بسوی انقلاب

یک سایت دیگر با وردپرس

مسئلۀ استالین (بخش دوم و پایانی) – نوشته: لوچیو کولِتی، تنظیم از بهروز نوایی

بدست • 5 مارس 2011 • دسته: اهم مطالب٬ بحث آزاد٬ متون آموزشی


مسئلۀ استالین (بخش دوم) – نوشته: لوچیو کولِتی، تنظیم از بهروز نوایی
مفهوم نوسانات لنین
توجهی که لنین به جلب رضایت توده ها میکرد همراه با شکاف عینی که حزب را از اقشار وسیع عقب افتادۀ روسی ایزوله کرده بود نوسانات متداوم و تغییر مواضع در خط سیاسی لنین را به خوبی توضیح میدهند. این همیشه دو نوع ضرورت متضاد را ایجاب میکرد. از سوئی نیاز به حرکت با توجه به شرایط روسیه وجود داشت که نه تنها موجب تعویق اهداف اصیل سوسیالیستی شد، بلکه در عین حال حزب را موظف می ساخت که تنها عامل و تجمع گاه آیندۀ این اهداف را نمایندگی کند. از سوی دیگر، از آنجایی که روسیه تنها نقطۀ حرکت و پرتاب گاه موقت برای انقلاب جهانی یا انقلاب در اروپا بود، احتیاج مداوم برای پیش بینی دنیایی ورای فعل و انفعالات فعلی در دستور کار قرار داشت. که نه تنها چشم انداز گذار به سوسیالیسم، بلکه حتی به کمونیسم را بیان میکرد.
این مسئله به ما کمک میکند که انعکاسی ایده آل با “جهشی ” که توسّط دولت و انقلاب نمایندگی میشد را درک کنیم – هم یک اثر “تخیلی” از نقطه نظر زمانی و مکانی که در آن نگارش یافته بود به شمار میرفت و هم در عین حال بیانیه ای بسیار مهم از اهداف و دورنمای هر انقلاب سوسیالیستی اصیل محسوب میشود. از سوی دیگر، این مسئله به تشخیص گیجی و تردید های لنین در بارۀ ماهیت و اهمیت انقلاب درست در لحظۀ تکوین آن کمک میکند. اینجا ما مقیاسی از اهمیت فوق العادۀ مارکسیسم لنین که او را از سایرین مانند زینّوویوف، کامینوف، استالین، بوخارین و شاید حتی تروتسکی متمایز میکند بدست می آوریم. او بر اثر همان تردیدش به عنوان آگاه ترین شخصیت زمان خویش ظاهر شد. در اوت 1921 لنین نوشت که انقلاب از نوامبر 1917 تا ژانویۀ 1918 بورژوا دمکراتیک بوده است و مرحلۀ سوسیالیستی انقلاب تنها پس از برقراری دموکراسی پرولتری شروع شده است. اما او دوباره تقسیم بندی متفاوتی را پیشنهاد کرد و آن اینکه انقلاب تنها زمانی به مرحلۀ سوسیالیستی رسید که مبارزۀ طبقاتی کمیته های دهقانان فقیر بر علیه کولاک ها آغاز گشت. این نوسان ها هیچگاه متوقف نشدند. دو ماه بعد، در اکتبر 1921 تقسیم بندی جدید تری عرضه شد: این بار اعلام گردید که مرحلۀ انقلاب بورژوا-دمکراتیک تنها در سال 1921 کامل شده است، درست در زمانی که لنین به نوشتن مشغول بود.
در پشت این نوسانات دقیقاً تحولی قرار داشت که کمتر از همیشه پیش بینی شده بود. پیش فرض تعیین کننده ای که بلشویک ها تسخیر قدرت را بر آن پایه قرار داده بودند و میبایست سبب جبران عقب ماندگی جامعه روسیه میشد، بسیار آهسته مادیّت می یافت. انقلاب در اروپای غربی اتفاق نیافتاد. یا اتفاق افتاد ولی موقتاً شکست خورد. از تأخیر موج دوّم، لنین مجبور شد که با حقیقتی که او بیش از هر کس دیگری بدان واقف بود روبرو گردد. اینکه پایه های اقتصادی و اجتماعی ضروری برای تحقق اهداف قدرت شوراها در روسیه تقریباً به هیچ وجه وجود نداشتند و از این رو دیکتاتوری حزب، در خلاء معلق مانده بود. با وجود بلشویک ها در قدرت، تضاد قدیمی که حزب از زمان تولدش با آن مبارزه کرده بود به صورت بسیار حاد تری مشهود شد: در حالی که روسیه پیشرفته ترین نظام سیاسی موجود در جهان را داشت ولی حداقل سامانه اقتصادی برای تطابق با این رژیم موجود نبود. واژه های فرمول کلاسیک ماتریالیسم تاریخی در مورد رابطۀ زیربنا و روبنا اکنون در نظر سخت ترین هواداران آن وارونه گشته بود. منشویک ها که قبلاً در عرص مبارزۀ تاریخی شکست خورده بودند اکنون می توانستند همین فرمول بندی را علیه لنین علم کنند. تسخیر قدرت در غیاب یک پایگاه اقتصادی مناسب، دیکتاتوری پرولتاریا در غیاب خود پرولتاریا، و علاوه بر آن توسط حزبی که این عنصر در آن در اقلیت قرار داشت، گسترش مجدد (Reintroduction) سرمایه داری بعد از انقلاب به وسیلۀ برنامۀ نپ (NEP)، رشد وسیع دستگاه بوروکراسی دولتی، تمامی این مسائل روی هم به صورت مجموعۀ شواهدی درآمد که آشکارا در مقابل اصول (Doctrine) و همچنین عقل سلیم قرار گرفت. تقریباً دو سال بعد از دولت و انقلاب که لنین در آن “تخریب ماشین دولتی ” را تئوریزه کرده بود، وی با صراحت همیشگی اش مجبور به اقرار این مسئله شد که نه تنها این دستگاه دست نخورده باقی مانده است، بلکه به میزان بسیار وسیعی در اختیار پرسنل اولیۀ خود قرار دارد. “تعداد نامعلومی از مبارزین ما در مقامات عالیه هستند – حداقل چند هزار و حداکثر ده هزار نفر، با وجود این در پایۀ این هیرارشی صدها هزار نفر از عاملین قبلی که از تزار و بورژوازی به ارث برده ایم، بخشی آگاهانه و بخشی دیگر نا آگاهانه به فعالیت علیه ما مشغولند.”
