بسوی انقلاب

یک سایت دیگر با وردپرس

مارکس نظریه پرداز آنارشیسم – نوشته: ماکسیمیلین روبل، برگردان: سهند شایان

بدست • 5 مارس 2011 • دسته: اهم مطالب٬ بحث آزاد٬ متون آموزشی


مريدان ِ مارکس، ناتوان از فهم محدوديت های نظري، تعيين استانداردها و حوزه ی ِ کاربردی تئوري، به مصداق ِ دشمن ِدانا به از نادان دوست، با خلق موجودی افسانه ای و سمبلی از دانش بی انتها و قدرت بی پايان از مارکس، در تخريب انديشه هايش سنگ تمام گذاشتند.
تاريخ انديشه هنوز نيازمند نوشتن است. دست کم اما می دانيم مارکسيسم، به مثابه نحله فکری بد فهميده و بد تفسيرشده، چگونه در دورانی که هنوز آثار مارکس بطور کامل در دسترس نبود و بخش مهمی از نوشته های وی منتشر نشده بود، پا به عرصه وجود نهاد. به اين ترتيب، موفقيت مارکسيسم به مثابه دکترين دولت و ايدئولوژی حزب به چندين دهه پيش از انتشار نوشته هايی برمی گردد که در آنها مارکس به روشنی و همه جانبه مبانی علمی و اهداف اتيکی تئوری اجتماعی خود را شرح داده است. تغييرات عمده ی ِ رخ داده موجب برآمدن نحله ی ِ فکری شدند که اصول عمده آن برای بازيگران اصلی اش ناشناخته بودند همين امر مبين اين است که مارکسيسم در درام تاريخ ، اگر نگوييم فجيع ترين، می توانيم ادعا کنيم بزرگترين بد فهم شده ی ِ اين قرن ( اين مقاله در قرن گذشته [1973 ] نوشته شده است. م ) است. همين امر در عين حال به ما امکان قدردانی از تئوری مارکس را می دهد که می گويد: نه ايده های انقلابی واصول اخلاقی ، بلکه انسان و نيروهای مادی هستند که موجب تغيير در جامعه می شوند و ايده ها و ايدئولوژی ها عموما ً تنها در خدمت پنهان کردن منافع طبقاتی هستند که تغييرات بر پايه منافع آنها روی می دهند. مارکسيسم سياسی نمی تواند به علم ِ مارکس متمسک شود و در عين حال دامن خود را از چنگ آناليزهای انتقادی که علم برای دريدن ماسک ايدئولوژی های قدرت و بهره کشی بکار می برد، خلاص کند.
مارکسيسم به مثابه ی ِ ايدئولوژی ِ طبقه ی ِ حاکم ، همان سان که مارکس و پيشروان اش اذعان کرده بودند، در تهی کردن مفاهيم سوسياليسم و کمونيسم از معانی ِ بنيادی شان موفق شد و آن را جايگزين واقعيتی کرد که در واقع نفی مطلق آن بود. به نظر می رسد مفهوم سوم آنارشيسم- هرچند کاملاً با دو مفهوم قبلی ( سوسياليسم و کمونيسم ) مربوط بود توانسته است خود را از دام آشفتگی و پيچيده شده گی برهاند. با اينکه اکثر مردم می دانند مارکس سمپاتی بسيار کمی نسبت به بعضی از آنارشيستها داشت اما عموما ً مطلع نيستند که عليرغم اينها ، ايده آل ها و اهداف مشترکی با آنارشيستها داشت: امحای دولت. بنابراين می توان گفت مارکس در خصوص امر رهايی طبقه کارگر ، به جای سنت های موجود سوسياليستی و کمونيستی ، از سنت آنارشيستی آغاز کرده و نهايتا ً وقتی خود را ” کمونيست” می نامد ، خود را منتسب به هيچيک از جريانات موجود کمونيستی آن زمان نمی کند بلکه مقصود وی آن جنبش نظری و عملی است که با گرد آمدن همه عناصر انقلابی که ميراث دکترين های موجود و تجارب مبارزات گذشته ، پايه گذاری می شود.
