بسوی انقلاب

یک سایت دیگر با وردپرس

ماتریالیسم دیالکتیک و تئوری" سنتز نوین" – بـابـک فـرزام

بدست • 24 جولای 2011 • دسته: اهم مطالب٬ بحث آزاد



مقدمه

چندی است، تئوریی به نام سنتز نوین توسط باب آواکیان رهبری حزب کمونیست انقلابی آمریکا R.C.P به عنوان راه کاری جدید برای کمونیستهای جهان معرفی شده است. حزب کمونیست ایران (م. ل. م) ایران نیز به نوبه خود سعی دارد این نظر را در درون جنبش کمونیستی ایران ترویج نماید.
به علت اعتقاد راسخی که در جنبش کمونیستی ایران به عدم لزوم ارتباط بین سلول های جنبش کمونیستی وجود دارد و در نتیجه عدم ارتباط بین سازمانها و گروههای موجود، این کارزار در حول وحوش این سازمان ماند و کسی اهمیتی برای آن قائل نشد. برای جنبش پراکنده کمونیستی ایران مهم نخواهد بود که بخشهای کوچک آن چه سرنوشتی پیدا می کنند. اصولا برای کمونیستهای ایران این مطرح نیست که تک تک کمونیستها، سرمایه های جنبش کمونیستی هستند؛ و باید در مبارزه ای خستگی ناپذیر با انتقاد و انتقاد ازخود در پالایش ایدئولوژیکی خود و دیگر رفقا اهتمام ورزید. همانطور که گفتم جنبش کمونیستی ما در یک بی ارتباطی ارگانیک و سازمان یافته قرار دارد. چیزی که تنها و تنها با نفی کل سازمانها و احزاب موجود قابل حل است. سالهاست که ضرورت انحلال کلیه احزاب و سازمانها به منظور ایجاد یک حزب کمونیست واقعی به چشم می خورد. وجود تک تک سازمانها و احزاب ورشکسته موجود، ترمزی است در مقابل این مسئله اساسی که مهمترین و عاجل ترین مسئله پیش روی کمونیستها، ایجاد یک حزب کمونیست واقعی است. حزبی که نه در خود و برای خود، بلکه یک سازمانده مبارزات اقشار و طبقات مختلف مردم باشد. مسلما ایجاد چنین حزبی بدون یک ارتباط ارگانیک و گسترده با جنبش داخل ایران توهمی بیش نخواهد بود. توهمی که بر خواسته از خارجه نشینی و پاسیویسم است. عملکرد سازمانها و احزاب موجود ثابت کرده است که سالهای سال است که رسالت تاریخی شان تمام شده است. فقط و فقط دریک تحول انقلابی است که جنبش انقلابی کمونیستی ایران می تواند از این پاسیویسم، رویزیونسم و رفرمیسم نجات یابد.
سنتز نوین مسائل مهم بسیاری برای بحث پیش رو گذاشته است که در اینجا من پیشنهاد می کنم رفقا با مطالعه و نقد آن به غنای تئوریک جنبش کمونیستی ایران بیافزایند. چیزی که جنبش کمونیستی ما از آن رنج می برد، همانا ضعف تئوریکی است که سالیان سال است گریبانش را گرفته. جنبش کمونیستی ایران قبل از آنکه یک جنبش فلسفی اقتصادی باشد، یک جنبش سیاسی خالص است و سالهاست که در همانجا در جا می زند بدون آنکه در نظر داشته باشد که مهمترین و ظیفه جنبش کمونیستی، سازماندهی توده های زحمتکش و در راس آنها پرولتاریا به منظور انقلاب، برای خورد کردن ماشین دولتی بورژوازی است. و این خورد کردن ماشین دولتی قبل از آنکه سیاسی باشد اقتصادی است. یعنی قبل از آنکه ما بخواهیم عروسکهایی چون احمدی نژادها و خامنه ای ها را سرنگون کنیم می خواهیم سیستم بهره کشی موجود را در هم شکنیم. و این نه به منظور ایجاد یک سیستم بهره کشی نوین بلکه به منظور محو کل بهره کشی انسان از انسان است. این یعنی بنای یک نظم اقتصادی نوین، و این نظم اقتصادی نوین تکیه بر فلسفه ای دارد که پرولتاریا را نه به عنوان طبقه ای در خود و یا برای خود بلکه به عنوان طبقه ای که رسالت آزادی کل بشریت را دارد می شناسد. طبقه ای که رسالتش بازگرداندن عنوان انسان به انسان است. یعنی یک انسان طبیعی نه یک انسان طبقاتی. انسانی که منافع اجتماعیش اراده اوست. از بین مسائل اساسی و مهمی که در سنتز نوین مطرح شده است، طرح و یا بهتر بگوئیم، مطرح نکردن نقش طبقه کارگر، از همه مهمتر و اساسی تر است. دید چریکی که رفقای م ل م ایران نسبت به طبقه کارگر و زحمتکشان دارند یعنی ندیدن آنها و در حقیقت دیدن آنها به عنوان سیاهی لشگر برای به قدرت رسیدن کمونیستها،( نظری که در بین کمونیستهای ایران تقریباٌ عمومیت دارد ) در این تز بچشم می خورد. می توانید به طرح پیشنهادیR.C.P تحت عنوان ” قانون اساسی برای جمهوری سوسیالست نوین در آمریکای شمالی ” مراجعه کنید. در آنجا اسمی از شورا های کارگری و نقش آنها در قدرت نیست. احتیاجی هم نیست چون اینها طبقه کارگر را توده ای بی سواد و عاری از قدرت تصمیم گیری معرفی می کنند. و این روشنفکران کمونیست هستند که باید برای آنها و بدون حضور آنها، در کتابخانه ها و نه در جبهه های رزم بر علیه بورژوازی برنامه نویسی کنند. البته من فکر می کنم مسئله شوراها هنوز به عنوان اساسی ترین بحث جنبش کمونیستی جهان مطرح است.هنوز زخمهائی که بر پیکر جنبش کمونیستی جهان بواسطه ندیدن طبقه کارگر وارد آمده، درمان نشده است. کمونیستها باید درک روشنی از حکومت شوراها داشته باشند.یعنی درکی روشن از چگونگی مختصات این حکومت، درکی روشن از شوراها و جایگاه این شورا ها در قدرت. و اینکه طبقه کارگر در کجای این سیستم قرار دارد؟ همینکه بگوئیم: “به رهبری پرولتاریا” این مسئله ای را حل نمی کند. چناچه دیدیم در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و در چین سوسیالیستی این را گفتند ولی عملا شوراها به صورت یک آپاندیس در آمد. یک زائده ای که باید از دست آن خلاص می شدند. خوب بورژوازی آمد و آنها را خلاص کرد. این یک موضوع مهمی است که من پیش رو می گذارم تا روی آن بحث گردد. شوراهایی که کمونیستها می گویند باید با شوراهایی که جریانات رفرمیستی مثل راه کارگر می گوید فرق اساسی داشته باشد. و آن فرق را باید به وضوح نشان داد. وقتی با یک جوان وارد بحث می شویم اولین چیزی که می خواهد از یک کمونیست بداند این است که کمونیستها چگونه می خواهند قدرت را بگیرند و ویژه گی های حکومت آینده به چه صورت خواهد بود. چه برنامه ای وجود دارد تا اشتباهات گذشته تکرار نشود؟ باید بتوان به این پرسش های مهم جواب قانع کننده ای داد. بخصوص با تبلیغاتی که بورژوازی در زمینه بر خود به استالین و پولپوت به راه انداخته است می خواهد کمونیستهارا در یک گوشه گیر بیااندازد. روز به روز بورژوازی آمار قتلهای استالین را افزایش می دهد. تا به حال به زعم اینها استالین بیش از چهار میلیون انسان را قتل عام کرده است و فکر می کنم در سالهای آینده این آمار سر به چند صد میلیون بزند خوب ماکمونیستها کشتن حتی یک نفر را بخاطر عقاید سیاسی اش قبول نداریم و آنرا جنایت می دانیم. در مقابل این ماشین عظیم تبلیغاتی باید بحث درست و مستدل و قانع کننده ای داشت. وگرنه قافیه را باخته ایم. بورژوازی فکر می کند که این پاشنه آشیل کمونیستهاست و می توان از این طریق آنهارا کوبید و خلع سلاح کرد. یعنی اینکه این دیکتاتوری پرولتاریا که از آن حرف زده می شود یک دیکتاتوری بر علیه مردم است. خوب اگر ما معتقد به دیکتاتوری پرولتاریا هستیم باید بتوانیم از آن دفاع کنیم. نه مثل سنتز نوین که خجالتی دیکتاتوری تمام خلقی را بجای دیکتاتوری پرولتاریا قبول دارد. این را هم باید بتوانیم نقد کنیم. اینها همه زمینه های بحث است که بهتر است رفقا نظر بدهند. البته خارج از بحثهای کیلوئی که فلان سازمان مگر چند نفر است و… رفقا باید وارد بحثهای جدی تئوریک شوند. با نق زدن و انتقاد غیر فعال مطمئناٌ هیچ آبی گرم نمی شود. باید فعالانه ودر جهت بست و گسترش حقیقت، شجاعانه بحث و انتقاد کرد. باید نو را جای کهنه نشاند. اینکه تو کهنه را صرفا نقد کنی نیمی از حقیقت را گفته ای. هنوز این ماتریالیسم دیالکتیک نیست. بلکه رئالیسم است. ولی کمونیستها رئالیست نیستند بلکه دیالکتیسین هستند. یعنی راه حل دارند برای اینکه چگونه کهنه را بر دارند و نو را به جای آن بنشانند. وگرنه نقد کهنه، کار روشنفکران دمکراتی است که یا نو ر
ا نمی شناسند ویا از آن واهمه دارند. بنابراین در همان محدوده رئالیستی موضوع یعنی نقد کهنه می مانند ودر جا می زنند.
