایدئولوگ های اقشار مختلف بورژوازی برای علمی جلوه دادن نظرات خود و سوء استفاده از اعتبار مارکسیسم و جنبش کارگری، در حین نفی کامل متدلوژی و محتوای این ایدئولوژی، الفاظ و ترمینولوژی آن را برای استتار منافع طبقاتی شان به کار می گیرند. و متأسفانه، برای خواننده ای که با علم مبارزه ی طبقاتی و اصول بنیادین متدلوژی و تاریخچه مارکسیسم آشنایی نسبتاً کاملی نداشته باشد، بخصوص در چنین دورانی که پیر و جوان از مطالعه گسترده و تحقیق ریشه ای مسائل گریزانند، تمیز یک مارکسیست از غیر آن دشوار است. حتی برای فعالان کارگری و دانشجویان و “متفکرین” جوان و صادقی که مارکسیسم را دوست دارند و جذبِ اعتبار و حیثیت تاریخی اش شده اند، اما آن را از طریق مطالعه یِ “الفبایِ کمونیسم” بوخارین و “اصول مقدماتی فلسفه” پولیتسر و “تئوری شناخت” کرنفورث (و انواع مارکسیسم به زبان ساده) و …آموخته اند و بدون مراجعه به منابع اصلی آن و تحقیقات گسترده و مستقل تاریخی در اجزاء این علم، “باورش” کرده اند، تشخیص سره از ناسره غیر ممکن است.
همچنین، همراه با علل فوق باید علت دیگر و بسیار مهمی را افزود. یعنی آموختن علم مبارزه طبقاتی، جدا از پراتیک انقلابی در این مبارزه! که البته تا حدود یک دهه پیش، می شد آن را به علت وجود شرایط رکود در مبارزه طبقاتی جهانی و ایران توجیه نمود. چنین جدایی ای باعث می شود تا انواع تئوری ها با داشتن قالب های زیبا و ارتباط سیستماتیک اجزایشان جذاب باشند و جلوه یِ “حقیقت” پیدا کنند. ویترین ایدئولوژی های کاذب “مارکسیستی”، همچون دیگر کالاها، در قالب های “ارتدوکس”، “اروپایی”، “نوین”، “پسا – پیشا” و … که میلیاردها دلار هزینه یِ بازاریابی و جذاب سازی شان گشته است و مزین به چهره های “جایزه گرفته”یِ تبلیغاتی متعدد و متنوع جهانی و بومی می باشند، در مقابل مان گسترده شده و برای هر سلیقه و منافعی، آماده یِ تحویل می باشند. درصورتیکه در اولین تقابلشان با واقعیت مبارزه یِ طبقاتی، رشته هایشان پنبه شده و در هم می ریزند. بنابراین، بدا به حال ما که با این اوضاع، و سیطره یک قرن کامل رویزیونیسم و اپورتونیسم بر “احزاب” و “سازمان ها” و “رهبران جنبشی”، بخواهیم علم مبارزه طبقاتی را از “علم صوری” بورژوازی تشخیص دهیم.

نگاهی به “بازنگری و مروری بر مواضع ی اپوزیسیون به اعتراضات اخیر” (1)

مقدمه بالا برای این بود که با نویسنده ی مطلب “بازنگری و مروری بر مواضع ی اپوزیسیون به اعتراضات اخیر” همدردی کرده باشیم. او در پاراگراف آغازین مطلب خود می نویسد” « چند ماهی جامعه ی ایران شاهد اعتراضات مردمی در ابعاد وسیع بود; اعتراضاتی که بالطبع می توان از میان آن درس های فراوانی را بیرون کشید و به عنوان متد (؟!!) و سرفصل های نظری – آموزشی خود قرار داد. می توان یکبار دیگر نگاهی هم به چند ایده یِ اساسی طرح شده در درون اپوزیسیون مدافع ی سرمایه و همچنین نیروهای موجود در خارج از کشور انداخت و به این جمع بند دست یافت که جدا از دخالتگری های عملی، از زاویه ی سیاسی – نظری تا چه اندازه این ایده ها منطبق بر واقعیات بوده است و کدامین یک، در خلاف منفعت توده ها و در بی وظیفه گی سیاسی و یا این که کدامین یک نمایان گر ذوق زدگی و تحریف حقایق اعتراضات اخیر مردمی بوده است.» سپس، نویسنده چهار نظر را اساسی معرفی کرده که «بی شک دارند از منفعت سیاسی و طبقاتی ای پیروی می نمایند و مبلغ سیاست های معین اند.»