در سطور زيرين خواهيم کوشيد تا نشان دهيم مارکس تحت نام کمونيسم ، تئوری آنارشيسم را توسعه بخشيده و فراتر از اين ، در واقع اين مارکس بوده که برای نخستين بار مبنای عقلی برای اتوپيای آنارشيستی فراهم کرده و پروژه ای برای نيل به آن عرضه کرده است. به دليل هدف محدود مقاله حاضر، تنها اين مسئله را مورد بحث و بررسی قرار خواهيم داد. نقل قولها را برای اثبات مدعا به حداقل می رسانيم تا بتوانيم بحث اصلی را هرچه بهتر عرضه کنيم: مارکس تئوريسسن آنارشيسم.
I
وقتی مارکس در آستانه آغاز تبعيدش به بروکسل ، در فوريه 1845 در پاريس، قراردادی با ناشر آلمانی امضاء و طی آن متعهد شد در مدت چند ماه اثری دو جلدی تحت عنوان” نقد سياست و اقتصاد سياسی” را تحويل دهد گمان نمی کرد که وظيفه ای را به عهده گرفته که تمام عمر او را بخود مشغول خواهد کرد و تنها قادر خواهد بود بخش اعظمی از آن را به سرانجام برساند.
انتخاب موضوع به هيچوجه اتفاقی نبود. مارکس با از دست دادن همه اميدها به داشتن يک پست دانشگاهی ، به اجبار نتايج مطالعات فلسفی خود را به ژورناليسم سياسی اش تعميم داد. مقالات مارکس در راينش تسايتونگ کلن Rheinische Zeitung مبارزه برای آزادی مطبوعات در پروس را بنام آزادی ای هدايت می کرد که معتقد بود خميره انسان و مقوم طبيعت بشر است. در ضمن، دولتی که آن را به مثابه نمود عينی آزادی عقلی درک می کرد، در واقع به مثابه ” ارگانيسم بزرگی [بود]که در آن بايد آزادی های سياسي، اخلاقی و قانونی به واقعيت بپيوندند و هر شهروند با اطاعت از قوانين دولتی تنها از قوانين طبيعی خرد خود، از شعور انسانی اطاعت می کند. “[1] اما سانسور پروسی بزودی موجب ساکت شدن فيلسوف – ژورناليست شد. مارکس در انزوای مطالعاتي، ديگر به پرسش از خود در باره ماهيت دولت و اعتبار اخلاقی و عقلی فلسفه سياسی هگل، ادامه نداد. ما از نتيجه اين مديتيشن که با مطالعه در خصوص انقلابات بورژوايی فرانسه، بريتانيای کبير و ايالات متحده همراه شد ، آگاهيم: علاوه بر کارهای ناتمام و منتشر نشده ، نقد فلسفه دولت هگل( 1843)، دو مقاله پلميکي، مقدمه ای بر نقد فلسفه حق هگل و در باره مسئله يهود ( پاريس 1844). در واقع اين دو نوشته از يک منبع الهام می گيرند که در آن مارکس يکبار برای هميشه موضع خود را مشخص و نهادهای اجتماعی – پول و دولت – که به نظر وی منبع شر و فساد بوده و جوامع حاضر و آينده تا رخداد انقلابی نوين که سيستم مبتنی بر آنها را نابود کند ، از آنها در رنج و عذاب خواهند بود را ، بی قيد و شرط محکوم می کند. در عين حال مارکس، از قدرتِ پرولتاريای نوين که در واقع قربانيان اصلی اين دو نهاد هستند ، تمجيد می کند و آن را نيرويی محسوب می کند که نقطه پايانی بر سلطه و هر گونه تفوق اقتصادی و سياسی طبقه خواهد نهاد. خود رهايی پرولتاريا معادل رهايی کامل بشريت خواهد بود؛ بشر پس از باخت کامل به پيروزی کامل دست خواهد يافت.