یکی از مسائل مهمی که سنتز نوین مطرح می کند و بسیار هم جنجال بر انگیز است مسئله اجتناب ناپذیر بودن کمونیسم است. باب در سنتز نوین گفته که ” کمونیسم اجتناب نا پذیر نیست ” خوب این قرائت جدیدی است از مارکسیسم. البته اینکه رفقا بعد از سالها تلاش سعی نموده اند که مائوایسم را روبروی مارکسیسم قرار دهند، این افاضات بعید بنظر نمی رسید. در جای دیگر می گویند ” کمونیسم غیر قابل اجتناب نیست، ما تاریخ خداگونه ای نداریم که همه چیز را بی وقفه به سوی کمونیسم می راند. ” خوب این یک نظر است، باید روی آن بحث شود اگر چه غیر مارکسیستی است. ولی بانیان این نظر خود را مارکسیست می دانند. خوب ببینیم مارکس چه می گوید. مارکس در ” مالکیت خصوصی و کمونیسم ” به روشنی مطرح می کند که: “کمونیسم همان مرحله( تاریخی ) نفی نفی است. و نتیجتا، برای مرحله بعدی تکامل تاریخی برای رهائی و احیائ انسان یک فاکتور واقعی و ضروری است. کمونیسم شکل ضروری و اصل پویای آینده بلاواسطه است، ولی کمونیسم برای خود، هدف تکامل انسان، شکل جامعه انسانی نسیت.”
خوب ممکن است مارکس در اینجا اشتباه گفته باشد، باید رفقا بیایند و ثابت کنند که مارکس اشتباه گفته و جبر گرا و تقدیر گرا بوده و به تاریخ خدا گونه اعتقاد داشته است. در سنتز نوین آمده:
” این نگرش غلط از تاریخ، به عبارتی نگرشی خط مستقیمی از تاریخ و قدر گرایانه از رسیدن به کمونیسم که تقریبا به شکل اتوپیائی عاری از هر تضاد و مبارزه ای خواهد بود. در استالین بسیار پر رنگ بود “.
این رفقا تلویحاً می خواهند اجتناب ناپذیر بودن کمونیسم را به استالین نسبت بدهند تا بتوانند آن را راحت تر بزنند.
اگر انسان بخواهد در کار های خود موفقیت حاصل کند. یعنی به نتایج پیش بینی شده دست یابد، باید حتماٌ ایده های خود را با قانون مندیهای عینی دنیای خارج منطبق سازد. قوانین جهان هستی خارج از ذهن ما وجود دارند و عمل می کنند. و این بیان این واقعیت است که روند حرکت ماده نه تصادفی و اتفاقی بلکه دارای قانونمندیی است که آن حرکت را محدود می کند. مسلما هر آدم عاقلی می داند که فی المثل از یک تکه سنگ جوجه درست نمی شود. و یا با گذاشتن دو قطعه آجر بر روی هم عقرب پدید نمی آید ( نظریه خلق الساعه )۱. و یا با نوشتن دعا بر روی بدن، بیماری از میان نمی رود و قس علی هذا. از طرف دیگر علم در طول تاریخش سعی نموده است که قوانین حرکت ماده را، از دل آن بیرون کشد و بشر با تسلط براین قوانین سعی نموده است که حرکت ماده را حدس بزند وبرای بهتر زیستن خویش بکار گیرد. مثلاٌ در هندسه مسطحه وقتی اندازه دوزاویه از مثلثی داده می شود کسی که کوچکترین آگاهی به هندسه داشته باشد فوراٌ زاویه سوم آن را به طور قطع محاسبه می کند. و این هیچ ربطی به جادو جنبل ندارد. صرفاٌ اشراف به قانون ساده و بسیار مهمی در هندسه است که خوشبختانه همگان از آن اطلاع دارند. و یا در فیزیک وقتی بحث می شود که اگر جسمی در مایعی غوطه ور گردد به اندازه وزن مایع هم حجمش از وزن آن کاسته می شود و با علم به این قانون فیزیک، کشتی های هزاران تنی را بر روی آب شناور نگه می دارند، ولی یک گلوله فلزی یک گرمی فوراٌ به ته آب سقوط می کند، تمام اینها دال بر این است که آزادی درک ضرورت است. ولی تا جایی که بحث در حیطه علوم ریاضی و فیزیک است زیاد به کسی بر نمی خورد و تلویحاٌ همه با آن موافق هستند اما وقتی وارد علوم انسانی می شویم و بحث را می خواهیم در آنجا گسترش دهیم با مقاومت های زیادی مواجه می گردیم چون دیگر بحث بر سر منافع طبقاطی به میان می آید و راحت از روی آن نمی توان گذشت. برای اینکه خواننده بیشتر دچار سر در گمی نشود با نقل قولی مسئله را روشن تر می کنیم.
ریمون لوتا در مورد سنتز نوین چنین نوشته است.
“آواکیان خاطرنشان می کند که هنگام تبیین چارچوب ماتریالیسم تاریخی توسط مارکس و انگلس، برخی بقایای نظام فلسفی هگلی به درون مارکسیسم انتقال یافت. بطور خاص مقداری گرایش «اجتناب ناپذیری» را در آنها می توان مشاهده کرد. گرایش فلسفی «اجتناب ناپذیری» یعنی اعتقاد به اینکه اتفاقاتی که افتاده است ضرورتا باید رخ می دادند. آواکیان خط سیر این گرایش «اجتناب ناپذیری» موجود در مارکسیسم را دنبال کرده و به «نفی در نفی» هگل می رسد. نگرش نفی در نفی به معنای آن است که پدیده ها آنگونه تکامل می یابند که یک چیز خاص توسط دیگری نفی می شود که به نوبه خود به نفی دیگر و دیگر می انجامد و هر بار سنتز شامل عوامل قبلی هست اما در سطحی بالاتر. یکی از بکار بست های این درک فلسفی توسط مارکس و انگلس این بود که تاریخ تکامل جوامع بشری را از یک نوع به نوع دیگر به مثابه یک سری نفی در نفی ببینند. به این شکل که اول جامعه کمون اولیه بود که با جامعه طبقاتی «نفی» شد و این «نفی در نفی» بالاخره به جامعه بی طبقه اما در سطحی عالیتر خواهد رسید؛ از کمون اولیه تا کمونیسم.
 
اما چنین درکی درست نیست و رسیدن به کمونیسم «اجتناب ناپذیر» نیست. ما تاریخی خداگونه نداریم که همه چیز را بی وقفه به سوی کمونیسم می راند. به علاوه، پس از رسیدن به کمونیسم خشونت و تخاصم میان انسان ها بالاخره خاتمه خواهد یافت اما کمونیسم هم با تضاد و مبارزه و مناظره رقم خواهد خورد که در شرایط عدم وجود تضادهای طبقاتی پیش خواهد رفت و چیز خوبی خواهد بود. زیرا این مبارزات دائما به درک و شناخت بیشتر از اینکه چگونه می توانیم واقعیت را طبق منافع عمومی بشریت تغییر دهیم منجر خواهد شد.
 
نگرش «اجتناب ناپذیر» نگرش غلطی از تاریخ است. نگرش خط مستقیمی از تاریخ یا نگرش قدرگرایانه از رسیدن به کمونیسم – کمونیسمی که تقریبا به شکلی اتوپیائی عاری از هر تضاد و مبارزه ای است – در استالین بسیار پر رنگ بود…”
 
در اینجا خواننده متوجه نمی شود که چرا باب آواکیان به مارکس اتهام خدا گونه دیدن تکامل تاریخ را نسبت می دهد. آیا باب آواکیان مخالف علمی دیدن تاریخ است؟ ویا فکر می کند تاریخ بشر صرفاٌ یک گلوله سردر گم است. و یا اینکه منکر آن است که تضاد بین نیرو های مولده و روابط تولید است که منجر به انقلاب و نفی کهنه و پدیدار گشتن نو می شود؟ آیا باب آواکیان یک آگنوستیسیست است. یعنی معتقد است که شناخت جهان هستی غیر ممکن است و روند حرکت ماده دارای قانون مندی خاصی نیست. و هر پدیده ای در اثر تصادف می تواند به پدیده های دیگر تبدیل گردد و نمی توان قانونمندی آن را کشف نمود؟ اینها سوالاتی است که برای خواننده بی جواب می ماند. انتقاد کردن از مارکس و انگلس هیچ ایرادی ندارد ولی باید زحمت کشید و این انتقادات را مستدل کرد همانطور که آنان زحمت کشیدند و به کشف چیزی نائل آمدند ( ماتریالیسم تاریخی ) که جهان را تکان داد.
” آواکیان خاطر نشان می کند که مارکس و انگلس هنگام تحلیل چارچوب ماتریالیسم تاریخی، برخی بقایای نظام فلسفی هگلی به درون مارکسیسم انتقال یافت.” خوب در اینجا باب آواکیان راست می گوید. ولی ببینیم که این انتقال به چه صورت بود. انگلس در کتاب لودویک فوئر باخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان چنین می گوید.