اگر ما، جنگ داخلی و دخالت مسلحانۀ قدرت های خارجی را نیز به این بیافزاییم، وسعت دامنۀ مصائبی که در مقابل رهبری بلشویک ها قرار داشت به طور مشخص عیان می شوند. پس از چند ماه که از تسخیر قدرت گذشته بود حزب خود را در فرماندهی قلعه ای مسلح و قحطی زده که از همه سو و حتی از درون محاصره شده بود یافت. برای مقابله، حزب مداوماً مجبور به پناه بردن به تمرکز هر چه بیشتر شد. توده ها که در مرحلۀ اوّل بلشویک ها را حمایت کرده بودند تلفات زیادی متحمّل شده و پراکنده گردیدند. گردان های کارگران مسلح، کارخانه های نیمه مخروب را برای پیوستن به جبهه ترک گفتند.
ندرتاً بتوان تصویری بدین غم انگیزی نقش زد؛ جامعۀ روسیه ای که بشدت از جنگ جهانی اوّل ضربه خورده بود، اکنون به نظر میرسید که تحت تأثیرات ترکیبی از تلفات جانی و ضعف صنعتی بر لبۀ نابودی تلو، تلو میخورد. هستۀ باقیمانده کارگران نیز از قحطی به روستاها فرار کردند. تاریخ پیشرفت انسانی تا به حال همیشه از روستا به جانب شهر بوده است. اکنون به نظر میرسد که به شدّت معکوس گردیده است. مشاهده شده است که از سال 1917 تا 1920 جمعیت شهرنشین روسیۀ اروپایی به میزان 35.2 درصد کاهش یافته است. پتروگراد با 2 میلیون و 400 هزار نفر جمعیت در سال 1916، در سال 1920 بیش از 740 هزار نفر سکنه نداشت، در حالی که جمعیت مسکو در همان دوره از 1 میلیون و 900 هزار نفر به 1میلیون و 120 هزار نفر تنزل یافت.
در این شرایط، محرک انقلابی به نهایت استقامتش رسید و نپ، یک عقب نشینی اجتناب ناپذیر را نمایندگی میکرد. بعد از اکتبر و فشار همه جانبۀ جنگ داخلی، “روسیۀ قدیمی” که تا ان زمان تنها به عنوان جایگاه دورافتاده ای از انقلاب جهانی به شمار میرفت، تمامی بار عقب افتادگی خود را به معرض سنجش قرار داد. حزب که بین یک طبقۀ کارگر از رمق افتاده که تنها شبحی از گذشتۀ خود بود و دهقانان مشتاقی که سرانجام به انتظار بهره برداری از زمین هایی که در انقلاب به آنان واگذار شده بود معلق مانده بود، اکنون میبایست که با مسئولیت احیای مجدد جامعه ای جنگ زده و از کار افتاده که مسئلۀ اوّلیه اش غذا، پوشاک و گرما بود روبرو شود. اهداف بزرگ انقلابی به کناری گذاشته شدند. برنامه های سیاسی جای خود را به برنامه های روزمره دادند و تئوری خفقان آور جایگزین فعالیت های سنتی گردید. حزب مجبور شد که نقش همیشه حاضر را نه فقط از لحاظ سیاسی، بلکه در حوزه های مدیریّت، اجتماعی و اقتصادی ایفا کند. از این رو حزب مجبور بود که صفوف خود را گسترده تر کند، اما نه با مبلغین و مبارزین سیاسی، بلکه با مسئولین و مدیرانی که قدرت ادارۀ کنترل، مانوور و سرپرستی داشتند: مردانی که شرایط جدید می طلبید شان.
پیدایش استالین
این زمان بزرگترین شکاف بین پیشاهنگ و طبقه ای بود که می بایستی نمایندگی میکرد. تمامی نتایج 1917 به نظر میرسید که ناپدید می شوند. با آزادی تجارت در نپ، ابزاری برای تسهیل احیای بازرگانان، تجار و سرمایه داران فراهم شد. این برنامه در حالی که به سود دهقانان، به ویژه دهقانان ثروتمند و میانه حال بود، لزوماً خواستهای پرولتاریا را که تا این زمان سنگین ترین بار انقلاب را بر دوش داشت بر آورده نمی نمود. مهمترین عنصری که معرف شرایط جدید و از زمان نپ ظهور یافته بود، دست کشیدن قطعی از استراتژی ای بود که بر اساس آن انقلاب به پیش برده شده بود. آخرین امید برای انقلاب در اروپا از بین رفت. نظم بورژوائی در آلمان که سه بار در شرُف سقوط بود همچنان به مقاومت پرداخت. پیروزی آن (نظم بورژوائی در آلمان) هم نطفه های نازیسم را با خود حمل میکرد و هم سبب انزوای قطعی شوروی و نتیجتاَ تقویت گرایش به سوی تحکیم و مستحکم سازی جامعۀ بعد از انقلاب شد.
صعود استالین به رهبری، ابتدا در درون حزب و سپس دولت باید با چنین دورنمائی مشاهده گردد. اهمیت او همراه با رشد پروسۀ بوروکراتیک شدن حزب و دولت آغاز میگردد. اما بوروکراسی نیز به نوبت خود به علت عقب افتادگی و انزوای فوق العادۀ روسیه رشد و گسترش یافت؛ بوروکراسی محصول انقلابی در حال عقب نشینی بود که در مرز اقتصادی مفلوک میخکوب شد و متکی به تودۀ عظیم دهقانان عقب افتاده بود. تغییری که در این سال های قبل و بلافاصله بعد از مرگ لنین روی داد نقش تعیین کننده در تمامی مسیر وقایع تاریخ جهان پس از آن ایفا نمود. شکست انقلاب در غرب آن استراتژی که بلشویک ها تا آن زمان عملکرد خود را بر اساسش قرار داده بودند نابود کرد. احتمال از بین بردن شکاف بین عقب افتادگی روسیه و برنامۀ سوسیالیستی از طریق حمایت صنعتی و فرهنگی پیش بینی نشده ای از میان رفت. حزب تقریباً بلافاصله متوّجه شد که بر روی زمینه ای محکم قرار ندارد.