در توسعه انديشه روشنفکری مارکس، نفی دولت و پول و تاييد پرولتاريا به مثابه طبقه رهايی بخش قبل از مطالعات اقتصاد سياسی وی می آيد. اين مفاهيم حتا بر کشف مفهوم ماترياليستی تاريخ از سوی وی تقدم دارند، ” چراغ راهنمايی” که مطالعات ِ تاريخی ِ بعدی ِ او را هدايت می کنند. از يک سو گسست مارکس از فلسفه سياسی و حق هگل و مطالعه انتقادی انقلابات بورژوايی از سوی ديگر او را قادر ساخت تا به روشني،مبانی ِ قياس ِ منطقی ِارزشی ِ نظريه اجتماعی آينده خود را برپا سازد که لازم بود مبانی علمی آن توسط نقد اقتصاد سياسی مهيا شود. مارکس ضمن درک نقش انقلابی دمکراسی و نهاد قانونگزاری در تکوين دولت بورژوايی و قدرت حکومتي، و با بهره گيری از تحليل های روشنگرانه ی ِ دو ناظر هوشيار توانمندی های انقلابی دمکراسی آمريکايي، آلکسيس دتوکويل و توماس هاميلتون، توانست مبانی عقلی برای اتوپيای آنارشيستی به مثابه هدفی آگاهانه برای جنبش انقلابی طبقه ای بنا نهد که استادش سن سيمون آن را ” بسيار گسترده و بسيار ضعيف” نام نهاده بود. از آنرو که نقد دولت ، مارکس را به نظريه امکان جامعه آزاد از هر گونه اتوريته سياسی رهنمون شده بود ، لذا ضرورتا ً می بايست به نقد سيستم اقتصادی که مبانی مادی دولت را برقرار می کرد ، می پرداخت. همچنين نفی اخلاقی پول، تلويحا ً تحليل اقتصاد سياسی ، علم ثروتمند شدن عده ای در قبال فقر عده ای ديگر ، را در بر داشت. مارکس بعدتر می بايست تحقيقاتی را توضيح می داد که می خواست در باره ” آناتومی جامعه بورژوايی” آغاز کند و در اين تحقيقات از متدولوژی خود در خصوص آناتومی اجتماعی بهره می برد. بعدها کشف مجدد ديالکتيک هگلی به وی کمک کرد تا طرح ” اقتصاد” را تحت شش “عنوان “يا ” کتاب” آغاز کند: کاپيتال، زمين، مزد، دولت، تجارت خارجي، بازار جهانی( رجوع به: مقدمه ای بر نقد اقتصاد سياسي، 1859). درواقع سرو کار موضوعات مطالعاتی اين دوگانه های ” سه بخشی ” با دو مسئله ای بود که چهارده سال پيش مارکس در نقد اقتصاد سياسی و سياست با آن مواجه شده بود. مارکس کار خود را با تحليل انتقادی شيوه توليد سرمايه داری آغاز کرد اما اميدوار بود آنقدر زنده بماند تا نه تنها اين اثر را تمام کند بلکه به محض تمام کردن سه گانه نخست ، کتاب در باره دولت را آغاز کند. [2] در اين صورت تئوری آنارشيسم بدون نياز به اشارات غيرمستقيم ، به وضوح در آثار مارکس يافت می شد. اشتباه قرن مارکسيسم به مثابه ايدئولوژی دولت، نتيجه ی ِ اين واقعيت است که مارکس هيچگاه قادر به نوشتن اين کتاب نشد. همين امر به اربابان دستگاههای دولتی با خرقه ی ِ سوسياليستی اين امکان را فراهم کرد تا مارکس را در زمره طرفداران سوسياليسم و يا کمونيسم دولتی و حتا سوسياليسم ” اقتدارگرا ” محسوب کنند .