” ولی اهمیت واقعی و خصلت انقلابی فلسفه هگل ( ما در اینجا باید بررسی خود را به همین مرحله نهائی جنبش فلسفی آغاز شده از زمان کانت، محدود کنیم ) همانا در این است که فلسفه هگل، یکبار برای همیشه، هرگونه تصوری را در باره جنبۀ نهائی نتایج تفکر و عمل انسانی به دور افکنده است. در نظر هگل حقیقتی که فلسفه می بایست بدان معرفت یابد دیگر مجموعه ای از احکام جزمی حاضر آماده ای که به محض کشف، فقط باید از بر شوند نبود، بلکه حالا دیگر مقر حقیقت خود پروسۀ معرفت و تکامل تاریخی طولانی علم است، علمی که از درجات سفلای دانش به درجات پیوسته بالاتری اوج می گیرد ولی هرگز به آنچنان نقطه ای نمی رسد که در آن حقیقت به اصطلاح مطلقی بیابد و دیگر نتواند از آن گامی فراتر رود و برایش کاری نماند جز آنکه دست بر روی دست گذارد و محو جمال حقیقت مطلقۀ مکتسبه خویش گردد. جریان کار نه تنها در زمینه فلسفه بلکه در سایر شئون معرفت و ایضاٌ در رشته فعالیت علمی نیز، بر همین منوال است. تاریخ هم مانند معرفت،هرگز در یک حالت کامل و ایده آل بشری سرانجام نهائی نخواهد یافت. جامعه کامل و دولت کامل ، چیزهائی است که تنها می تواند در عالم پندار موجود باشد. برعکس، کلیه نظامات اجتماعی که در تاریخ جای یکدیگر را می گیرند، تنها عبارت از مراحل سپنج تکامل بی پایان جامعۀ انسانی از مرحلۀ سفلا به مرحلۀ علیاست. هر مرحله ای ضروری است و بدین ترتیب در زمان و شرایطی که منشاء خویش رابدان ها مدیون است، موجه می باشد. ولی در مقابل شرایط نوین و عالی تری که بتدریج در بطن خود آن تکامل می یابد، ناپایدار می گردد و وجه توجیه خویش را از دست می دهد. این مرحله مجبور می شود منزل را به مرحلۀ عالی تری بپردازد که آن هم به نوبه خود دچار انحطاط و فنا می شود. این فلسفۀ دیالکتیک بنای هرگونه تصوری را در بارۀ حقیقت نهائی مطلق و در باره حالات مطلق بشری مطابق با آن، به همانسان باطل می سازد که بورژوازی کلیه موازین پابرجاشده ای را که قرون متمادی مورد تقدیس بود به وسیله صنایع بزرگ و رقابت و بازار جهانی، عملاٌ باطل می نماید. برای فلسفه دیالکتیک هیچ چیزی که یکبار برای همیشه مستقر و بلاشرط و مقدس باشد موجود نیست. این فلسفه بر همه چیز و در همه چیز مهر و نشان سقوط ناگزیر را مشاهده می کند و در مقابل آن چیزی جز پروسه لاینقطع ظهور و زوال و صعود بی انتها از سفلا به علیا یارای ایستادگی ندارد.” (تمام تاکیدات از من است)
در نقل قول بالا انگلس به روشنی توضیح می دهد که مارکسیسم با غایت گرائی و قدر گرائی در تضاد است. حال چرا باب آواکیان می خوهد به زور به ما بقبولاند که مارکس آغشته به قدر گرائی و غایت گرائی بود؟ برای اینکه برای ایده نقش اول و تعیین کننده ای بیابد. برای اینکه ایده را مقدم بر ماده بر شمارد و لذا نقش روشنفکر را به عنوان پایه و اساس انقلاب بر شمرد و به این نتیجه برسد که چگونه می توان توده ها را به سوی کمونیسم رهبری نمود. یعنی به این نتیجه برسد که رهبری پرولتاریا نه یک رهبری عینی بلکه ذهنی است. و این رهبری ذهنی چیزی نیست بجز رهبری حزب و رهبری حزب هم متمرکز می شود در صدر باب آواکیان و هم این در مورد حزب کمونیست ایران ( م. ل. م) خودمان هم صادق است. منتهی خجالتی تر. در اینجا دعوا بر سر چیست؟ بر سر این است که بنیادی ترین اصل مارکسیسم یعنی ماتریالیسم تاریخی را به چالش بکشند. و مارکسیسم را از درون تهی و بی آزار گردانند. مارکس در نامه ای به واید مایر در باره خود چنین می گوید.
” حالا در باره خود من، من نه ادعای کشف، وجود طبقات در جامعه مدرن و نه مبارزه بین آنها را کرده ام. خیلی قبل از من مورخین بورژوازی، توسعه تاریخی مبارزات بین طبقات را توضیح داده اند، همینطور اقتصاد دانان بورژوازی آناتومی جامعه بورژوازی را توضیح داده اند. سهم خود من این بود که ۱٫ نشان دادن اینکه وجود طبقات تنها به فازهای معین تاریخی در تکامل تولیدی آنها بستگی دارد.۲٫ که مبارزه طبقاتی ضرورتاٌ به دیکتاتوری پرولتاریا منتهی می شود، که این دیکتاتوری خودش به منزله چیزی بیش از انتقال به محو تمام طبقات و جامعه طبقاتی نیست.”
من در اینجا سعی کردم تضاد بین درک باب آواکیان از ماتریالیسم تاریخی با درک مارکس و انگلس از آن را نشان دهم.
” آواکیان خاطر نشان می کند که مارکس و انگلس هنگام تحلیل چارچوب ماتریالیسم تاریخی، برخی بقایای نظام فلسفی هگلی به درون مارکسیسم انتقال داده اند. بطور خاص یک مقدار گرایش به “اجتناب ناپذیری” را در آنها می توان مشاهده کرد. یعنی اتغاقاتی که افتاد ضرورتاٌ باید رخ می داد. این مسئله ربط دارد به یک اصل فلسفی موسوم به نفی در نفی که مارکس و انگلس برای توضیح پدیده ها و تکامل تاریخی از آن سود جستند. نگرش نفی در نفی به معنای آن است که پدیده ها آنگونه تکامل می یابند که یک چیز خاص توسط دیگری نفی می شود که به نوبه خود به نفی دیگر و دیگر می انجامد و هر بار سنتز شامل عوامل قبلی هست اما در سطحی بالاتر.” نقل از تئوری سنتز نوین
رفقا برای اینکه نفی در نفی را بتوانند به راحتی نفی کنند واز این نفی سنتزی نوین بنمایند ابتدا آن را عامی می کنند. یعنی آنرا از محتوای انقلابی اش بیرون می کشند. و بعد به این نتیجه گیری می رسند که بقایای هگلی ( یعنی ایده آلیسم ) از طریق مارکس و انگلس به درون مارکسیسم راه یافت، چون آنها اعتقاد به نفی در نفی داشته اند. خوب حال ببینیم این نفی در نفی چیست که آنقدر «سنتز نوین» را به درد آورده.
هستی با نیستی جمع آید یعنی بدون هستی، نیستی و بدون نیستی، هستی قابل تصور نیست. خود هستی در شدن نیست می شود و نیستی در شدن هست می گردد. وجود در سیر تکاملی خویش لا وجود می شود و میمیردو به وجود دیگری تبدیل می گردد که خود دارای سیر تکاملی ویژه خود است. موجود انگاشتن یک وجود یعنی انتزاع آن از سیر حرکتی خویش. پس وجود در روند بی پایان تکامل هستی دائماٌ در بودن و نبودن است. هر لحظه ای از وجود هم موجود هست هم نیست یعنی در اصل نمی توان یک وجود را موجود و ایستا دید. چه، حرکت جزء لاینفک ماده است و ماده بدون حرکت نیست می شود. به قول لنین تصور ماده بدون حرکت همانقدر غیر ممکن است که حرکت بدون ماده. پس ماده در یک حرکت دائمی به سوی بی نهایت است. انگلس در آنتی دورینگ می گوید:
” حرکت شکل هستی ماده است.درهیچ جا هیچ وقت ماده بدون حرکت وجود نداشته و نمی تواند وجود داشته باشد.” تاکید از انگلس
در حقیقت ماده در حرکت در حال نفی دائمی خود است. این قانون دیالکتیک طبیعت است. ولی ما با انتزاع نمودن ماده آنرا از حرکت باز می داریم چیزی که پذیرای آن نیست پس غیر واقعی است. اما برای مطالعه بر روی پدیده ها وکشف روابط درونی آنها ما مجبور هستیم که آنان را انتزاع کنیم یعنی مصنوعا از حرکت بازشان داریم. روابطی که در ابتدا به صورت ذواتی کنکرت و پیچیده، خود را می نمایانند. برای شناخت از پدیده باید آنرا تغییر داد. و برای تغییر باید در جهت تحلیل و تجرید این کنکرت پیش رفت تا به طور نسبی به ساده ترین تعینات رسید، و سپس به بررسی یک یک تعینات ساده در چارچوب مقوله کنکرت پرداخت.
آقای دورینگ در باره مارکس چنین می نویسد:
” طرح تاریخ( پیدایش اولیه سرمایه در انگلستان) نسبتاٌ بهترین قسمت کتاب مارکس است و بهتر از این هم می توانست باشد، هر آینه پس از اتکا به چوبدست علمی، دیگر به چوب دست دیالکتیکی تکیه نمی کرد. در اینجا به علت نبودن وسیلۀ بهتر و روشنتری، نفی نفی هگل باید نقش قابله ای را ایفا نماید که توسط آن بند ناف آینده از گذشته بریده میشود. الغاء مالکیت فردی که از قرن شانزدهم به اینطرف به طور جنینی دیده می شود اولین نفی است. پس از این نفی دومی می آید. که به مثابه نفی نفی بوده و از این رو به مثابه ایجاد مجدد « مالکیت فردی » است، ولی به شکل و یا خصوصیتی عالی تر و متکی بر مالکیت عمومی بر زمین و وسائل کار. وقتی که مارکس « مالکیت فردی» جدید را در عین حال « مالکیت اجتماعی » می نامد، در اینجا فقط وحدت عالی تر هگل دیده می شود، وحدتی که در آن تضاد مرتفع شده یعنی مطابق لغت بازی باید هم زائل و هم حفظ شده باشد…براین اساس سلب مالکیت از غاصبین در عین حال نتیجه خود بخودی یک واقعیت تاریخی در مناسبات ظاهری و مادی اش می باشد… هیچ شخص عاقلی به اعتبار پر حرفی های هگل مثلاٌ در مورد نفی نفی به ضرورت اجتماعی شدن سرمایه و زمین باور نمی آورد… تصورات نامتجانس و مبهم مارکس برای آنکس که می داند که با دیالکتیک هگل چه چیزهائی را می توان به عنوان اساس علوم طبیعی به هم بافت و یا چه چیزهای بی معنی را از آن بدست آورد، تعجب آور نیست. ولی برای آنکس که به این شعبده بازی ها آشنائی ندارد، با ید موکداٌ خاطر نشان ساخت که در نزد هگل نفی اول به مفهوم مذهبی هبوط و نفی دوم عروج وی به وحدتی عالی تر است…” از آنتی دورینگ
در اینجا شباهت هائی بین بحث آقای دورینگ و رفقایمان وجود دارد یعنی رد قانون دیالکتیکی نفی نفی. قانونی که بیان کننده وجود تضاد در درون پدیده هاست. یعنی پدیده ها با نفی وضع موجود خویش به حرکت در می آیند و آینده خویش را رقم می زنند. که خود این آینده به نوبه خود نفی می گردد و این در بی نهایت هستی ا بدی می شود. حال ببینیم که انگلس چه پاسخی به آقای دورینگ می دهد.