اولین نتیجۀ این شرایط جدید، مبارزۀ درونی در رهبری حزب بلشویک پس از مرگ لنین بود. شکست سریعی که “اپوزیسیون چپ ” دچار شد تنها به معنای پایان رومانتیسم انقلابی نبود، بلکه در حقیقت عکس العملی در مقابل انقلاب سقط شدۀ اروپا در درون شوروی بود. در حقیقت ممکن نیست که درگیری بین استالین و اپوزیسیون چپ را تنها به یک سری مبارزات برای قدرت تقلیل دهیم که در آنها استالین آهسته و محتاطانه تمامی زیرکی خود را علیه متخاصمی بکار برد که قدرت مانوور زیادی در انقلاب و جنگ داخلی از خود نشان داده ، ولی اکنون به طرز اسرارآمیزی بیش از حد مغرور، بی دست و پا و مطمئن از خود شده بودند.
زمینه های این مبارزه را باید در جای دیگری جستجو کرد. اولین پلۀ نردبانی که استالین را به قدرت رسانید، به وسیلۀ رهبران سوسیال دمکراسی، که در ژانویۀ 1919 روزا لوکزامبورگ Rosa Luxemburg)) و کارل لیبکنخت Karl Liebknecht)) را به قتل رساندند فراهم شد. غیبت آنها (لوکزامبورگ و لیبکنخت) وزنۀ سنگینی در شکست های 1921 و 1922 در آلمان بود. باقی پله ها توسط موج ارتجاعی که بعداً اروپا را در بر گرفت و موسولینی(Mussolini)، پریمو دُ ریورا (Primo De Rivera)، هورتی(Horthy)، و بسیاری کسان دیگر را بر سر کار آورد، فراهم شد.
منزوی و محصور در درون “عقب افتادگی آسیایی ” روسیه، حزب دستخوش چیزی به مراتب بیشتر از تغییر در استراتژی شد. قدرت و سنگینی میراث تاریخی روسیه اکنون مُهر خود را بر روی هر نیروی تغییر و بُرش انقلابی می گذاشت. مشخصاتی که دوباره از نظم کهن ظهور میکردند نه تنها در تولد مجدد نهادهای ساختی و ایدئولوژیک قبلی، بلکه همان طور که کار(E. H. Carr) نشان داده است، در احیای ملی متبلور شدند. نیروهای اجتماعی که در آن زمان از شکست های قبلی دوباره سر بر آورده بودند تا با نظم نوین انقلابی به سازش رسیده و بیرحمانه بر مسیر آن تأثیر گذارند، بالاتر از همۀ نیروهایی بودند که اعتبار یک سنت بومی در برابر نفوذ خارجی ها را دوباره تأیید می کردند.
اهداف روسیه و اهداف جنبش بلشویسم اکنون به یک وحدت غیر قابل تمایز تبدیل شده بودند. این وحدت واقعاً مخلوط دو رگه ای بود: در درون آن گرایشات قدیمی اسلاو دوستی (Slavophile) و همچنین ضد روشنگری به طرز غیر مترقبه ای جان تازه گرفتند. حال در اینجا یک واژگونی کامل اصول صورت گرفت؛ کمونیسم که با برنامۀ غربی کردن (صنعت، علم، طبقۀ کارگر مدرن، دیدگاه انتقادی و تحقیقی) به روسیه وارد شده بود، چیزی که در فرمول لنین به شکل ”الکتریفیکاسیون شوراها ” فشرده شده و تمامی پیام مارکسیسم را به دنیای مدرن همراه داشت، اکنون با ترشح فساد ذهنیت استبدادی روسیۀ کبیر بارور شده بود.
“رفیق لنین زمانی که ما را ترک میکرد، فرمان داد تا پاکیزگی نام حزب را احترام گذاریم و حفظ کنیم. ما سوگند یاد میکنیم که مؤمنانه این فرمان را اجرا کنیم! … رفیق لنین زمانی که ما را ترک میگفت به ما فرمان داد که وحدت حزب خود را همچون مردمک چشمان مان پاسداری کنیم. رفیق لنین، سوگند یاد میکنیم که مؤمنانه این فرمان را اجرا کنیم!”
این جملات که از سخنرانی معروف استالین در کنگرۀ 11 شوراها (Soviets) (26 ژانویه 1924) آورده شده اند درۀ عمیقی ست که این طرز تفکر و زبان را قرن ها – قرن هایی که شاهد ظهور گالیله، نیوتن، ولتر و کانت بوده اند – از مارکس و لنین جدا ساخته است.
لحن این سوگند نامۀ غرق عبادت، که در آن استالین به نقش معاون زمینی و مجری آخرین گفته های یک خدای مرده ظاهر میشود، به ما اجازه میدهد که برخی ارتباطات را به آسانی ببینیم، حتی بهتر از هر مقدار تحلیل. بالاتر از همه اینها روابط بین استالین و دستگاه بوروکراتیک وی که از طریق ازدیاد کارگزاران گمنام و بیگانه با تاریخ بلشویسم و انقلاب (پسکریبیشف Poskreybyshev، اسمیتن Smitten، یزُف Yezhof، پُسپلوف Pospelov، باومن Bavman، مِِخلیس Mekhlis، یوریتسکی Uritsky، وارگا Varga، مالنکف Malenkov، و دیگران) از یک طرف، و عضویت توده ای در حزب، که از طریق “سنگینی لنین “(Lenin Levy)، تصفیه های اولیّه، ورود توده ای منشویک ها و بقایای رژیم، به طریق روز افزونی به صورت هیبتی کور و سست در آمد که از جمعی مهره های فدائی و کسانی که از سطح آگاهی و سیاسی نازل برخوردار بودند، تشکیل شده بود.