بی شک، آموزه های مارکس، همچون همه انديشه های انقلابی مصون از ابهام نيست. با بهره گيری هوشمندانه از ابهامات موجود و با رجوع به تلقيات شخصی ويژه، مريدان ابن الوقت مارکس موفق شدند آثار وی را در خدمت دکترين و اعمالی در بياورند که در واقع نفی کامل اهداف اعلام شده و حقيقت بنيادی تلاشهای وی بود. در روزگاری که چندين دهه پسرفت در روابط انسانی همه تئوری ها ، ارزش ها، سيستم ها و پروژه ها را زير سوال برده ، جمع کردن و حفظ ميراث روشنفکری متفکری که با آگاهی از محدوديت های تحقيقات اش ، برای خودآموزی انتقادی و خودرهايی انقلابی دائمی جنبش کارگری فراخوان داد، اهميت حياتی دارد. اين مهم بر عهده نسل های آينده که خود انبانی از مسئوليت های خطير را بر دوش خواهند داشت نخواهد بود که از انديشه های کسی دفاع کنند که خود امکان دفاع از انها را ندارد بلکه اين وظيفه بر عهده ماست که از انديشه هايی که کاملا ً نگاه به آينده دارد دفاع کنيم . آينده ای که بی شک بسياری از بلايای کنونی ما را به ارث خواهد برد اما چيزهای شگرفی خلق خواهد کرد.
II
تکرار می کنيم : مارکس قبلا ً خبر نوشتن ” کتاب” در باره دولت، در طرح اقتصاد را داده بود، اما کتاب نانوشته باقی ماند. اين کتاب تنها می توانست حاوی تئوری جامعه رها از دولت : جامعه آنارشيستی باشد. مطالب و آثاری که مارکس در طی فعاليتهای قلمی اش آماده و يا منتشر کرده بود، اين امکان را به ما می دهد تا اين فرضيه را پيش بکشيم که در اين آثار، هرچند نه بطور مستقيم ، بلکه به شکل تلويحی محتوا و طرح کلی اثر او مشخص شده است . در حاليکه عناوين نخستين سه بخشی ، پاره ای از نقد اقتصاد سياسی بوده ، پاره ديگر اساسا ً نقد سياست را پيش می کشيد. به دنبال نقد سرمايه، نقد دولت می آمد که تکامل سياسی جوامع مدرن را مشخص می کند. دقيقا ً همچون هدف از نوشتن سرمايه ( که به دنبالش کتاب هايی در خصوص ” زمين ” و ” مزد” می آمد) که ” آشکار نمودن قانون اقتصادی سير حوامع مدرن ” بود رجوع شود به مقدمه کاپيتال، 1867). به طريق اولي، اصول و فرضياتی که محرک مارکس در زمان نقد وی بر سرمايه بوده و می توان سراغ آنها را در آثار منتشر شده و نشده ی ِ وی قبل از نوشتن نقد اقتصاد سياسی ( 1859) گرفت ، می توانيم از نوشته های وی اصول راهنمای او را در بسط نقد دولت مشخص کنيم. اشتباه خواهد بود اگر فکر کنيم که در آن زمان انديشه مارکس در خصوص ذات سياست ، شکل نهايی خود را يافته بود و اصلا ً احتمال اصلاح و تعديل جزئيات آن نمی رفت و درهای انديشه اش به روی غنای تئوريک هرچه بيشتر بسته شده بود. کاملا ً بر عکس. مسئله دولت هيچگاه از شمار دغدغه های مارکس کم نشد . اين امر نه تنها به خاطر دغدغه خاطر به دليل ناتوانی در اتمام شاهکارش بلکه مهمتر از همه به اين دليل که اين موضوع همواره در ذهن وی با دخالت و مقابله پلميک ، بعد از سپتامبر 1864، در بين صفوف اتحاديه بين المللی کارگران و با اتفاقات سياسی خصوصا ً رقابت بر سر کسب رهبری بين فرانسه و پروس از يک سو و روسيه و اطريش از سوی ديگر، جريان داشت . در آن زمان، اروپای ِ اتحاد ِ وين، ديگر چيزی بيش از يک توهم نبود، در حاليکه دو عامل اجتماعی مهم در صحنه تاريخ نمايان شده بود: جنبش برای آزادی ملی و جنبش کارگری. مبارزه بين ملل و مبارزه طبقاتی که از نقطه نظر تئوری صرف آشتی ناپذير بودند، مشکلاتی در تئوری ايجاد کردند که مارکس و انگلس می بايست تناقض آنها را با نظريات انقلابی خود حل می کردند.