” بنا براین ( به گفته دورینگ ) مارکس نمی تواند ضرورت انقلاب اجتماعی، ایجاد مالکیت جمعی بر زمین و وسائل تولید بدست آمده از طریق کار را به طرز دیگری ثابت کند. جز اینکه به نفی نفی هگلی متوسل شود. ..
مارکس می گوید. « این نفی نفی است. این نفی، مجدداٌ مالکیت فردی را بوجود میآورد، ولی بر اساس دستآوردهای دوران سرمایه داری و همکاری کارگران آزاد و مالکیت جمعی شان بر زمین و بر وسائل تولیدی که توسط خود کار فرآورده شده اند. طبیعتاٌ تبدیل مالکیت خصوصی پراکنده و مبتنی بر کار فردی افراد به مالکیت سرمایه داری، پروسه ای بمراتب طولانی تر، مشکلتر و سخت تر از تبدیل مالکیت فردی سرمایه داری مبتنی بر فعالیت عملاٌ اجتماعی تولید، به مالکیت اجتماعی است…»
… مارکس از نظر تاریخی مدلل ساخته و در اینجا بطور خلاصه می گوید که همانطور که در گذشته مؤسسه کوچک با تکامل خود شرائط نابودی خویش، یعنی سلب مالکیت از مالکین کوچک را ضرورتاٌ بوجود آورد، همانطور هم اکنون شیوۀ تولید سرمایه داری شرایط مادی را بوجود آورده است که تحت آن خود باید نابود شود. این روند، روندی تاریخی است و اگر در عین حال روندی دیالکتیکی نیز می باشد، این دیگر تقصیر مارکس نیست، با اینکه ممکن است به مذاق آقای دورینگ ( برای ما باب آواکیان ) خوش نیاید.
تازه پس از اینکه مارکس برهان تاریخی اش را تمام می کند چنین ادامه می دهد: « شیوه تولید و تملک سرمایه داری و بدین ترتیب مالکیت خصوصی، اولین نفی مالکیت خصوصی، فردی و مبتنی به کار شخصی است. نفی تولید سرمایه داری، بوسیله خود این تولید، همچون ضرورت یک روند طبیعی، تولید می شود و این نفی نفی است.» و غیره همچنانکه نقل قول شد.
بنابر این مارکس در نظر ندارد که چون این جریان را نفی نفی می نامد، از اینرو بخواهد آنرا به عنوان ضرورت تاریخی باثبات رساند. بر عکس: پس از آنکه او از نظر تاریخی اثبات می کند که این جریان در عمل بعضاً واقع شده است و بعضاً باید واقع شود، آنرا در عین حال جریانی می نامد که مطابق قانون معین دیالکتیکی صورت می پذیرد. و این تمام مطلب است…” آنتی دورینگ، فریدریش انگلس
در اینجا انگلس به چه شیوائی، اولاً این مهم که ما ایده های خود را به طبیعت تحمیل نمی کنیم بلکه از طبیعت است که ایده های خود را می گیریم و دوماً اینکه نفی نفی یکی از قوانین تکامل ماده است را بیان می دارد:
” حال ممکن است ایراد بگیرند که: این نفی که در اینجا صورت گرفته نفی صحیح نبوده است. یک دانه جو را بدین طریق هم می توان نفی نمود که آنرا به آرد تبدیل کرد و یا یک حشره را از طریق لگد کردن نفی نمود و یا مقدار d را خط زد وغیره و یا اینکه این جمله را که گل سرخ، گل سرخ است نفی کرده و می گوئیم نه گل سرخ، گل سرخ نیست و اگر نفی مجدداً نفی کنم چه بوجود خواهد آمد. اینکه مثلاً بله گل سرخ، گل سرخ است. این ایرادات عملاً استدلالات اساسی متافزیسین ها علیه دیالکتیک است و لایق جمود فکریشان می باشد. نفی در دیالکتیک به معنای این نیست که به طور ساده نه بگوئیم. عدم وجود شیئی را اعلام کنیم و یا شیئی را بطرز دلخواهی نابود کنیم. حتی اسپینوزا می گوید detrminatio est omnis هر تحدید و یا تعین در عین حال نفی است. علاوه بر این، نوع نفی در اینجا اولاً بوسیله طبیعت علم و ثانیاً بوسیله طبیعت خاص پروسه تعیین می شود. بنابراین من نه تنها باید نفی کنم، بلکه باید نفی را هم مرتفع کنم. از اینرو من باید اولین نفی را چنان انجام دهم که نفی دوم ممکن شده و یا ممکن بماند. چگونه؟ بر اساس طبیعت هر موضوع؛ اگر دانه جویی را به آرد تبدیل یا حشره ای را له کنم در اینجا اولین نفی را انجام داده ام ولی دومین نفی را غیر ممکن ساخته ام. بنابراین هر نوعی از اشیاء ویژگی خاص دارد و باید چنان نفی شود که نتیجه اش نوعی تکامل باشد و به همین گونه است انواع تصورات و مفاهیم. در محاسبات مشتق و انتگرال، نفی به نوعی دیگر صورت می گیرد تا ایجاد قوه مثبت از ریشه منفی ـ و اینرا هم باید نظیر هر چیز دیگر فرا گرفت ـ فقط با علم به اینکه بوته جو و محاسبات مشتق مشمول قانون نفی نفی می شوند، نه می توان با موفقیت جو کاشت و نه مشتق و انتگرال گرفت. همچنان که من نمی توانم با علم به قوانین ایجاد اصوات توسط تارها و ابعاد صوتی، بی مقدمه به نواختن ویلون بپردازم. پس بنابراین روشن است که نفی نفی که در این بازی بچه گانه خلاصه شود که a یکبار نوشته شود و بار دیگر خط بزنند و یا اینکه یکبار ادعا شود که گل سرخ هست و بار دیگر اینکه گل سرخ نیست ثمره اش چیزی جز دیوانگی کسی که به اینکار دست می زند نخواهد بود. و در عین حال متافزیسین ها می خواهند بما بقبولانند که اگر خواستیم نفی نفی را انجام دهیم باید شیوه صحیح آنهارا بر گزینیم.” آنتی دورینگ ـ فردریش انگلس
آری ما به صرف دانستن قانون نفی نفی نه می توانیم با موفقیت جو بکاریم نه می توانیم انتگرال بگیریم و نه انقلاب کنیم و یا قیامی را به پیروزی برسانیم. قابل توجه حزب( م. ل. م) که فکر می کند آنهائی که به نفی نفی اعتقاد دارند دست روی دست می گذارند تا تاریخ کار خودش را بکند. این سفسطه ای بیش نیست. همانطور که نه لنین و نه هزاران کمونیستی که در طول تاریخ جان خود را در راه مبارزه با سرمایه داری از دست دادند چنین نکردند. شاید این یک قیاس به نفس باشد که رفقا انجام می دهند.
حال بپردازیم به قرائت جدید رفقا از ” حقیقت ” و “حقیقت طبقاتی“. در ادامه تز سنتز نوین چنین آمده است.
” در زمینه فلسفه و متد می توان به یک مورد دیگر از سنتز نوین اشاره کرد. اشکالی که باب تحت عنوان ” حقیقت طبقاتی ” آنرا مورد نقد قرار داده است. که بیان رویکرد غیر علمی به حقیقت است. تحت عنوان اینکه هر طبقه ای حقیقت خودش را دارا است. پرولتاریا حقیقت خود را دارد و بورژوازی حقیقت خود را. اما نکته اینجاست که حقیقت حقیقت است. یاوه یاوه است و مهم نیست که کی و چه طبقه ای آن را گفته است. حقیقت یک چیز عینی است. یعنی خارج از ذهن این پرولتر یا فلان بورژوا وجود دارد. از این زاویه خصلت طبقاتی ندارد. البته اینکه حقایق چگونه در دست گرفته می شوند و چگونه در جامعه بکار بسته می شوند، با استقاده از این دانش در جامعه چه اتفاقی می افتد؛ مسئله ایست که کاملا با موضوعات طبقاتی و مبارزه طبقاتی مرتبط است. و در جهان همواره بر سر اینها مبارزه طبقاتی هست. از سوی دیگر، مبارزه علمی بر سر خصلت و محتوای هر تئوری علمی هست. اما این مبارزه برای کشف حقیقت دارای خصلت طبقاتی نیست. این فرق دارد با اینکه این دانش برای چه به مصرف خواهد رسید. و پژوهش علمی در چه چارچوبی در جریان است. ولی حقیقت دارای خصلت طبقاتی نیست. در طول تاریخ خیلی از حقایق علمی یا اجتماعی بودند که توسط دیگرانی کشف و بیان شد که از نظر سمت گیری طبقاتی لزوما با طبقه کارگر سمت گیری نداشتند و یا لزوما از متدی که ماتریالیسم دیالکتیکی که جامع ترین، سیستماتیزه ترین و پیگیرترین متد برای کشف حقیقت است پیروی نمی کردند. برای مثال تئوری داروین که تئوری تکامل را کشف کرد در سمت پرولتاریا نبود …” (تمام تاکیدات از من است.)