از نظر نویسنده، اول، نظری است که خود را با اپوزیسیون دولتی هماهنگ کرده است که «حکایت شان کاملاً روشن است … از جمله سازگارا، گنجی، و نیروهایی چون اکثریت… که وظیفه ای بغیر از به انحراف کشاندن مبارزات به حق توده های محروم ندارند…» و «دائماً نقش سوپاپ اطمینان سرمایه .. » را بازی می کنند. البته در اینجا از یکی از مهمترین تشکیلات حامل این نظر، یعنی جناحی از حزب توده غاقل می ماند.
و دوّم، نظری است که به بهانه یِ رهبری “سبزها” این مبارزات را ارتجاعی دانسته که «آب به آسیاب ریختن سرمایه و در خلاف منفعت کارگران و زحمتکشان توضیح می دهد.» او در پیروان این نظریه از “حکمتیست ها” در درون(؟!!) نام می بَرد. و اگر در مورد نظر اول، روشن کرده است که “سوپاپ اطمینان سرمایه” است، نظر حکمتیست ها را به انحراف و کژ فهمی مارکسیسم نسبت می دهد. اما نقد خود را به روشن کردن منافع طبقاتی چنین نظرگاهی نمی کشاند. یعنی بر خلاف نظر اول که بیان کننده ی منافع جناحی از سرمایه است، نمی گوید که “پرهیز مردم از دخالتگری در این مبارزات” به نفع جناح حاکم نظامی – امنیتی احمدی نژاد – خامنه ای است. همچنین، برای ما تعجب دارد که چرا از حامیان داخل کشوری این نظریه، یعنی مارکسیست های علنی “کانون نویسندگان” و … (زرافشان و رییس دانا) که بارها از طریق رسانه های سرمایه داری “صدای آمریکا” و غیرو برای انگ “توطئه امپریالیستی” و “انقلابات رنگین” زدن به این مبارزات مورد استفاده قرار گرفتند نامی نمی برد؟ درصورتیکه تأثیر انعکاس نظرات این آقایان و جناح دیگری از حزب توده که مبلغین همین نظرگاه هستند بسیار موثرتر از “حکمتیست ها”یی است که کلامشان برای داخل کشوری ها ارزشی ندارد.
سوم، گویا نظری است که ادعا کرده است که این مبارزات تحت تأثیر فعالیت های سازمانی ایشان بوده است و این مبارزات را “انقلابی دیگر” معرفی می کنند. از جمله “حرب کمونیست کارگری” که مدعی است مردم «کاملاً سبز را دور زده است و عناصر و وفاداران به نظام جمهوری اسلامی هیچ جایگاهی در میان مردم نداشته و ندارند.» که آنوقت «به دنبال آن عده ای ساده اندیش هم با “تحقیقات” خود پی برده اند که این جنبش از همان نیمه شب 22 خرداد موسوی و امثالهم را دور زده است و با واژه های غیر واقعی ای همچون “اعتلای” جنبش، مردم “آگاه” و “انقلابی”، آگاهانه به تحربف حقایق پرداخته اند.» و سپس 3صفحه از 4 صفحه ی خود را وقف کوباندن این نظریه می کند. به حدی که فراموش می کند که نظر چهارمی هم بوده است که می بایست شکافته می شد. در اینجا کاملاً مشخص می شود که هدف اصلی این نویسنده در حقیقت برخورد با نظریه سوم بوده است، اما از آنجاییکه در اینصورت می بایست بسیار دقیق تر به مسئله برخورد می کرد و گزارشات دقیقی که بصورت روزمره در طی یکسال پیش داده شده که مبنای این تحلیل قرار گرفته است را به چالش می کشید، که برای روشنفکر مغرض و تنبلی چون او کاری دشوار و اثبات ادعاهایش ناشدنی بود. بنابراین تصمیم می گیرد آن را در لفافه یِ عمومی “چهار نظر” و “بازنگری و مروری بر مواضع ی اپوزیسیون به اعتراضات اخیر” بیان کند. اقدامی که اجرایش بسیار ناشیانه انجام گرفت و نتوانست از “بیرون زدن دُم خروس” جلوگیری نماید.