انگلس بر اين اساس که ، از ديد وي، آيا آنها قادر به ادعای حق تاريخی به مثابه موجوديت ملی هستند يا نه ، تمايز ويژه ای بين مردم و ملل قايل شد. برداشت آنها از واقعيت های تاريخی موجب شد که اين دو دوست ازپيروی از پرودون در مسير فدراليسم ، که در شرايط آن دوران کاملا ً انتزاعی و اتوپيايی به نظر می آمد دست بردارند و در عين حال خطر افتادن به دامان ناسيوناليسم را که با يونيورساليسم پرولتاريای مدرنی که آنها از آن دفاع می کردند، مغاير بود.
اگر چه به نظر می رسد پرودون با گرايش فدراليستی اش، نسبت به مارکس بيشتر به مواضع آنارشيستها نزديک باشد ، اما وقتی نظرات کلی پرودون در خصوص رفرم هايی که بايد به نابودی سرمايه و دولت منجر شود را در نظر بگيريم صحنه عوض می شود. تمجيد نسبتا ً اغراق آميز از پرودون در خانواده مقدس ( 1845) نبايد موجب گمراهی ما بشود. از اين دوران به بعد شکاف عميق نظری بين آن دو مرد بوجود آمد. اين تمجيد تنها با يک شرط مهم، از سوسياليستهای فرانسوی انجام شد: نقد پرودون از ثروت در سيستم اقتصادی سرمايه داری روشن بود، اما عليرغم اعتبارش نتوانست روابط اجتماعی سيستمی را که به نقدش پرداخته بود زير سوال بکشد. کاملا ً بر عکس. در دکترين پرودون، همه مقولات اقتصادی که بيان تئوريکی نهادهای سرمايه بودند ، بصورت سيستماتيک سرجای خود باقی می ماندند. شايستگی پرودون بايد در نشان دادن تناقضات علم اقتصاد ظاهر می شد و غيراخلاقی بودن اخلاق و قانون بورژوايی را نشان می داد. ضعف او در پذيرش نهادها و طبقات اقتصاد کاپيتاليستی و در راه حل ها و برنامه های اصلاحی وی احترام به همه ابزارهای طبقه بورژوا و قدرت سياسی وی در نظر گرفته شده بود: مزد، اعتبارات، بانکها، مبادلات و معاملات، قيمت، ارزش، سود، بهره، مالياتها، رقابت، انحصار. پس از بکارگيری ديالکتيک نفی در تحليل اش از تکامل قانون و سيستمهای حقوقی ، پرودون در نيمه راه از حرکت بازماند و نتوانست متد انتقادی نفی اش را به اقتصاد سرمايه داری تعميم دهد. پرودون مسير چنين نقدی را گشود اما اين مارکس بود که اين شيوه نوين انتقاد را خلق کرد و کوشيد از اين سلاح در مبارزه طبقه کارگر بر عليه سرمايه و دولت استفاده کند.