برای آن که مفهوم واقعی شعار “سوسیالیسم در یک کشور ” را که استالین تحت آن به پیروزی رسید درک کنیم حیاتی است که تمام این مسائل را در نظر داشته باشیم. این شعار، آن طور که بر زبانها جاری است، بدان معنی نیست که استالین یکه و تنها در میان یک رهبری گیج و مبهوت، شجاعت و دوراندیشی آن را داشت که جوابی برای انزوای حاصله از شکست انقلاب در غرب پیدا کرده باشد. در حقیقت هیچگونه برنامه یا استراتژی سیاسی – اگر منظورمان از “راه حل” این باشد – که نام استالین بر آن باشد وجود ندارد. عقاید در نزد استالین تنها ابزار یا بهتر بگوئیم مستمسکی بیش نبودند. زینوویوف و کامینوف مضامینی برای او فراهم میکردند که از طریق آنها میتوانست با تروتسکی مقابله کند. دفاع بوخارین از تز “سوسیالیسم با سرعت حلزون” اساس تز “سوسیالیسم در یک کشور” و مبارزه علیه اپوزیسیون متحد را برای او فراهم کرد. نهایتاً، برنامۀ صنعتی شدن که توسط اپوزیسیون مطرح شده بود به پلاتفرمی که با آن بوخارین را نابود کند تبدیل شد: البته بعد از آنکه اپوزیسیون از حزب اخراج شده بود.
بنابرین چه چیزی خصلتهای مشخص استالین را تشکیل میداد، اگر این همان چیزی است که انتظار میرود بگوئیم عنصر “بزرگی (عظمت) ” او که وی را قادر ساخت که نقش “جهانی – تاریخی” هگلی را به عنوان یک فرد ایفا کند چه بود؟ و این در حقیقت توانائی وی را در تفسیر انزوائی که روسیه را احاطه کرده بود – و از دیدگاه مارکسیسم انقلابی آنها به عنوان یک واقعۀ منفی که باید هر چه زودتر بر آن چیره شد به شمار میرود – به عنوان موقعیتی مساعد از نقطه نظر سرنوشت روسیه به عنوان یک دولت بود. این بدان معنی نیست که در سالهای 1925 یا 1926 می توان به سادگی از شووینیسم و حتی ناسیونالیسم به معنی رایج این کلمات صحبت کرد. این پروسه پیچیده تر از این ها بود. همانطوری که کار (Carr) دقیقاً مشاهده نموده است این ریشه در غرور خاصی داشت که موفقیت انقلاب را روسی ارزیابی میکرد و در حالی که انقلاب در دیگر کشورهای پیشرفته تر غربی شکست خورد ولی در روسیه به پیروزی رسید. برای کسانی که این غرور “انقلابی- ملی” نوین را احساس می کردند مطرح کردن این که روسیه نه تنها در به وجود آوردن انقلاب، بلکه در ساختمان اقتصادی نوین جهان را رهبری خواهد کرد لذت زیادی داشت. دقیقاً همین توانائی غریزی در تفسیر و عرضۀ این “قدرت” (Force)، هر چند مبهم ولی ملموس، مانند تمامی عناصر به اصطلاح “روحیۀ ملی” بود که او را قادر به استقرار و تحکیم قدرتش کرد. “سوسیالیسم در یک کشور” بیش از هر چیزی بیانیۀ استقلال از غرب بود، اعلامیه ای که برخی از سنت های قدیمی اسلاو روسی را به طنین می آورد. این یک تحلیل اقتصادی، برنامۀ استراتژیک دراز مدتی را ارائه نمی داد. برای چنین چیزی خصایل روشنفکری استالین و مشاورانش: مولوتوف Molotov، کاگانویچ Kaganovitch، اُرژونوکیدزه Ordzhonikidze، کیروف Kirov، یاروسلاوسکی Yaroslavsky، یاگودا Yagoda و بعداً بِریا Beria، ژدانف Zhdanov و غیره) کافی نبود. این بیانیه چیز دیگری بود: چیزی که برای آن مارکسیسم غالب رهبران بلشویک ها، با بلند پایگی قدرت تفکر و دانش عمیق بین المللی شان، ناتوانی خود را نشان می داد. به طور خلاصه، این بیانیه ایمان به خصائص و سرنوشت مردم روسیه بود.
به گفتۀ کار (Carr) که در بسیاری جهات نظر مساعدی نسبت به استالین دارد، به خاطر ترکیب دو عنصر خصلتی گوناگون در شخصیت وی بود که او را قادر ساخت پروسه ای عینی را در سالهای بعد از مرگ لنین منعکس نماید. اوّلی عکس العمل نسبت به مدل غالب “اروپایی” که تا آن زمان، انقلاب بر اساس آن هدایت میشد، “به نفع” بازگشتی آگاهانه یا نا آگاهانه به سنت های ملی روسیه و دوّمی، کنار نهادن چارچوب کار روشنفکری و تئوریک، که در تمامی طول مدتی که لنین حزب را رهبری کرده بود، رشد یافته بود، “برای یک ارزیابی مجدّد از وظائف عملی و اداری.”
تنها استالین، از میان رهبران بلشویک بود که هیچگاه در اروپا زندگی نکرده و به زبان غربی صحبت یا مطالعه نکرده بود. از این نظر، صعود او به قدرت نمایندگی چیزی به مراتب فراتر از شخصیت وی بود. به طور مشخص تعویض تمامی گروه سیاسی در رده های بالای رهبری حزب با قبول تز “سوسیالیسم در یک کشور.” تروتسکی، رادک Radek، راکوفسکیRakovsky، پروبرزنسکیProbrazhensky، زینوویوف ، کامینوف، پیاتاکوف Piatakov و بوخارین و دیگران همگی به تدریج کنار گذاشته شدند و به جای آنها گروهی بسیار متفاوت بر سر کار آمدند که مشخص ترین ویژگی شان بی علاقگی به تئوری مارکسیستی و داشتن برخوردی کاملاً “اداری” نسبت به مسائل مهم تحلیل سیاسی و استراتژیک بود. اشخاصی که به استالین نزدیک تر بودند، مولوتوف، کیروف، گاگانویچ، وروشیلف Vorsohilov یا کوئیبشف Kuibyshev همانند او کاملاً تهی از فرهنگ غرب و هر گونه دیدگاه انترناسیونالیستی بودند.