همچنین، از آنجاییکه کسی بغیر از رفقای ما چنین تحلیل دقیقی از اوضاع نداده اند(2) و بخصوص، بغیر از ما کسی، از جمله هیچ یک از شاخه ها و جریانات “حزب کمونیست کارگری” ، روز 23 خرداد را بمثابه آغاز روند حرکت مستقل توده ها از رهبری موسوی و کروبی اعلام نکرده اند، حق پاسخگویی به اتهامات “دنباله روی” از حزب کمونیست کارگری، “تحریف آگاهانه حقایق”، “ذوق زدگان سیاسی و قلم زنانِ تحریف حقایق”، “مدافعین بی چون چرای سرمایه” و … را به خود می دهیم که به دنبال این مطلب، اندکی به آن خواهیم پرداخت. اما مهمتر از هر چیز بنظر ما بیان متدلوژی تحقیق و تحلیلی است که نظریه ما بر آن مبنا شکل گرفت و استوار گشت. تحلیلی که بسیاری از روشنفکران بی عمل را در خارج از کشور و چپ سرمایه داری در داخل کشور را برانگیخته تا برای محدود تر کردن تأثیر آن بر مبارزان کمونیست، به هر در و پیکری بزنند و از هر ابزار غیر اخلاقی استفاده نمایند.

متدلوژی دیالکنیک

متاسفانه نیاز مبارزاتی کمونیست ها و جنبش های طبقه کارگر در قرن نوزدهم رهبران آن زمان را چنان گرفتار تحقیق و تبیین اصول عینی جامعه بشری و مبارزات طبقاتی کرده بود که نه مارکس و نه انگلس و نه هیچ متفکر دیگر کمونیستی وقت آن را نیافتند تا بصورت تفصیلی و مشخص به منطق و متدلوژی ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی بپردازند. البته، نیازی فوری هم نمی دیدند، چرا که به گفته ی خود مارکس، اصل کار را هگل کرده بود. در حقیقت، تنها کار مارکس در این زمینه این بود که در عوض تحقیق در حرکتِ”روح مطلق”ِ از خود بیگانه شده، به تحقیق در مورد هستیِ مادی بپردازد و هر شکل و روابط آن را با دیگر اشکال، نه بمثابه یِ ارتباط اشکالِ نامتناهی روح با خود، بلکه، بمثابه یِ اشکال متنوع هستی مادی و روابط مشخص بین هر یک، و شناخت مشخص از اجزاء و تضادهای موجود در آن که ضرورت گذار به شکل دیگر را باعث می شوند، مورد تحقیق قرار داده و سپس، به بازسازی کل پدیده، و این بار بمثابه یِ در بر گیرنده یِ کلیه ی اشکال و اجزاء تشکیل دهنده اش، یعنی “کل مشخص” بپردازد! با این تبصره که ذهنِ متناهی بشر، هرگز نمی تواند انعکاس کاملی از پدیده های نامتناهی مادی را در خود بازتولید کند و در نتیجه همواره نسبیتی از آن را در بر می گیرد که با تکرار پروسه شناخت، هر بار گامی به جلو بر می دارد و بقول انگلس، هرگز به درک مطلق آن نمی رسد. بنابراین، برای آنکه بخواهیم منطق دیالکتیک را بیاموزیم، می بایست همچون کمونیست های قرن نوزدهم، مستقیماً به هگل روی آوریم و امیدوار باشیم که در دالان های پیچیده ی فکری و شیوه ی بیان رمزآلود او گم نشویم. چون، منطق دیالکتیک چیزی نیست جز شیوه یِ شناخت لحظاتِ در هم تنیده، که بخودی خود روند پیچیده ای است که با بیان رمزآلود هگل بسیار پیچیده تر می نماید و گم شدن در اصول حرکتی آن بسیار ساده می شود.