پرودون انتقاد خود از اقتصاد و قانون بورژوايی را به نام اخلاق بورژوايی انجام داد در حاليکه مارکس انتقاد خود را از موضع اخلاقيات پرولتری که استانداردهای قضاوت اش را از چشم انداز کاملا ً متفاوتی از جامعه انسانی کسب کرده بود، مطرح کرد. برای انجام اين کار وی تنها می توانست نتيجه گيری های اصول نفی پرودون و يا هگل – را دنبال کند: عدالتی که پرودون در خيالش می پروراند، درست مانند فلسفه که تنها با نفی فلسفه می توانست عملی گردد ، با نفی عدالت می توانست ايجاد شود. برای مثال بوسيله انقلاب اجتماعی که در نهايت به بشريت امکان می داد تا به صورت جامعه و اجتماع انسانی درآيد. اين پايان بشريت ماقبل تاريخ و آغاز حيات فردی خواهد بود، ظهور انسان کاملا ً انکشاف يافته ، با قوه ذهنی کاملا ً رشد کرده و ظهور انسان کامل. مارکس با استفاده از اخلاق اتوپيايی که ملزومات آن با امکانات عرضه شده از سوی علم و تکنولوژی کاملا ً توسعه يافته که بتواند نيازهای بشر را برآورده کند، تامين می شود با اخلاق رئاليستی پرودون که می خواست جنبه های خوب نهادهای بورژوايی را حفظ کند، مخالفت کرد . مارکس با آنارشيسمی مخالفت کرد که به تعدد طبقات و اقشار اجتماعی احترام می گذاشت و موافق تقسيم کار بود با نهادهای پيشنهادی اتوپيست ها مخالفت می کرد ، با استفاده از آنارشيسمی که طبقات اجتماعی و تقسيم کار را نفی می کرد و با کمونيسمی که مترادف سوسياليسم اتوپيايی بود و بوسيله پرولتاريا يی که از نقش رهايی بخش خود آگاهی داشت و صاحب نيروهای توليد می شد، بدست می آمد. درهر صورت عليرغم اين ابزارهای مختلف خصوصاً همچنانکه خواهيم ديد ، با تلقيات مختلف در خصوص عمل سياسی دو نوع از آنارشيسم به هدف واحدی می رسيدند که مانيفست کمونيست آن را چنين بيان می کند:
” به جای جامعه قديمی بورژوايی ، با طبقات و تضادهای طبقاتی اش ، می توانيم جامعه متحدی داشته باشيم که در آن رشد آزادانه هر فرد شرط رشد آزادانه همه است.”
III
مارکس از نسخه پيچی برای ساختن آينده خودداری کرد، اما در عوض کاری بهتر انجام داد يا شايد هم بدتر- : او خواست نشان بدهد که ضرورت تاريخی مثل سرنوشت محتوم بشريت را به سوی بحرانی هدايت می کند که نهايتاً به مرحله سرنوشت سازی می رسد: يا به دست اختراعات فنی خود نابود شود و يا به لطف دستيابی به آگاهی که او را قادر به گسست از انواع از خودبيگانگی و بردگی های مشخص مراحل تاريخی بکند ، جان به در ببرد. در برابر اين جبر ، اختياری هم در برابر طبقه اجتماعی که دلايل متعددی برای نفی نظم موجود و ايجاد شيوه زيستی بنيادا ً متفاوت دارد، ميگذارد. پرولتاريای مدرن دارای همان پتانسيل مادی و معنوی است که می تواند وظيفه دشوار و حياتی رهايی جهان را بر دوش بگيرد. اما تا بلوغ کامل دوران سرمايه داری اين نيروی بالقوه نمی تواند عينيت بيابد زيرا خود بورژوازی هم وظيفه تاريخی دارد که بايد به سرانجام برساند. اگر خود او دائما ً به اين موضوع اشراف و آگاهی نداشته باشد، وظيفه مدافعين اش است که نقش تمدن ساز او را يادآوری کنند. بورژوازی کشورهای پيشرفته صنعتي، در دنيای ذهنی خود ، جوامعی را که بطور فزاينده تحت کنترل اقتصادی و سياسی خود در آورده ، پرولتريزه و بورژوايی کرده است. اين ابزارهای موفقيت – سرمايه و دولت از ديد منافع پرولتري، تنها ابزارهای بندگی وسرکوب هستند اما زمانی که روابط توليد سرمايه داری و به اين ترتيب دولتهای سرمايه داری پايه های خود را در مقياس جهانی استوار کردند، آنگاه تضاد درونی جهان بازار، محدوديت های انباشت سرمايه را نمايان و وضعيت بحران های دائمی را دامن خواهد زد که مبانی جوامع بردگی را به خطر خواهد انداخت و حيات و بقای نوع بشر را تهديد خواهد کرد. آنگاه ناقوس انقلاب پرولتری در سراسر جهان به صدا در خواهد آمد.