و یا در حقیقت شماره ۵۰ ارگان حزب( م. ل. م) آمده است که:
” بالاخره، و بسیار مهم، باب آواکیان دیدگاه های اپیستمولوژیک قدمت دار در جنبش کمونیستی را مورد نقد قرار داده و از آن ها گسست کرده است. اپیستمولوژی به تئوری شناخت اشاره دارد: اینکه ما چگونه به حقیقت دست می یابیم. یکی از این دیدگاه های اپیستمولوژیک غلط دیدگاهی است که معتقد است «حقیقت دارای خصلت طبقاتی است». در حالیکه حقیقت، حقیقت است و یاوه، یاوه. فارغ از اینکه بیان کننده ی آن کیست. بله، ماتریالیسم و دیالکتیک به عنوان یک متد کلی می تواند (اگر که ما در بکار بست آن واقعا پیگیر و دقیق باشیم) توانائی ما را در دستیابی به حقیقت بالا برد. اما حتا بعد از بکار بردن این متد، هر آنچه را که بدست آورده ایم باید بر حسب اینکه آیا اساسا منطبق بر واقعیت هست یا خیر محک زنیم و نه بر حسب اینکه از طریق چه روشی آن را بدست آورده ایم.
در واقع کسانی که از این متد (متد ماتریالیسم دیالکتیک) استفاده نمی کنند – منجمله کسانی که از آن متنفرند – می توانند حقایق مهمی را کشف کنند و کرده اند. طبقات مختلف با واقعیت های عینی متفاوت روبرو نیستند و «حقایق» متفاوت برای طبقات مختلف نداریم. نمی توان گفت: «این یک چیز پرولتری است … و همه نمی توانند آن را بفهمند.» یک واقعیت موجود است. از آنجا که پرولتاریا به مثابه یک طبقه نیازی به پنهان کردن خصلت جامعه بشری ندارد، ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی بر منافع اساسی وی منطبق است. اما تقلیل آن به اینکه «حقیقت دارای خصلت طبقاتی است» می تواند آدم را به آنجا ببرد که امکان یادگیری چیزی از متفکرین بورژوا یا حتا متفکرینی که نه بورژوا هستند و نه اینکه در چارچوب مارکسیسم قرار دارند را رد کند. و می تواند آدم را به آنجا ببرد که فکر کند صرفا به دلیل آنکه فلانی از پرولتاریا هست دسترسی ویژه ای به حقیقت دارد. “
[گذشته و آینده کمونیسم در پرتو سنتز نوین حقیقت شماره ۵۰]
اولاً دانشمندان بدون اینکه بدانند، آن جائی که در کارهایشان موفق بوده اند و به نتایج پیش بینی شده دست یافته اند، از ماتریالیسم دیالکتیک پیروی کرده و می کنند. چون ماتریالیسم دیالکتیک یک چیزی نیست که در فلان کتاب نوشته شده باشد و اگر کسی آنرا نخواند، نمی تواند بکارش بندد. ماتریالیسم دیالکتیک علم عام است و جهان شمولی آن در علمی بودن آن است. توده های مردم هرروزه بدون اینکه با فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک سرو کار داشته باشند کم و بیش آنجائی که موفق می شوند آنرا بکار می بندند. ماتریالسیم دیالکتیک ایده ای نیست که بخواهد خود را بر طبیعت تحمیل کند بلکه ایده ایست، بر گرفته شده از حرکت واقعی ماده، بنابراین واقعی و حقیقی است؛ واقعی است چون نه مقدم برماده بلکه بر گرفته شده از واقعیات جهان هستی است. حقیقی است چون، شیوه حل تضاد ها را نه به صورت انتزاعی و جامد، بلکه به صورت دیالکتیکی و در حرکت ماده و ماده در حرکت، بررسی می کند. مثلا توده های میلیونی مردم ممکن است بخاطر فرهنگ ارتجاعی غالب، شدیداً مذهبی و ایده آلیست باشند ولی در کار های روز مره خود با ماده واقعی سرو کار دارند و مجبور هستند، ماتریالیست باشند. اگر گندم را در خاک نکارند و برای رشد آن شرایط مناسب مادی فراهم نیاورند هرچقدر هم که دعا بخوانند گندم رشد نخواهد کرد و نمی توانند برداشتی داشته باشند. این را توده های مردم می دانند و بکار می بندند و یا اینکه اگر جو بکارند گندم درو نخواهند کرد ولو هر چقدر هم نیایش به در گاه خدا کنند. اینها قوانین ماتریالیستی است که توده ها بدون اینکه بدانند بکار می بندند. و یا در بنا های تاریخی ما می بینیم که به طرز حیرت آوری قوانین پیچیده هندسی و فیزیک بکار گرفته شده اند که مهندسین کنونی را به حیرت وا داشته اند بدون اینکه خالق این آثار دانشگاه رفته باشد و یا حتی سواد خواندن و نوشتن داشته باشد. در طب سنتی از قوانین دیالکتیک بسیار استفاده می شده است.
” آگاهی نیست که زندگی را تعیین می کند، بلکه زندگی است که آگاهی را تعیین می کند.” لودویک فوئر باخ و پایان فلسفه کلاسیک ـ فردریش انگلس
این درک سنتز نوین که: ” در طول تاریخ خیلی از حقایق علمی یا اجتماعی بودند که توسط دیگرانی کشف و بیان شد که از نظر سمت گیری طبقاتی لزوما با طبقه کارگر سمت گیری نداشتند و یا لزوماً از متدی که ماتریالیسم دیالکتیکی که جامع ترین، سیستماتیزه ترین و پیگیرترین متد برای کشف حقیقت است پیروی نمی کردند.” با قوانین جهان مادی خوانائی ندارد یعنی طبق بحث فوق دیگر لازم نیست که به ماتریالیسم دیالکتیک پایبند باشیم چون راه های مختلف با فلسفه های مختلف برای کشف حقیقت وجود دارد. این درک غلطی از ماتریالیسم دیالکتیک و علم است. این تقلیل مارکسیسم به چیزی برای پسند آکادمسین هاست.
” بدین سان دیالکتیک به علم قوانین عمومی جنبش خواه در جهان خارج و خواه در تفکرات انسان منحصر می گردد: این ها دو سلسله قوانینی هستند که در ماهیت امر یکسانند و لی از لحاظ بیان خود تنها در آن حدودی که دماغ انسانی می تواند آنهارا آگاهانه به کار بندد از یکدیگر متمایزند و حال آنکه در طبیعت و تا کنون اکثراً در تاریخ بشر نیز ـ راه خود را غیر آگاهانه و به شکل ضرورت خارجی بین سلسله بی پایان تصادفات ظاهری، می پیمایند.” لودویک فوئر باخ و پایان فلسفه کلاسیک ـ فردریش انگلس
علم چیست؟ ذهنیتی منتج از واقعیات جهان هستی. علم ذهنیتی است گرفته شده از عین برای تغییر جهان هستی. هدف علم تنها توضیح جهان نیست بلکه بحث تغییر آنرا دارد. علم، کشف روابط جهان هستی است که همواره در حال تغییر و تکوین، مردن و زنده شدن هستند. پس در واقع علم، از هستی برآمده تا به درون و اعماق آن نفوذ کند. تغییر بیند و تغییردهد، جهت گیرد و جهت دهد. و حدودعلم همان هستی واقع است، ونا محدودی هستی، علم رانامحد ود می سازد، زیرا حرکت که اساس هستی است مطلقا نامحدود است و منشاء نامحدودی هستی است. ماتریالیسم دیالکتیک علم عام است و جهان شمولی آن در علمی بودن آن است. جهان بینی ماتنریالیسم دیالکتیک بر مبنای فلسفه ای قرار دارد، که پراتیک هسته اصلی آنر ا تشکیل می دهد. البته نه پراتیکی محض، بلکه ذهنیتی است از عینیتی در حرکت و تکامل. ماتریالیسم دیالکتیک درک قوانین حرکت ماده در روند تکاملی آن است. بنابراین خواه ناخواه دانشمندانی که به کشفیات علمی دست پیداکرده اند در پروسه کاروتحقیقات خویش کمابیش از ماتریالیسم دیالکتیک پیروی کرده اند.