“علم” برای یک مارکسیست همان تحقیق پدیده های مادی و بدست آوردن شناخت از آن پدیده ها با سیر کامل “پروسه شناخت” است. البته نه “پروسه شناخت” ساده شده توسط مائو و کورنفرث و استالین و … که تنها به تعریف متافزیکی آن قناعت کرده اند. از دید ایشان پروسه شناخت فعالیت مادی مغز بشری است که از تحقیق پدیدهِ مادی آغاز شده و در پروسه خود، دوباره به ماده باز می گردد. سپس، از انگلس هم ضرب المثلی می آورند که “اثبات شیرینی در خوردنش است”. و خیال خود را راحت می کنند که مثلاً به زبان ساده (؟!!) پروسه شناخت ماتریالیسم دیالکتیک را توضیح داده اند. شاگردان و خوانندگانِ بد بخت ایشان هم فکر می کنند که با همین یک کتاب “دیالکتیسین” شده اند. وای به حال بد بخت در جه دوم و یا کارگری که مجبور است ماتریالیسم دیالکتیک را، تازه، از این شاگردان یاد بگیرد. بسیاری از فعالان کمونیست و کارگری کنونی ما نیز مارکسیسم را از همین طریق آموخته اند و اینک چنان ارائه تحلیل از شرایط مشخص می دهند، که خواننده ای صادق که حداقل به ناآگاهی خود و عدم تسلطش بر شناخت دیالکتیکی معترف است را به گریه می اندازند.
حقیقت “پروسه شناخت” از لحظات بعضاً بیشماری تشکیل گشته است که فقط دو لحظه یِ آن مستقیماً به مادیّت پدیده ی مورد تحقیق مربوط می شود. لحظهِ آغازین تولید “تصور” از یک شیئ یا پدیده ی مادی، و لحظهِ پایانی اثباتِ صحت نتیجهِ پروسه شناخت در آزمایشگاه و یا پیش بینیِ بازتولید طبیعی آن در طبیعت و یا جامعه. در میان این دو لحظه، لحظاتی از پروسه شناخت قرار دارد که شامل گذار از مراحل مختلف تفکر می باشد که هر مرحله تولیداتِ ذهنی ای دارد که در مرحلهِ بعد بوسیله ذهنیت بشری باید مورد استفاده قرار گیرد تا نهایتاً به درک نسبی ای از “کل مشخص” بیانجامد. تنها در این زمان است که این درک از “کل مشخص” با واقعیت ماده سنجیده می شود تا میزان نسبیت صحیح آن مورد ارزیابی و اثبات قرار گیرد. این مراحل واسطه ای را حرکت “ذهن در ذهن” (تفکر) می نامیم. آنچه که هگل به مثابه یِ “حرکت روح برای بازگشت به خویشتن” می دانست. پس، خواندن هگل با این کلید “رمز گشایی” می شود. مراحل مختلف “حرکت روحِ از خود بیگانه، برای بازگشتِ به خویشتن” در حقیقت و برای یک ماتریالیست همان مراحل مختلف “تفکر” است.