با قياس معقولانه می توانيم نتايج منطقی روش ديالکتيکی مورد استفاده مارکس در آشکار کردن قانون اقتصادی جنبش مدرن اجتماعی را ببينيم. با مراجعه به نوشته های مارکس که روش ديالکتيکی را در دوره های مختلف نگارش لحاظ کرده اند، اين ادعای ما تاييد می شود. واقعيت اين است که تئوری هايی که مارکس اغلب در نوشته های سياسی اش عرضه می کند حاوی اين مطلب است که انقلاب پرولتری در کشورهايی که سابقه طولانی تمدن بورژوايی و اقتصاد کاپيتاليستی دارند امکان پذير است. چنين انقلابی سرآغاز پروسه توسعه ای خواهد بود که بتدريج کل جهان را در بر خواهد گرفت و با واگير شدن انقلاب و پيشروی آن به مناطق مختلف، پروسه تاريخی تسريع خواهد شد. اما گذشته از آنچه مارکس در انديشه خود داشت، يک چيزروشن است: تئوری اجتماعی وی جايی برای انقلاب نوع سوم باقی نگذاشته است که در آن کشورهای فاقد تجربه کاپيتاليسم پيشرفته و دمکراسی بورژوايی بتوانند راهی به سوی انقلاب پرولتری به کشورهای دارای سنت ديرپای کاپيتاليستی و بورژوايی ، نشان دهند .
ما با اصرار خاصی بر اين حقيقت ابتدايی از مفهوم تاريخی که ماترياليسم خوانده می شود پای می فشاريم ، زيرا متدولوژی مارکسيستی که در سال 1917 در طی انقلاب روسيه متولد شد موفق شد ديدگاهی واحد و لژيونی از انقلاب حاکم نمايد: بشريت به دو سيستم اقتصادی و سياسی تقسيم شده است، جهان کاپيتاليستی به سرکردگی کشورهای پيشرفته صنعتی و جهان سوسياليستی ، مدلی که اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی بعد از انقلاب ” پرولتری” با اجرای آن خود را در حد دومين قدرت جهانی مطرح کرده است. در حقيقت صنعتی شدن روسيه نه در نتيجه نابودی سيستم سرمايه داری و پيروزی پرولتاريا بلکه به دليل استثمار و بهره کشی گسترده از پرولتاريا حاصل شد. افسانه ” ديکتاتوری پرولتاريا ” بخشی از توپخانه نظری است که اربابان جديد به خاطر منافع و قدرت خودشان به انديشه مارکس تحميل کرده اند: شش دهه بربريت ناسيوناليستی و نظامی در سطح جهانی ، آشفتگی ذهنی طبقه روشنفکری را نشان می دهد که که کاملاً بوسيله ” اکتبر سوسياليستی” گمراه شده اند.[3[
از آنجا که نمی توانيم بحث را از اين فراتر ببريم در اينجا مجبوريم به بيان ديدگاه خود در شکل نظريه ای آلترناتيو بپردازيم: از آنجا که تئوری ماترياليستی توسعه اجتماعی اعتبار دارد- مارکس طبيعتا ً خودش در اينمورد قانع شده بود- به همين دليل ، يا وجود جهان سوسياليستی يک افسانه است و يا اينکه اگر واقعا ً وجود دارد ، در اينصورت نظريه تئوری ماترياليستی توسعه اجتماعی کاملا ً بی اعتبار می شود. در فرضيه نخست ، افسانه جهان سوسياليستی کاملا ً توضيح داده شد: اين جهان حاصل مبارزه ايدئولوژيک و تبليغات سازمان يافته ” نخستين دولت کارگران جهان” است که اين نامگذاری با هدف پنهان کردن ماهيت واقعی اين سيستم ابداع شده است. در فرضيه دوم ، تئوری ماترياليستی که چگونگی سوسياليستی شدن جهان را بيان می کند قطعا ً ابطال می شود، اما طلب های اخلاقی و اتوپيايی آموزه های مارکس کسب خواهد شد ، به عبارت ديگر ، اگر تاريخ مارکس را به عنوان انسانی علمی رد کند وی به عنوان فردی انقلابی پيروز خواهد شد.