کار (Carr) مینویسد: “تمامی رهبران اصلی بلشویک ها به جز استالین، به طریقی بازماندگان یا محصول قشر روشنفکران (Intelligentsia) روسیه بودند و تأثیرات عقلانی گرایی (Rationalism) قرن 19 در غرب را قبول شده فرض میکردند. استالین به تنهایی در سنت تحصیلی ای پرورده شده بود که نه تنها نسبت به شیوۀ زندگی و تفکری غرب بی اعتنا بود، بلکه آگاهانه آنها را رد میکرد. در نگاه استالین، مارکسیسمِ رهبران قدیمی تر بلشویسم یک توهم نا آگاهانه با پایه های فرهنگ غربی که بر اساس آنها مارکسیسم برای اولین بار برخاسته بود را در بر میگرفت. فرضیه های اساسی روشنگری هرگز به زیر سؤال کشیده نمیشد و اساس بحث عقلایی همیشه در نظر گرفته میشد. مارکسیسم استالین بر بستری کاملاً بیگانه با این مسائل قرار گرفته بود و به جای اعتقاد فکری، یک جنبۀ فرمالیستی پیدا کرد.”
ورود این نخبگان سیاسی جدید به صحنه که در اغلب موارد یک دیدگاه “ناسیونال-سوسیالیستی” را به جای دیدگاه انترناسیونالیستی بیان میکردند، مسیر جدیدی که توسط استالین بر انترناسیونال سوم غالب و به زودی به وسیلۀ او “مغازه” خوانده شد را توضیح میدهد. در سالهایی که کمینترن هنوز یک موجودیت زنده داشت و لنین، زینوویوف و تروتسکی در آن فعالیت پر حرارتی میکردند، او هیچگونه علاقه ای نسبت به آن از خود نشان نمیداد. توجه استالین به آن از سال 1924 شروع شد، زمانی که کمینترن دیگر در جهت نیازهای انقلاب جهانی حرکت نمیکرد و تبدیل به ماشینی بوروکراتیک و ابزاری در جهت پیشبرد سیاست روسیه و یا تنها طرح های شخصی خودش شده بود. از اینجا به بعد، دست کشیدن از هر گونه چشم انداز بین المللی کامل شده بود. دورنما و اهداف بین المللی جای خود را به مانوورهای بی احتیاط دیپلماتیک دادند و جنبش جهانی طبقۀ کارگر و احزاب کمونیست قطعاً و کاملاً تحت سلطۀ منافع دولت شوروی در آمدند. در درون این دولت، استالین نه تنها خود را به عنوان “روسی” ترین رهبران نسل قدیمی بلشویک معرفی کرد، بلکه به طرز خشونت آمیزی تمامی ملیتهای امپراطوری سابق را نیز تحت انقیاد آن در آورد (از جمله گرجستان، زادگاه خودش را.)
پیامـــد هــای رهبــــری اســــتالـــین
تمرکز بر سر این نکات بیشتر از این بی فایده است، وقایع بعدی بسیار آشکارا این گونه مسائل را روشن ساخته اند. تغییر ماهیت کمینترن به صورتی که از شکل واقعی و انقلابی آن خارج شد، از طریق افزایش قدرت بوروکرات های رده میانی صورت گرفت و این در زمانی بود که رهبری بخشهای مختلف از بین رفتند. در دوران پس از جنگ، این شخصیتها در دولتهای اقمار در رأس به اصطلاح “دموکراسی های توده ای” قرار گرفتند، بیروت ها، راگوسی ها، آناپاکر ها، جورگیودوژها، گوتواتسرها، نووتنی ها، اولبریشت ها، اینان مورد تنفر مردم بودند، حتی اگر هم جان زنده به در بردند دیگر جرأت برگشتن به کشور خودشان را نداشتند. فساد و شووینیسم روسیۀ بزرگ را میتوان در معاهدۀ استالین با هیتلر مشاهده نمود: حتی اگر بر مبنای شرایط آن زمان، شوروی به یک معاهده (عدم تجاوز) نیازمند بود، ولی احتیاج به “پیمان دوستی” با آلمان که با مفاد محرمانه اش جمهوری های بالتیک را در اختیار شوروی قرار میداد نبود. در اینجا ما با نمونه ای از پاسخ به نوشتۀ لنین در مورد حقّ ملل در تعیین سرنوشت خویش که کمتر از 30 سال پیش از آن تاریخ نوشته شده بود مواجه ایم. پاسخی که به عنوان اولین نمونۀ “سیاست سوسیالیستی” مظهر توسعه طلبی و الحاق ارضی دولتی بود. ما قادر هستیم مابقی مسائل را یعنی دورنمای سیاسی و اهدافی را که استالین بر بستر آنها به رهبری آنچه که می باید “اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی” باشد، از روی حرکات و علائمی که هر چند پیش پا افتاده، ولی در حقیقت به طرز مشهودی گویا هستند، تجزیه و تحلیل و در نتیجه درک کنیم. در سال 1944، کمینترن به عنوان تعهد و ضمانت به کشورهای آمریکا و انگلستان، به وسیلۀ استالین منحل گردید. در همان سال سرود انترناسیونال به وسیلۀ یک سرود ملی جایگزین شد، مضمون این سرود عظمت استالین را می رساند. در مارس 1946 استالین به تغییر نام شوراهای کمیسرهای خلق به شوراهای وزیران همت گماشت. این عنوانی بود که لنین همیشه از آن نفرت داشت. او نام “ارتش سرخ کارگران و دهقانان” را در 25 فوریه 1947 به نام “نیروهای مسّلح شوروی” تغییر داد. در کنگرۀ 19 حزب، لقب بلشویک هم که تا آن زمان با آن می آمد توسط استالین حذف گردید. برای استالین رد وجود هر گونه ارتباطی بین شوروی بعد از جنگ و انقلاب اکتبر به حدّی حیاتی بود که خود وی در سخنرانی 9 فوریه 1946 راجع به افراد غیر حزبی و میلیشیای درون حزب چنین گفت: “تنها تفاوت میان این دو این است که یکی درون حزب و دیگری خارج از حزب است ولی این تنها یک تفاوت صوری است.”