اولین قدم در پروسه شناخت برای تمامی ابناء بشر و حتی حیوانات ایجاد “تصور” است. در اینجا ذهن فعالیت خاصی ندارد. بشر از طریق احساسات پنجگانه خود “تصویری” در ذهنش (مغزش) بوجود می آید. تصویری از هستی که صرفاً “تصور” است و با حقیقت مادی فرسنگ ها فاصله دارد. در این لحظه مقولاتی چون کیفیت و کمیت، و تصویر ”کل مجرد“ قابل شناسایی اند. بسیاری از مردم عادی از همین “تصور” به نتیجه گیری های مشخصِ کلی می پردازند، درصورتیکه این تصویر تنها لحظه ای از حقیقت پدیده است و هنوز با مشخصات آن تکمیل نگشته است. به همین علت هم نتیجه کلی گرفته شده از این تصویر، هرگز با حقیقت سازگار نگشته و طرح های ارائه شده بر آن مبنی هرگز به نتیجه و هدف نمی رسند. یک نمونه از این نوع برخورد، این تحلیل برخی از فعالان کارگری و ”کمونیستی“ است که “عدم تشکل یابی طبقه کارگر به علت سرکوب وحشیانه ی حکومتی است” و سپس حکم می دهد که پس اگر خواسته هایی را مطرح کنیم که حکومت را به سرکوب بر نیانگیزاند، خواهیم توانست کارگران را متشکل کنیم”. اما دیده ایم که این نتیجه هرگز به واقعیت تبدیل نشده است. چرا که “سرکوب حکومتی” تنها یک تصور است. گو اینکه به اندازه یِ یک تصور حقیقت دارد و بخش مهمی از علل آن به شمار می رود، اما کل حقیقت نیست. (3) علل دیگری مانند ناآگاهی عمومی طبقه کارگر در ایران، که نیاز به بررسی تاریخی از رشد و تکامل طبقه کارگر دارد، و همچنین، ضعف تاریخی عناصر این آگاهی ناقص، یا جنبش کمونیستی، شرایط عینی بحران سرمایه داری و بیکاری عمومی بعنوان سلاح سرمایه داری علیه تشکل یابی کارگری و خلاصه بسیاری از دلایل دیگری که خود را در این ”تصویر“ کلی نمایان نساخته اند نیز به همان اندازه و حتی بیشتر در این پدیده تأثیر گذار هستند که تنها با ادامه ی تحقیق و تفکر قابل شناخت می شوند. پس اگر ما پروسه شناخت را ادامه دهیم با اشکال و اجزاء این تصویر کلی آشنا شده، تضاد هریک و رابطه درونی آن شکل را می یابیم و سپس رابطه یِ این شکل با جزئی دیگر را کشف می کنیم و پی می بریم که چه ضرورتی باعث گذار این جزء به جزء دیگر می شود و از یک شکل و رابطه به شکل و رابطه ی دیگری می پردازیم تا دیگر جزء بررسی نشده ای باقی نمانده باشد. (4)
تفکر علمی با شکستن “تصویر” عام اولیه به اجزاء آن آغاز می شود. مغز تربیت نشده، به همان تصور عام می چسبد و آن را حقیقت می پندارد. البته تصویر عام اولیه دروغ یا کذب نیست، اما فقط یک جنبه و یک جزء از حقیقت است. یک ذهن آموزش دیده می داند که باید این تصور را به نفع یافتن اجزاء آن شکاف دهد. تا حدی که دیگر کلیتی از آن باقی نماند. همانطور که مارکس در ”کاپیتال“ روابطِ جامعه سرمایه داری را به کوچکترین جزء آن، “کالا”، (5) شکافته و سپس آن را نیز به “ارزش مصرف” و “ارزش مبادله” می شکافد. اما در اینجا متوقف نمی شود. او نشان می دهد که چگونه داشتن “ارزش مصرف” ناگزیر به “ارزش مبادله” می انجامد و “ارزش مبادله” برخاسته از “ارزش مصرف” است. آنگاه ادامه می دهد و “ارزش مبادله” را می شکافد، و توضیح می دهد که هم برابر و هم متفاوتند، همین اتحاد برابری و تفاوت در ارزش مبادله کالا است که گذار به “زمان کار اجتماعاً لازم” را ضروری می کند و در تدقیق روابط زمان کار اجتماعاً لازم است که