و اما درباره حقیقت باید گفت که حقیقت؛ راه حل تضادها و آینده واقعیتی است که از اعتبار افتاده و ضرورت خویش را از دست داده است. واقعیت چیزی است که واقع شده، وجود دارد یا وجود داشته است. واقعیات آینده به نوعی پایه در حقیقتِ واقعیاتِ کنونی دارند. چه، از حل تضاد های واقعیات موجود بر خواسته اند. فعلیت یافتن حقیقت مجدداً واقعیت نورا می سازد که البته این واقعیت به نوبه خود غیر واقعی می گردد و حقیقتی نو را طلب می کند. مثلاً در جامعه فئودالی، فئودالیسم یک واقعیت بود. با تکامل نیروهای مولده جامعه ( که ابزار تولیدی بخشی از آن است ) روابط تولیدی منطبق با آن نیز باید تکامل پیدا می کرد و در نتیجه مناسبات تولیدی جدیدی را می طلبید. جامعه فئودالی ضرورت وجودی خود را از دست داد و باید نو جای کهنه می نشست. فئودالیسم ضد حقیقت بود، چه حقیقت شیوه حل تضاد های حاد شده و آنتاگونیسم شده جامعه فئودالی بود و باید واقعیتی نو جای آنرا می گرفت که همانا مناسبات تولیدی جدیدی به نام سرمایه داری بود.حل تضاد های اساسی جامعه فئودالی، جامعه را به سوی سرمایه داری سوق داد. و این یک حقیقت از پروسه تکامل جامعه بشری بود. بورژوازی به نوبه خود ضد حقیقت است چه حقیقت راه حل تضادهای جامعه بورژوازی است. این بحث که ” هر طبقه ای حقیقت خویش را دارد.” کاملاً از بیخ و بن غلط است و منظور مارکسیستها از حقیقت طبقاتی نه این است که هر طبقه ای حقیقت خویش را داراست بلکه بر عکس منظور این است که حقیقت نزد طبقه بالنده جامعه است و در جامعه طبقاتی امروزی حقیقت نزد پرولتاریاست. ( در باره این مسئله در ادامه بیشتر توضیح خواهم داد که قوانین حرکت جامعه را با قوانین فیزیکی ماده تمیز باید داد.) و اگر می خواهید به حقیقت واقعی جهان دست پیدا کنید، فقط و فقط ماتریالیسم دیالکتیک می تواند به شما کمک کند ولاغیر.
” ولی واقعیت در نظر هگل به هیچوجه آن صفتی نیست که در اوضاع و احوال و هر زمانی، ذاتی نظام اجتماعی یا سیاسی آن زمان باشد. برعکس. جمهوری رُم واقعی بود ولی امپراطوری رُم هم که جمهوری را از صحنه بدر کرد، واقعی بود. سلطنت فرانسه در سال ۱۷۸۹ به حدی غیر واقعی شد، یعنی به حدی هر گونه ضرورتی را از دست داد و به حدی غیر معقول گردید که انقلاب کبیر که هگل پیوسته از آن با شور فراوان سخن می راند، می بایست نابودش سازد. لذا در اینجا سلطنت غیر واقعی ولی انقلاب واقعی بود. کاملاً بهمین ترتیب هم، به تناسب تکامل، کلیه آن چیزی که در سابق واقعی بودند، غیر واقعی می شوند و ضرورت و حق حیات خود و معقولیت خود را از دست می دهند. واقعیت نو و قابل حیات جای واقعیت میرنده را می گیرد و اگر کهنه بحد کافی عاقل باشد که بدون مقاومت بمیرد در آن صورت بنحوی مسالمت آمیز و اگر با این ضرورت از در مخالفت در آیدـ از راه قهر جای او را میگیرد. بدین ترتیب این حکم هگل در پرتو خود دیالکتیک هگل، به ضد خود مبدل می شود؛ هر واقعیتی در عرصۀ تاریخ انسانی به مرور ایام غیر معقول می گردد و بنابر این هر واقعیتی به اقتضای طبیعت خود غیر معقول است و از پیش داغ نامعقولی بر خود دارد؛ و اما هر چیز معقولی که در مغز انسانها و جو دارد، هر قدر هم با واقعیت ظاهری موجود تضاد داشته باشد، مقدر است که به واقعیت مبدل گردد. طبق کلیۀ قواعد اسلوب تفکر هگلی حکمی که معقولیت هر چیز واقعی را اعلام می دارد به حکم دیگری مبدل می شود و آن اینکه: هر چیز موجود سزاوار نابودی است. “ (تأکید از من است) لودویک فوئر باخ و پایان فلسفه کلاسیک ـ فردریش انگلس
حقیقت و واقعیت ضمن اینکه دو مقوله جدا از نظر فلسفی هستند، در هم تأثیر گذاشته و روند حرکت ماده را شکل می دهند. همانطور که حقیقت از درون واقعیت نضج می گیرد و گسترش می یابد، سبب ایجاد واقعیتی نو می گردد که به نوبه خود به محض موجود شدنش پایه های نابودی خویش را بنا می نهد.
و اما در باره گفته فوق سنتز نوین که: . “اما نکته اینجاست که حقیقت حقیقت است. یاوه یاوه است و مهم نیست که کی و چه طبقه ای آن را گفته است. حقیقت یک چیز عینی است. یعنی خارج از ذهن این پرولتر یا فلان بورژوا وجود دارد.” (تأکید از من است) این یک بحث مکانیکی است و هیچ قرابتی با مارکسیسم ندارد. هر چقدر هم که ممکن است توده پسند باشد مانند آن “مار و تصویر مار“. ماتریالیسم دیالکتیک چنین چیزی را که:” حقیقت حقیقت است و یاوه یاوه است.” را نمی تواند قبول داشته باشد. ماتریالیسم دیالکتیک بر این باور است که همواره حقیقت با ضد خودش در حرکت و تکامل است. ما یک حقیقت شسته و رفته و الهی نداریم که بخواهیم بدان دست پیدا کنیم. همواره حقیقت با ضد حقیقت ـ حال می خواهید بگوئید یاوه ـ همراه است. چیزی که امروز حقیقت است ممکن است فردا غیر واقعی و غیر حقیقی بشود و چیزی که یاوه است می تواند جنبه هائی از حقیقت را در خود نهفته داشته باشد.
” آنچه که اکنون حقیقت شمرده می شود، دارای جهت اشتباه آمیزی است که حال مستور است و به مرور زمان آشکار می گردد؛ و کاملاً به همین ترتیب، آنچه که امروز گمراهی نام دارد دارای جهتی حقیقی است که بدان مناسبت سابقاً می توانست حقیقت به شمار آید؛ آنچه که بعنوان ضروری مستقر می شود از تصادفات صرف تشکیل یافته و آنچه که تصادف شمرده می شود شکلی است که درپس آن ضرورت پنهان است و قس علیهذا.” لودویک فوئر باخ و پایان فلسفه کلاسیک ـ فردریش انگلس
حرکت جزء لاینفک ماده است. همانطور که فضائی را بدون ماده نمی توان تصور نمود، ماده را نیز بدون حرکت نمی توان تصور کرد. ماتریالیسم دیالکتیک درک از هستی در عرصه شدن آن است. چه، همه چیز در حال شدن است. بودن یا نبودن دو مقوله جدا از هم نیستند، بلکه در یک وحدت ضدین دائمی، خود را در شدن متجلی می گردانند. به قول دکتر تقی ارانی ” غرض مکتب مادی از ماده همان وحدت واقعی متغیر است نه جرم فیزیکی “۲ این شدن همان تکامل دائمی ماده است که ازلی و ابدی است. ماده ضمن تکامل، قوانین جدیدی نیز بر آن جاری می گردد. یعنی قوانین جاری بر ماده نیز همراه با تکامل ماده در حال تکامل و حرکت هستند. با بررسی حرکت تکاملی ماده بر روی کره ارض در می یابیم که در شرایط مساعد آن دوران کره زمین طی میلیون ها سال، حیات از یک سوپ اولیه بی جان شکل گرفت۳. با پیدایش حیات، قوانین جدیدی در روند تکاملی آن جاری شد که این قوانین بر ماده بی جان جاری نیست. موجودات زنده را با شش عامل یا فاکتور از موجودات غیر زنده میتوان تمیز داد. ” ۱ـ موجودات زنده از سلول تشکیل یافته اند. ۲ـ موجودات زنده انرژی به دست می آورند و مصرف می کنند. ۳ـ موجودات زنده رشد و تکامل می یابند. ۴ـ موجودات زنده تولید مثل می کنند. ۵ـ موجودات زنده بهمحرکهای محیط پاسخ می دهند. ۶ـ موجودات زنده با محیط خودشان را تطبیق می دهند.” ۴ این ها قوانینی هستند که بر موجودات بی جان صدق نمی کنند. به عبارت دیگر در دنیای جانداران قوانینی مضاف بر قوانینی که بر ماده بی جان جاری است جاری می شود. که این قوانین قبل از جانداران وجود نداشته اند. یعنی به محض پدیدار شدن اولین تک یاخته ای ها قوانین جدیدی پا به عرصه گذاشتند که قبلا وجود نداشتند. مثلا آب یا آهن نه رشد می کنند و نه تغذیه چون بی جان هستند. حال آنکه رشد وتغذیه خصوصیت موجودات جاندار است. حال باز طی میلیون ها سال تکامل، حیات از تک یاخته ای های اولیه۵ به موجودات پر سلولی که یک نوع تقسیم کار در بین آنها بر قرار می شود و از موجودات پر سلولی به گیاهان و جانوران و… می رسیم. ومدام قوانین کامل تر و جدیدتری بر موجودات کامل تر جاری می گردد. یعنی قوانین طبیعت با تکامل ماده، خود نیز تکامل می یابند. طی میلیون ها سال تکامل حیات و طی نمودن راههای مختلف تکامل، به انسان می رسیم. یعنی موجودی که شعورش، وجه تمایزش از جانداران دیگر است. انسان این کامل ترین نوع ماده شناخته شده بواسطه شعورش از دیگر موجودات زنده قابل تمیز است. این شعور انسان بود که او را در برابر طبیعت قهار که هر لحظه حیات اورا تهدید می کرد رهبری می نمود.