این در واقع به مثابه اعلام رسمی نابودی حزب بود. ادارۀ کشور مدت ها بود که به وسیلۀ حزب انجام میشد و حزب در کنار بسیاری از مشکلات پلیس مخفی به ارگان اداره و حکم فرمایی بر کشور تبدیل شده بود. کشور به وسیلۀ قشر متشکلی از ماموران، جاسوسان و خبر چینان و بوروکرات ها کنترل میشد : “استالین برای دلگرمی بوروکرات های کوچک و بزرگ که در واقع پایۀ مادی قدرت وی را تشکیل میدادند امتیازات متعددی برای ایشان قائل بود. در 28 مه سال 1943 کارمندان وزارت خارجه رتبه گرفتند که سمبل آن مدال هایی بود که این مدالها به صورت دو نخل در هم بافته که به وسیلۀ رشته های نقره ای تزئین شده، نمایانگر و نشانۀ پیروزی می بودند.”
دیگر کارمندان دولتی هم به وسیلۀ اونیفورم های زرق و برق دار مشخص میشدند. در مقابل، گروه وسیع مأموران کوچک و بزرگ، آکادمیسین های شبه دانشمند و شعرای فاسد رژیم برای قدردانی، این مسائل را به صورت شعر یا یادداشت های علمی” …
پراودا که زمانی نوشته های قاطع و طعنه آمیز لنین را در مورد تحلیل وقایع در بر داشت، اکنون ارگان لالایی های شاعرانه به سبک زیر شده است: “ای استالین، رهبر کبیر توده ها، تو انسان را تولّدی دیگر دادی، تو زمین را بارور کردی، تو قرن ها را دوباره جوان کردی، تو همان بهاری و تو گل بهاری من هستی. تو خورشید منعکس در قلب هزاران انسانی…”
تغییراتی که در روسیه از زمان لنین صورت گرفت، خود را در شکل نیروها و ارزش هایی که به وسیلۀ دولت حین جنگ جهانی دوم به کار گرفته شد به روشنی جلوه میدهد. نیرو و پتانسیل کشور نه در راه دفاع از کمونیسم، بلکه در خدمت “میهن پرستی روسی” قرار گرفت. در موقعیتی که ارتش نازی در حال پیشروی به سوی مسکو بود استالین در سخنرانی که در میدان سرخ (7 نوامبر 1941) ایراد کرد ، با رجوع به بنیان گزاران “سرزمین پدری روسیه ” و ژنرال های تزار چنین گفت: “در این جنگ ما با الهام از گذشتۀ درخشان اجداد خود مثل
Alexander Nevsky, Dimitry Donskoi, Kuzma Minin, Dimitri Poyarsky, Alexander Suvrov, Mikhail Kutuzov!
حرکت خواهیم کرد.“ در اکتبر سال 1942 او کمیسرهای سیاسی را منسوخ کرد و بعد از چند هفته اوامر Suvorov, Kutuzov و Alexander Nevsky را برای افسران ایجاد کرد. در اوایل سال 1943 مقررات جدیدی به وسیلۀ استالین در تأیید حقوق کانست افسران برقرار شد که چند جنبۀ رسوم تزاری را دوباره زنده کرد. برای مردم اوکرائین او قانون Bagda Chmellitsky را زنده کرد. بالاخره وحدت ملی به وسیلۀ نزدیکی با کلیسای اورتودوکس روسیه به ثبت رسید.
استالین به رئیس کلیسای مسکو افتخار تاجگذاری داد و اجازه برقراری مجدد Holy Symod را داد و سه عضو مهم کلیسا مورد قبول دوبارۀ او واقع شدند(Sergius, Alexis & Nicholai) و آنها به او لقب پدر تمامی ما (Joseph Vissatgrionovich) را دادند. “از این زمان به بعد جنگ جهانی در روسیه به طور رسمی به “جنگ میهن پرستانه” تبدیل شد و تحت همین نام خاتمه یافت. در روز تسلیم ژاپن، استالین در پیام خود به مردم شوروی چنین گفت: “ما چهل سال برای چنین روزی صبر کرده بودیم…” و او البته به شکست تزار در جنگ روسیه-ژاپن اشاره میکند، شکستی که به انقلاب 1905 منتهی شد و در آن زمان به عنوان یک پیروزی از جانب انقلابیون تلقی شد. به این ترتیب گذشتۀ شوروی زمان استالین نه بلشویسم، بلکه روسیۀ تزاری بود.
اهمیت تمام جوانب کارهای استالین در زمان مرگ وی در سال 1953 در شرایط مرموزی نمایان شد. روسیۀ لنین، اولین پایگاه یک گذر سوسیالیستی، دیگر چیزی به جز یک خاطره نبود. در لحظۀ مرگ استالین شوروی دستخوش آشوب بغرنجی گردیده بود. از مسکو دیگر نوای “کارگران جهان متحّد شوید“ به گوش نمی رسید. و به جای آن دعوت به اذیّت و آزار یهودیان (توطئۀ دکترها) و در کنار آن آوای مبارزه تا مرگ بر ضد “جهان شمولی” شنیده میشد. دیگر چه اهمیتی به یادآوری محاکمات مسکو یا داد سخن دادن دربارۀ نابودی سیستماتیک تمام کادرها و میلیشیا های بلشویک است؟ دیگر چه نیازی به ثبت خسارات وارده از قتل عام ها، “پاکسازی ها،” ایجاد اردوگاه های کار اجباری و اخراج توده ها از کشور است؟ از آنجایی که نفرت و بیزاری مؤثر نیستند، ما باید تنفر خود را مهار کرده و بر مبنای قدرت استدلالات به خود اعتماد کنیم. این فرد مستبد و سرد که ما قصد توصیفش را داشتیم به حدی کمونیست ها را از بین برده است که تا به حال تمام دنیای بورژوازی این کار را نکرده است. او بدون هیچ گونه عاطفه نابودی بسیاری از جمعیت ها را در سر میپروراند. شوراهایی که در سال 1917 به وجود آمده بودند به دور از توده ها نابود شدند و تحت کنترل وزارت کشور قرار گرفتند. برای درک بیشتر از عواقب اعمال استالین باید به نتایج کارهایی که او کرده پرداخت و در کنارش به شناخت از “عظمت” وی نیز رسید. به گفتۀ کار (Carr) یک تاریخ نویس لیبرال انگلیسی “در میان شخصیت های تاریخی استالین بیشتر از همه غیر شخصی بود. طیّ دورۀ صنعتی شدن کشور استالین به غربی شدن کشور کمک کرد ولی این کار به وسیلۀ یک انقلاب و طغیان بخشاً آگاهانه و بخشاً نا آگاهانه بر ضدّ قدرت و نفوذ غرب و بازگشت به رسوم ملی گذشته انجام داد. هدف مورد نظر و شیوه هایی که برای رسیدن به این هدف اتخاذ میشدند آشکاراً در تضاد با هم قرار میگرفتند. سابقۀ مبهم شخص استالین هم نمایانگر این مسئلۀ غامض است. او در عین حال یک آزاد کننده و یک مستبد بود، کسی بود که زندگیش را به یک هدف اختصاص داده بود، در عین حال یک دیکتاتور بود، او مداوماً قدرت و زور بیرحمانه خود را ابراز میکرد که از طرفی نشانۀ تهّور بی دریغ او بود و از طرف دیگر نشانۀ خشونت و بی اعتنایی وی به درد انسانها. جواب این ابهامات در شخص استالین یافت نمیشود. رأی اولیۀ اشخاصی که از ابتدا هیچ نکتۀ قابل توجهی در استالین ندیده بودند باز به نوعی قابل توجیه است. تعداد کمی از مردان بزرگ مانند استالین آشکارا محصول زمان و مکانی که در آن زندگی کرده اند بودند. واضح است که این گونه قضاوت در دوره ای که صنعتی شدن و برنامه های پنج ساله وجود داشت میتواند بر مبنای چنین پایه و بنیانی از وجاهت برخوردار باشد. در این دوران شوروی به دومین قدرت صنعتی جهان تبدیل شد و این صنعتی شدن هم در بطن خود و هم در واقعیتِ جامعه یک مضمون رهائی بخش داشت. اقشار وسیعی از مردم در تماس مستقیم با پروسه های تولید نوین، تکنولوژی و عقل گرائی علمی قرار گرفتند. بیسوادی از میان رفت. ملیت های آسیای مرکزی از نوع چادر نشینی و خانه بدوشی بیرون آمده و به نوعی در جریان زندگی مدرن قرار گرفتند: نیازهای اولیه زندگی و فرهنگی آنها برآورده شد. با مکانیزه شدن کشاورزی روستائیان و دهقانان طی یک پروسه تبدیل به کارگر شدند. انتقاد به نحوۀ اجرای کلکتیویزه کردن کشاورزی، بسیار واضح و قابل توجیه اند. خشونت و وحشیگری، بی حرکتی در جهت جلب توده ها، و میلیونها، میلیون قربانی. حتی اگر انتقادی به کلکتیویزه کردن وجود نداشت، نتایج آن که همان بحران همیشگی در کشاورزی شوروی، راندمان پائین بازدهی نیروی کار، درصد بالای کارگران در مناطق کشاورزی، واردات احتیاجات غله از خارج بود، نشانگر اشتباهات آن میباشد. از سوی دیگر باید متذکر شد که در ریشۀ این انتقادات گرایشی موجود است که تا حدودی به استثنائی بودن شرایطی که حزب بلشویک و چندی بعد احزاب کمونیست دیگر در بدست گرفتن قدرت سیاسی با آنان مواجه بوده اند کم بها میدهد. این مشکل از آنجا بر میخیزد که پروسۀ انباشت، آن انباشتی که به وسیلۀ رشد سرمایه داری و انقلاب صنعتی در اروپا به وجود آمد، در کشورهایی که پروسۀ گذار سوسیالیسم را میگذرانند به وقوع نپیوسته است.
دمکراسی کارگران و انباشت
ساختمان یک جامعۀ سوسیالیستی به معنای به وجود آوردن روابط تولیدی سوسیالیستی است. به هر صورت که این مسئله را تعبیر کنیم، این ساختمان از رشد دمکراسی سوسیالیستی، قدرت شورایی یا خود گردانی تولیدکنندگان به معنای واقعی کلمه و نه به مفهوم دگردیسی یافتۀ آن جدائی ناپذیر است. از سوی دیگر و بر خلاف آن، انباشت مستلزم سهمیۀ بسیار زیادی از تولیدات ملی برای سرمایه گزاری در رشد صنعتی است: این به معنای دقیق کلمه متضمن نفی دموکراسی و شوراها ست: یعنی به مفهوم یک دستگاه جابر، قدرت شبه الهی (Charismatic) و سود مندی (Utilization) به جای خود گردانی توده ها.این مشکلی بود که استالین با آن مواجه شد و یا “شرایطی” بود که استالین را انتخاب کرد. هرچه که روشنفکران با ساده نگری خود تصور کنند، با این حال مسئلۀ همچنان مشکل اساسی است که در برابر مائو و رهبری چین امروزی نیز قرار میگیرد. چرا انباشت صنعتی ضروری است؟ چرا ساختار سوسیالیسم بر مبنای تولید خرد دهقانی و یا ساده تر بگوئیم با تغییر روح انسان های معصوم امکان پذیر نیست؟
چرا هم اکنون و همینجا الغاء “تقسیم کار ” مقدور نیست؟ امروزه مطرح شدن این سؤالات از طرف بسیاری از روشنفکران نشانگر بحران رادیکالی است که تئوری مارکسیسم در دهه های اخیر با آن مواجه است. البته این نکته کاملاً درست است که پاسخ به این سؤالات در هیچ نقطۀ خاصی از آثار مارکس نیامده بلکه در تمام صفحات آثار او، از آغاز تا پایان، که طبیعتاً از مانیفست حزب کمونیست در سال 1848 شروع میشود آمده است. خودگردانی توده ها متضمن بازدهی بالای نیروی کار، امکان تغییر اساسی در ساعات کار روزانه، ادغام تصاعدی کار فکری و یدی در حوزۀ کارگر تکنسین، آگاهی توده ها که منجر به قرار گرفتن اجتماع آنها در سطح تاریخی بالاتری شود، است. به طور خلاصه خودگردانی توده ها، رهبری پرولتاریا، متضمن کارگر کُلکتیو است. این شرایط فقط با وجود صنایع در سطح وسیع میتواند تامین شود و نه در کمون های کشاورزی و یا تولید به کمک گاو آهن چوبی.