ضرورتاً به رابطه معکوس آن با “نیروی کار” می رسد و همینطور از یک صورت به صورت دیگر رفته و ضرورت رابطه یِ بعدی را توضیح می دهد و “ارزش اضافه” را نتیجه می گیرد و آنقدر می رود که ذهن تعلیم نیافته رابطه کلی نظام سرمایه داری را فراموش کرده و در دریای نامتناهی این روابط جزئی گم می شود. تا اینکه در بخش هفتم، در ارتباط با “روند انباشت سرمایه” همه چیز بمثابه کلیت “سرمایه” به یک رابطه انسانی ختم می شود و آنگاه باز هم تاریخ چنین انباشتی را مورد بررسی قرار می دهد.(6) البته تنها برای اینکه دوباره “سرمایه” را مورد شکاف قرار داده و انواع آن و رابطه ی متقابلشان را مشخص سازد. (7)
در این مرحله از تفکر است که متد پوزیویستی “فلسفه علم” در جا می زند. برای یک دیالکتیسین، تجزیه یِ تصویر کلی به اجزاء آن و توضیح روابط متقابل هر یک تنها آغاز تفکر علمی است، اما برای یک پوزیتویست، تمامی علم است. او دیگر جرات نمی کند که قدم جلوتر گذاشته و این اجزاء را در یک کل تاریخاً مشخص پیوند دهد. مانند کاری که مارکس کرده است. او در بخش “روش اقتصاد سیاسی” در مجموعه یِ “گروندریسه – مبانی نقد اقتصاد سیاسی” می گوید: «در زمینه یِ تکوین مقوله های اقتصادی در علوم تاریخی و اجتماعی هم باید به خاطر داشت که موضوع – یعنی جامعه یِ نوین بورژوائی – در این علوم، هم در ذهن مطرح است و هم در واقعیت. و از این رو مقوله های مورد بحث بیانگر شیوه ها و شکل های هستی و غالباً جوانب ویژه یِ همین جامعه خاص یا همین موضوع اند، یعنی وجود این جامعه، از لحاظ علمی مقدم بر لحظه ای است که ما شروع به بحث کردن از آن به عنوان جامعه می کنیم. این قضییه بطور کلی در مورد علم هم صادق است. باید این قاعده را به خاطر سپرد زیرا از لحاظ توالی و نظم مقوله ها بسیار سودمند خواهد بود. مثلاً بنظر نمی رسد برای شروع کار هیچ چیز طبیعی تر از پرداختن به اجاره زمین، و مالکیت زمین باشد، چون این دو مقوله با زمین، این منبع همه تولیدها و همه هستی ها و نیز نخستین شکل تولید تقریباً در همه جوامع مستقر – یعنی کشاورزی-پیوستگی دارند. اما چیزی اشتباه آمیزتر از آن نخواهد بود. در همه شکل های جامعه یک نوع خاص تولید بر سایر شکل ها غلبه دارد و مناسبات آن نوع خاص هم بر سایر مناسبات تولیدی تأثیر می گذارد. پس به زمینه ای عام می رسیم که همه رنگ ها در آن شناورند و از آن مایه می گیرند. بعبارت دیگر هر جوی تعیین کننده یِ وزن مخصوصی تمامی هستی های خاصی است که در آن مادیت یافته اند.» (8) منظور او اینست که نمی توان مثلاً اجاره زمین را بدون وجودش در کلیت مناسبات سرمایه داری بررسی کرد. اجاره زمین تنها زمانی وافعی و عینی است که بر زمینه تاریخی مشخصی مورد بحث قرار گیرد. زمینه ی تاریخی مشخصی که همه چیز را، از جمله زمین را تبدیل به کالا نموده است و نه صرفاً “ابزار و منبع تولید”. به همین خاطر نیز مارکس، فردیتی را نقطه آغاز بحث “اقتصاد سیاسی” قرار می دهد که مشخصه و در بر گیرنده یِ تمامی روابط و مناسبات سرمایه داری، یعنی “کالا”،است. و نه فردیت انسانی “رابینسون کروزو” یی که در تمامی اعصار به همانگونه تصور می شود. یا “کار” که از زمان تبدیل میمون به انسان بوده است. بلکه کالایی که قانونمندی آن تبلوری از کل رابطه انسانی در عصر سرمایه است.