” در ابتدا کار و بعد از آن و سپس همراه با آن تکلم، این دو اساسی ترین انگیزه ای بودند که در اثر آن مغز میمون بتدریج تبدیل به مغز انسان شد که با وجود تشابه با آن بسیار بزرگتر و کامل تر است. دوشادوش تکامل مغز، تکامل مستقیم ترین ابزار آن یعنی حواس انجام گرفت.” نقش کار در گذار از میمون به انسان ـ فریدریش انگلس
انسان ابتدا به صورت گله ای و بعداً به صورت کمونی زندگی می کرد و مالکیت خصوصی معنی و مفهومی نداشت. این روش زیست، نا آگاهانه و خود بخودی، و تحت جبر طبیعت بوجود آمده بود. این کمون های ابتدائی طی پروسه ای از روند تکاملی نفی شدند و جامعه بشر وارد فاز نوینی شد که تا به حال ادامه دارد. یعنی جامعه طبقاتی. دیگر انسان در رابطه با طبیعت اطرافش تعریف نمی شد بلکه رده بندی اجتماعیش اورا شخصیت می بخشید. دیگر قوانین طبیعی ما قبل، برای توضیح جوامع بشر کافی نبود. بر جوامع طبقاتی انسانی قوانین جدیدی جاری شد که بر هیچ یک از موجودات ماقبل خود جاری نبود. تاریخ تکامل انسان دیگر نه صرفاً بیولوژیکی بلکه عمدتاً یک تکامل اجتماعی شد. تکامل بی نظیری که شعور به عنوان کاملترین شکل ماده در آن نقش تعیین کننده ای ایفا می کند، تکاملی که در هیچ جای، تاکنون کشف شده طبیعت، یافت نشده است. تکامل اجتماعی انسان، تکامل بیولوژیکی اش را تابع خود کرد ه و به صورت یک فرمانده بلامنازع در برابر تکاملات طبیعی ایستاده است. یعنی جهت عمده تکامل بشر تکامل اجتماعی او شده. اینجا دیگر شعورانسان نقش حساس، ونه فقط متأثر بلکه تأثیر گذار نیز بازی می کند. ماتریالیسم تاریخی این شکل ویژه قوانین اجتماعی مخصوص انسانهاست که توسط مارکس کشف گردید. با کشف این قوانین برگ جدیدی بر تکامل شعور انسانها اضافه شد، و آن اینکه ناقوس مرگ جامعه طبقاتی بزودی زده خواهد شد. و بازگشت انسان به یک زندگی طبیعی را نوید داد. باز گشتی که اینبار آگاهانه انجام می پذیرد. و شعور در این میان نقش مهمی را بازی می کند. انسانی که در کمونهای اولیه مقهور طبیعت اطراف خویش بود، در جامعه بورژوازی به عنوان قاهر بر طبیعت به نابودی طبیعت اطراف خویش همت گماشت. و حال تنها در یک جامعه کمونیستی است که طبیعت و انسان در یک هارمونی موزون و هماهنگ ودر یک هم زیستی زندگی خواهند کرد. منافع بشریت، دیگر نه در نابودی طبیعت اطراف خویش بلکه در بکارگیری نیروهای آن برای به زیستی خویش تعریف می شود.
بحث اساسی و پایه ای این است که قوانین جامعه طبقاتی همان قوانین طبیعت نیستند. قوانین جدیدی هستند که قبلاٌ وجود نداشته اند. قوانینی هستند ویژه جامعه طبقاتی انسان. این مسلم است که قوانین طبیعت کلاً بر انسان نیز صادق است. ولی عکس آن صادق نیست. مثلاٌ قانون جاذبه مسلماً بر هر پیکری چه انسانی و چه غیر، تأثیر می گذارد ولی در هیچ جای طبیعت سراغ نداریم که کسی را شکنجه کنند تا به چیزی که نیست اعتراف کند. این چیزها مخصوص جامعه طبقاتی است. انسان به محض تولدش در طبقه ای خاص معنی می شود و اسم گذاری می گردد. طبقه او تعیین کننده سرنوشت اوست. و اساساٌ جایگاه طبقاتی اوست که شعورش را تعیین می کند؛ یعنی همه چیزش را. ولی خصوصیت شعور انسان این است که خود نیز تأثیزگذار است و این یک جریان یک طرفه نیست. به قول مارکس خود مربی تربیت می شود.
” آموزش ماتریالیستی در بارۀ این که افراد محصولات اوضاع و احوال و تربیتند و لذا افرادی که تغییر یافته اند ـ محصول اوضاع و احوال دیگر و تربیت تغیییر یافته ای هستند از این نکته غافل است که اوضاع و احوال همانا به وسیله افراد تغییر می یابد و لذا خود مربی را باید تربیت کرد…” کارل مارکس ـ تزهائی در باره فوئر باخ
منظور این است که وقتی بشر پا به جامعه طبقاتی گذاشت همه چیزش ( از پوشیدن لباسش گرفته تا حکومتش ) مهر طبقاتی خورد. ولی این مهر طبقاتی بدین معنی نیست که افراد یک طبقه همه یک طور فکر می کنند. شکل گیری افکار طی روند بینهایت متنوع شیوه زندگی افراد و از درون تصادفات بی نهایتی که در زندگی افراد رخ می دهد، شکل می گیرد. لذا در عین اینکه ما با بینهایت تنوع سلیقه و رفتار، هنجار ها و ناهنجاری های اجتماعی روبرو هستیم؛ ولی اولاً فرهنگ غالب نقش مهمی را دراین شکل گیری بازی می کند. و ثانیاً طبقه افراد جامعه به عنوان زمینه این رشد، نقش اساسی را بازی می کند. نکته مهم در اینجا این است که بر بستر مبارزه طبقاتی است که افکار در جهت منافع طبقه ای خاص شکل می گیرد، تغییر می یابد، و فرهنگ غالب را به نقد می کشد. چگونگی این نقد مستقیماً به منافع طبقه ای مشخص بستگی دارد. پرولتاریا، نقدش به جامعه (مناسبات و روابط تولیدی آن ) نقدی رادیکال است. چون زنجیری که به پای اوست، زنجیری رادیکال است. یعنی ریشه در تاریخ طبقاتی بشر دارد. این قوانین، صرفاٌ در باره جوامع طبقاتی بشر صدق می کند. تغییر واقعیات جوامع انسانی براین حقیقت استوار است که دینامیسم تکامل جامعه، چگونگی حل تضادهای طبقاتی آن است. و بالطبع حقیقت به نفع طبقاتی از جامعه خواهد بود که در نفی سیستم موجود ذی نفع هستند. این ذی نفعی سبب می شود که حقیقت را از آن خود ببینند. و هرچیزی که در جهت تحکیم واقعیت موجود عمل کند از نظر این طبقات ضد حقیقت است؛ هرچقدر هم که واقعی باشد. با جهانی شدن سرمایه، جهان وارد فاز نوینی شد به نام امپریالیسم. و پرولتاریا طلایه دار انقلابات جهانی گردید. طبقه ای که نه برای آزادی خویش بلکه برای آزادی کل بشر مبارزه می کند. چه آزادی خویش را در گرو آزادی عموم می یابد. چون ستمی که به او وارد می شود یک ستم عام است.
” پس امکان واقعی رهائی آلمان در کجاست؟ پاسخ: در شکل گیری طبقه ای است که بازنجیرهای بنیانی؛ طبقه ای از جامعه مدنی که طبقه ای از جامعه مدنی نیست؛ طبقه ای که خود، انحلال تمام طبقات اجتماعی است؛ آن بخش از جامعه که سرشت جهان شمولش را از رنج جهان شمولش دارد و هیچ حق ویژه ای را طلب نمی کند، چرا که نه ناحقی ویژه ای که نا حقی عام علیه او روا می شود. طبقه ای که دیگر نه مقامی تاریخی، بلکه مقامی انسانی را طلب می کند. طبقه ای که در تقابل یک جانبه با پی آمدهای رژیم سیاسی آلمان نیست، بلکه در تقابل همه جانبه با همۀ پیش شرط های آن قرار دارد؛و سر انجام آن بخش از جامعه که نمی تواند خود را آزاد کند، بی آنکه خود را از تمامی دیگر بخشهای جامعه آزاد کند و بدین ترتیب تمام آن دیگر بخش ها را نیز آزاد کند و یا به دیگر سخن، طبقه ای که گم گشتگی کامل انسان است و بنابر این تنها می تواند با باز یابی کامل انسان خود را باز یابد. این انحلال [ گر] جامعه به مثابه طبقه ای ویژه، همانا پرولتاریاست.