بگذارید رشتۀ صحبت را ادامه دهیم. “عظمت” استالین در ساختمان دولتی عظیم و قدرتی عظیم (دولتی که لنین خواستار زوال فوری آن بود) خلاصه میشود. عظمت استالین از همان نوع عظمت پتر کبیر می باشد. اهمیت او کمتر از جنبه تاریخی حرکات انترناسیونال پرولتری و بیشتر از جنبۀ “ماقبل تاریخ” آن که هنوز ماورای انتظارات ما به درازا کشیده است، قابل بررسی است. تاریخی که نه از رهایی انسان، بلکه از تقسیم جهان به توسّط قدرت های بزرگ، از قرار گرفتن نژادها مقابل یکدیگر و مبهم کردن تقسیم طبقاتی سخن میراند، تاریخی که مسیر آن توسّط مسائل سوق الجیشی (استراتژیک) هدایت می شود.واقع بینی استالین به علت وسعت دامنۀ ساخته هایش مورد ستایش عده ای زیاد قرار گرفت. اصول چه ارزشی دارند؟ نوع زندگی مردم چه ارزشی دارد؟ آیا این اصلاً به حساب می آید؟ آنچه که به حساب می آید میلیونها تن آهن، سلاح و قدرت اتمی است. تحسین “واقع بینی” این چنانی غالباً به این نتیجه رسیده است که مثلاً “استالین سوسیالیسم ساخت” و یا آن که “شوروی اولین کشور سوسیالیستی جهان است!”
در حقیقت، آنچه استالین ساخت از شیوۀ ساختن آن جدائی ناپذیر است. هفده سال بعد از مرگ او (یعنی یک دوران تاریخی،) روسیه هنوز بیشتر از همیشه، دست به گریبان تضادهای سال 1953 (سال مرگ او) بود. آنچه گذر زمان به ما می آموزد آن است که این جامعه از طریق رفورم اصلاح آمیز تغییر نمی کند. ناتوان در به وجود آوردن رفورم، این جامعه شاهد تشنج های بسیاری خواهد شد.
رکــــــورد طــــولانی
به طور کلی روسیۀ دوران استالین و بعد از او نمایانگر رکود دراز مدت در پروسۀ تبدیل آن از یک جامعۀ بورژوائی به یک جامعۀ سوسیالیستی است. رکودی که میتواند آغاز تولد نوع جدیدی از یک جامعۀ استثماری باشد. در میان این هرج و مرج مشکلات که توسط تئوری قابل پیش بینی نبود و در واقع هر انسانی را به نا امیدی و یاس میکشد، یک مطلب به وضوح دیده میشود، آن که دورۀ “سوسیالیسم در یک کشور ” از لحاظ تاریخی سپری شده است – این عصر که شاهد پیروزی”سیاست واقع گرایی” بر “نا کجا آباد” بود، در آخر، جنبۀ غیر واقعی این “واقع گرایی” را آشکار ساخته است. نه تنها روسیه از زیر دستهای استالین بیمارگونه بیرون آمد، بلکه تمام عمارت که برای سالهای متمادی به صورت سنگ بنای آن در آمده بود، امروزه به صورت ذرّات ریزی فرو میریزند.
امروزه بخشی از “اردوگاه سوسیالیسم ” در حال از هم پاشیدگی است و بخش دیگر آن به وسیلۀ خشونت نظامی و فشار پلیسی در کنار یکدیگر قرار گرفته. در حال حاضر خطر جنگ بین اتحّاد جماهیر شوروی و دنیای امپریالیستی وجود ندارد، بلکه مابین این کشور با چین دیده میشود.
افکار انقلابی همیشه قیمت گزافی برای خیال پردازی هایش پرداخته است. ولی در دراز مدت، “سیاست واقع گرایی” (Real Politics) هر چند به دلایل متضاد خود به منزلۀ خیال پردازی افشاء شده است، نظری که “انرژی معنوی” در حرکت تاریخ را نادیده می شمارد و، معتقد است که با زور میتوان مردم را تحت تسلط خود در آورد، قطعاً افشا شده است. امروزه این “سیاست های واقع گرایانه” شکست خورده اند. سیاست “سوسیالیسم در یک کشور” امروزه جوابگوی نیازهای مشکلاتی که در “اردوگاه سوسیالیستی ” برخاسته است، نمی باشد. این نیاز همان ساختمان سوسیالیسم توسط جمعی افراد درگیر در این وظیفۀ مشترک می باشد. پس از عریان شدن آن میتوان آن را همانی که در عمل شده است مشاهده کرد: “تمامیت ارضی محدود” برای دولتهای ضعیف و نامحدود، برای شووینیسم، برای پر قدرت ترین آنها. شکست تاریخی استالینیسم در تمام وجود آن، تنها یک دستاورد مثبت به همراه دارد و آن این که این شکست روح حقیقت نهفته در سیاست های انترناسیونالیستی مارکس و لنین را احیا نموده است. برای این تئوری تغییر شکل سوسیالیستی بدون کمک مصممانۀ انقلاب در غرب که در قلب سرمایه داری ست غیر قابل تصور بود. در آخر باید متذکر شد که – گر چه امروز دیگر زمان فرد و فردگرایی سپری شده – تئوری مارکسیستی با آزمایشی مواجه است: این با ماست که تعیین کنیم تئوری مارکسیستی تنها یک اعتقاد مذهبی به ”رستاخیز“ است و یا این که یک وسیلۀ علمی برای ایجاد حیات مجدد تاریخ.

منابع:
ای، کار، سوسیالیسم در یک کشور، انتشارات پنگوئن، 1970، صفحۀ 196
J.V. Stalin and Linguistics, JJ. Marie, Staline, Paria, 1976.
J.V. Stalin and Physics, J.V. Stalin and Chemistry, و غیره.
J.J Marie Staline
E. H. Carr, Socialism in One Country, p. 192
E. H. Carr, Socialism in One Country, pp. 201-202

Pal


فرستادن نامه به این نویسنده | همه‌ی نوشته‌های

دیدگاه خود را بیان کنید.