ما در اینجا صرفاً برای اظهار فضل نیست که درک خود را از شناخت دیالکتیک مختصراً توضیح دادیم. بلکه در قسمت بعدی نشان خواهیم داد که در تحلیل از شرایط مشخص جامعه ایران در سال گذشته و در طول این مبارزات چگونه آگاهانه این اصول را برای شناخت صحیح تر و جلوگیری از اشتباهات بیشتر به کار گرفتیم. فقط نویسنده ی مطلب “بازنگری و مروری بر مواضع ی اپوزیسیون به اعتراضات اخیر” نیست که به کار گیری آگاهانه دیالکتیک را “نحریف آگاهانه” می خواند، بلکه دیالکتیسین ها همواره مورد چنین اتهامی از طرف متافزیسیت ها قرار داشتند. تهمت ها یی که مارکسیست های قرن نوزدهم هم به کرّات شنیده بودند و با بحث های اثباتی خود، مغلطه و پشت هم اندازی های منتقدین بورژوازی را افشا کردند.
ادامه دارد …..
یادداشت

1.نوشته شباهنگ راد- سایت بروسکه http://www.brwska.org/fa/index.php?mode=print&news=4260
2. نظرخواهی گزارشگران از رامین رحیمی درباره اوضاع کنونی http://mag.cwiran.com/?p=939
3. [33]… سیال کردن افکار سخت شده بسیار دشوارتر از روانی دادن به واقعیت حسی است… جوهر و عنصر وجودی تعیّنهای فکری «من» است; قدرت، امر سلبی یا واقعیت محض است. حال آنکه تعیّنهای حسی بی قدرت اند، بیواسطگی مجرد یا اینکه هستی چونانی اند. افکار وقتی سیال می شود که تفکر محض، یعنی بیواسطگی درونی، خویشتن را بعنوان یک جنبه بازشناسی کند; … – مقدمه بر پدیدار شناسی روح – هگل، ترجمه دکتر محمود عبادیان – انتشارات انزلی- ص 59
4. [34] این حرکت ذات های محض آن چیزی است که بطور کلی طبیعت علمی بودن را می سازد. از دیدگاه پیوند مضمون ذاتها، این حرکت مبین ضرورت مضمون و تناوردگی اش به یک کل آلی است. این حرکت راه به مفهوم دانندگی می برد و در ضمن ان است که مفهوم به روندِ شدنِ ضروری و کامل می انجامد. بنابراین، این راه تدارکی دیگر بری از رنگ تصادفی فلسفیدن است و مناسبتی ندارد که به این یا آن موضوع وابستگی یابد و یا درگیر آنچنان مناسبت و فکرهایی شود که خاص آگاهانِ کمال نیافته است و ماشی از چیزی است که طبیعت امر تصادفی بودن آن اقتضا می کند، و جویای آن نیست که حقیقت امر را با تمسک به این یا آن استدلال له و علیه و یا استتنتاج و پیامدی که زاییده ی افکار متعیّن است اثبات کند، بلکه این راهی است که در آن حرکت مفهوم خواهد توانست بر تمامی قلمرو جهان آگاهی در تکامل ضروری خویش فراگیر شود. همانجا – ص 61-62
5. سرمایه (جلد اول)– مارکس، ایرج اسکندری – انتشارات حزب توده – فصل اول
6. همانجا – فصل هفتم
7. سرمایه (جلد دوم) – مارکس، ایرج اسکندری – انتشارات حزب توده
8. گروندریسه – مبانی نقد اقتصاد سیاسی- مارکس ، باقر پرهام و احمد تدین – انتشارات آگاه – بخش 3-1 روش اقتصاد سیاسی – ص ص 33 و 34

Pal


فرستادن نامه به این نویسنده | همه‌ی نوشته‌های

دیدگاه خود را بیان کنید.