پرولتاریا، در آلمان تنها در نتیجه توسعه فزاینده صنعتی پدید می آید. چرا که این طبقه ساخته فقری بر خاسته از قوانین طبیعی نیست بلکه نتیجه فقری است که مصنوعاً ایجاد شده است…
… پرولتاریا با اعلام انحلال نظم تا کنونی جهان، صرفاً راز هستی خویش را اعلام می دارد، زیرا او براستی انحلال [ گر ] واقعی این جهان است. پرولتاریا با خواستار شدن نفی مالکیت خصوصی، صرفاً چیزی را به مرتبۀ یک اصل اجتماعی ارتقاء می دهد که جامعه در مورد او به صورت یک اصل در آورده است، اصل وجود پرولتاریا، چیزی که هم اکنون ـ و علیرغم تمایل او ـ به عنوان ثمرۀ منفی جامعه، بخشی از آن است…” نقد فلسفه حقوق هگل ـ کارل مارکس
سنتز نوین توجیه وضع موجود جنبش بین المللی کمونیستی است. ولی وضع موجود احتیاج به یک نقد رادیکال و انقلابی دارد. و یک نقد انقلابی تنها باید ریشه در منافع طبقه ای داشته باشد که منافعش رادیکال و انقلابی است. یعنی منافعش در نفی وجودی خویش به عنوان آینه تمام نمای روابط استثمارگرایانه بشر نهفته است. اینکه پرولتاریا را نه به عنوان سیاهی لشگر نخبگان کمونیست، بلکه به عنوان طبقه ای واقعی که خواستی واقعی و انقلابی دارد بشناسد. طبقه ای که منافع طبقاتی اش عین حقیقت است. و این حقیقت در عین گسترش خود، آزادی نوع بشر را از طریق دیکتاتوری پرولتاریا نوید می دهد. دیکتاتوری که باید بر زنجیر های مادیی که به پای بشریت انداخته شده اعمال شود و با بخواب رفتن تدریجی آن بشریت شاهد صبحدم جامعه کمونیستی باشد. من می خواهم در اینجا به خود جرأت دهم و جمله هگل را که می نویسد: ” واقعیت ضمن گسترش خود، به صورت ضرورت بروز می نماید ” را تصحیح کنم و بگویم که در اصل حقیقت ضمن گسترش خود، به صورت ضرورت بروز می نماید. این جمله طبق تعاریفی که در بالا از حقیقت و واقعیت شد، دیالکتیکی تر و درست تر است. ضمن اینکه روح انقلاب در آن مستتر می باشد. حال از این منظر می خواهم وارد بحث حقیقت طبقاتی بشوم چیزی که طرفداران سنتز نوین را به درد آورده است. سنتز نوین با مخدوش کردن مفهوم حقیقت سیاسی با حقیقت طبقاتی می خواهد دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دیکتاتوری یک حزب نخبه جابزند و برای آن توجیه فلسفی می تراشد. همانطور که گفته شد حقیقت چگونگی حل تضاد اساسی واقعیت و یا پدیده است. حال وقتی بحث می شود که حقیقت یک چیز غیر طبقاتی است. باید متذکر شویم که منظور کدام حقیقت است. حقیقت دنیای طبیعی یا حقیقت دنیای طبقاتی؟ ما نمی توانیم قوانین خاص دنیای انسان طبقاتی را به کل جهان تعمیم دهیم. قوانین جامعه طبقاتی نسبت به قوانین ماقبل یک تکامل کیفی کرده است. قوانین خاصی است که بر این شکل تکامل یافته ماده صادق است . مثلا قوانین تکامل جامعه نه در مورد آب صادق است نه در مورد اسب. پس وقتی بحث بر سر حقیقت می شود باید گفت کدام حقیقت. اگر منظور حقیقتِ ماده فیزیکی غیر انسانی است که مسلماً این بحث درست است که این نوع حقیقت غیر طبقاتی است. چون در مورد موجوداتی بحث می گردد که کلاً طبقه ای را نمی شناسند. پر واضح است که بحث طبقاتی کردن در مورد حقایق فیزیک و مکانیک چیز خنده داری است. نه جاذبه زمین طبقه می شناسد نه رشد گیاهان و نه تولید مثل جانوران. ولی مثال آوردن از این مسائل برای اینکه ثابت کنند که در جامعه طبقاتی حقیقت غیر طبقاتی است یک تردستی فلسفی است. تقلیل ماتریالیسم دیالکتیک به یک فلسفه دمکراتیک و بورژواپسند است. حقیقت جامعه طبقاتی کنونی،( یعنی راه حل برون رفتن از این معضل ) همان حقیقت پرولتاریاست. یعنی راه حل پرولتاریا برای تغییر جهان تنها حقیقتی است که برای ماتریالیسم دیالکتیک معتبر است. و در اینجا و از این منظر حقیقت از نظر ماتریالیسم دیالکتیک طبقاتی است. نه اینکه هر طبقه ای حقیقت خویش را دارد. این یک بحث من در آوردی و ضد مارکسیستی است. خیر، مارکسیسم با صراحت می گوید که حقیقت، پرولتاریا را به قدرت سیاسی میرساند و این را هیچ بورژوائی هر چقدر هم که دمکرات باشد نمی خواهد و نمی تواند بخواهد مگر به طبقه خویش خیانت کند. کشف هر قانون مندی جامعه طبقاتی در تعارض و تنازع با نیروهای میرنده جامعه یعنی طبقات حاکم بوده و هست. و لذا از نظر این نیروها مردود و مذموم است. و باید فوراً کنار گذاشته شود. طبقات حاکم در طول تاریخ بالاترین انرژی هارا صرف نابودی و یا مسکوت گذاشتن تفکرات مترقی و رو به جلو کرده اند. برای دارندگان چنین تفکراتی، زندانها و شکنجه گاهها ساخته اند، چوبه های دار بر پاکرده اند تا بلکه بتوانند، حقیقتی، که متعلق به طبقات بالنده جامعه است را نابود سازند. حقیقت روند رشد و تکامل جامعه طبقاتی، در یک تضاد آنتاگونیستی با نیروهای میرنده جامعه قرار دارد. زیرا قانون دیالکتیک تاریخ به ما می آموزد که:
” واقعیت نو و قابل حیات جای واقعیت میرنده را می گیرد و اگر کهنه به حد کافی عاقل باشد که بدون مقاومت بمیرد، در آن صورت به نحو مسالمت آمیز و اگر باین ضرورت از در مخالفت در آیدـ از راه قهر جای اورا می گیرد. “
لودویک فوئر باخ و پایان فلسفه کلاسیک ـ فردریش انگلس
و البته ما در طول تاریخ دیده ایم که در جوامع طبقاتی، کهنه، به حد کافی عاقل نیست و به این سادگی ها تن به مردن نمی دهد و از هر روشی برای کمی بیشتر زنده ماندن خود استفاده می کند. و لذا در یافته است که کشف این حقیقت که مردنی است و باید منزل را به دیگری بپر دازد خود خطرناک و برایش کشنده است پس با تمام نیرو آن را کتمان می کند.
“آنکس که حقیقت را نمی داند نادان است ولی آنکس که حقیقت را می داند ولی کتمان می کند تبهکار است.” برتولت برشت
در گذشته، چون مذهب در جوامع فئودالی به عنوان ایدئولوژی طبقات حاکم به شمار میرفت. و کلیسا به عنوان بخش جدائی ناپذیر هیئت حاکمه و جود داشت. حتی حقایق علوم طبیعی نیز می توانست پایه های حکومت را به لرزه بیاندازد. لذا حکومت با بدیهی ترین حقایق علوم طبیعی نیز نمی توانست کنار بیاید. دادگاههای انگیزاسیون به بند کشیدن دانشمندان و حتی سوزاندن آنان همه حکایت از آن دارد که حکومت کلیسا چگونه از روشن شدن افکار مردم نسبت به جهان مادی وحشت داشت. ولی در عصر تمدن بورژوازی، حکومت لامذهب شد. خدایش را از کلیسا بیرون کشید و به بانکها برد تا در آنجا پرستشش کند. علوم طبیعی نه تنها سد راه بورژوازی نبود بلکه در کنترل بهتر جهان او را یاری می رساند. مزیت بورژوازی بر فئودالیسم این بود که بورژوازی از بالاترین دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی استفاده می کند تا همه را تبدیل به پول و سرمایه کند. بورژوازی همان شاه میداس است که دست به هرچه میزند تبدیل به طلایش می کند و در بازار بورس میفروشدش. اینجا حقایق علوم طبیعی نه تنها به ضررش تمام نمی شود بلکه با بکار بستن آن می تواند جهان را هرچه بیشتر و بهتر غارت کند. ولی با حقایق علم تاریخ چطور؟ با جامعه شناسی علمی چطور؟ با ماتریالیسم تاریخی چطور؟ با انقلاب به عنوان سنتز جامعه طبقاتی چطور؟ آیا قصه به همین گونه است؟ خیر در این حیطه دیگر نمی تواند کوتاه بیاید. چون در اینجا هستی خود را در خطر می بیند. پس بالاترین سرمایه گذاری هارا می کند تا تولید فکر کند. و به انحاء مختلف در برابر این حقیقت که روزی باید بمیرد ایستادگی و پافشاری کند. در تاریخ بشریت طبقه ای که حقیقت مطلقا ً به نفع اوست پرولتاریاست. و تنها این طبقه است که می تواند بشریت را از شر وجود جامعه طبقاتی رهاکند. و وظیفه راهبری او را به جامعه بی طبقه دارد. بنابراین چیزی که به نام حقیقت سیاسی۶ معروف است، یعنی شارلاتانیزم، نه تنها به نفع پرولتاریا نیست بلکه در تعارض با منافع بلاواسطه او قرار دارد.

توضیحات
(۱)ـ پیدایش خود به خود یا آبیوژنز به نظریه‌ای می‌گویند که معتقد است موجودات زنده از مواد بی‌جان نشات می‌گیرند.
(۲) ـ ماتریالزم دیالکتیک اثر دکتر تقی ارانی
(۳) ـ برای اطلاع بیشتررجوع شود به کتاب منشأ حیات اثر پروفسور اُپارین.
(۴) ـ خصوصیات موجودات زنده دانشگاه یوتا
(۵) ـ در درک مدرن در مورد ایجاد نخستین اشکال موجودات زنده، احتمال آن مطرح می‌گردد که این موجودات پروکاریوت‌های تک سلولی (فاقد هسته سلولی) بوده باشند. این تک سلولی‌ها خود می‌توانند از( پروتوبیونت‌ها مولکول‌های آلی که توسط پوششی شبه غشایی پوشیده شده‌اند) بوجود آمده باشند. قدیمی‌ترین سنگواره شبه میکرب بدست آمده حدود سه ونیم میلیارد سال قدمت دارد که خود تقریبا یک میلیارد سال پس از تشکیل کره زمین است.
(۶)ـحقیقت سیاسی بدین معنی است که یک فرد و یا یک گروه حقایق را برای خودش دسته بندی میکند. آنهائی را که به نفعش است قبول می کند و آنهائی را که فکر می کند ممکن است به ضررش تمام شود با علم به اینکه حقیقت است و وجود دارد، به راحتی کتمان می کند. و متاسفانه همه را هم به حساب این می گذارد که منافع پرولتاریا در خطر است. این طرز فکر در زمان استالین در بین کمونیستها رایج شد و در ایران نیز ریشه دواند و در سازمانها و تشکیلات مختلف خانه کرد. که یکی ار مهمترین عوامل ایزوله شدن و بریدن آنها از جامعه شد.
 

Pal


فرستادن نامه به این نویسنده | همه‌ی نوشته‌های

دیدگاه خود را بیان کنید.