اسطوره ” سوسياليسم واقعا ً موجود” برای توجيه اخلاقی يکی از قدرتمندترين اشکال جامعه مبتنی بر سلطه و استثمار تاريخ تاکنون به خود ديده است ابداع شد.مسئله ماهيت چنين جامعه ای موجب سردرگمی بسياری از افرادی شده است که آگاهی زيادی درباره تئوری ها، دکترين و ايده ها يی که در مجموع ميراث روشنفکری سوسياليسم ، کمونيسم و آنارشيسم را تشکيل می دهند ، شده است. از اين سه مکتب فکری يا جريان فکری- که در پی ايجاد تغييرات بنيادی در جامعه بشری هستند ، آنارشيسم حداقل صدمه را از اين انحرافات ديده است. آنارشيسم که تئوری واقعی عمل انقلابی را خلق نکرده است ، توانسته خود را از فساد ايدئولوژيک و سياسی که دو نحله انديشه ديگر را دربر گرفته مصون نگهدارد. آنارشيسم با الهام از آرمانها و اشتياق به گذشته و نيز نفی و انقلاب ، نقد راديکال اساس قدرت را در همه اشکال اش شکل داده است و بالاتر از همه آنارشيسم با مفهوم ماترياليستی تارخ عجين شده است. اين آخری اساسا ًعبارت از ديدگاهی است که تکامل تاريخی بشريت را عبارت می داند از عبور مترقی از مراحل و وضعيت آنتاگونيسم دائمی اجتماعی به وجهی از حيات اجتماعی مبتنی بر توسعه متوازن و هماهنگ انسانی . هدف مشترک دکترين های انقلابی و راديکال قبل از مارکس، درست مانند نقد اجتماعی اتوپيای آنارشيستي، جزء ذاتی کمونيسم آنارشيستی مارکس شد . اتوپيای آنارشيسم بوسيله مارکس به ابعاد نوينی دست يافت ، طوريکه درک ديالکتيکی از جنبش طبقه کارگر به مثابه شيوه اخلاقی خود رهاننده کل بشريت را شامل می شود. عامل ديالکتيکی در تئوری که مدعی علمی و در عين حال ناتوراليستی بودن است ، سبب معضلات روشنفکری شد که بطور گريزناپذيری سرچشمه کج فهمی های بنيادی شد که آموزه ها و فعاليت های مارکس نمی تواند دامن خود را از آنها رها کند. مارکس که در عين نظريه پرداز بودن ، ميليتانت هم بود نمی توانست بی وقفه در پی هماهنگ کردن فعاليت های سياسی اش با اهداف و وسيله های کمونيسم آنارشيستی باشد. اما اين حقيقت که او به عنوان يک ميليتانت با ناکامی هايی مواجه شده نمی تواند مويد اين موضوع باشد که او نظريه پرداز کمونيسم آنارشيستی نبوده است. بنابراين درست اين است که به تئوری هايی که وی تزهای اخلاقی خود را با توجه به ماترياليسم فويرباخ( 1845( فرموله کرده ، مراجعه نمود:
” اين مسئله که آيا تفکر انسانی می تواند به مثابه حقيقت ابژکتيف باشد ، نه موضوعی تئوريک بلکه مسئله ای عملی است. انسان بايد حقيقت را اثبات کند ، به اين معنی که حقيقت و قدرت، ” جانبداری” تفکرش را در عمل [اثبات کند].[4]
IV
مارکس، قبل از اينکه نفی دولت و کاپيتاليسم از سوی فقيرترين و گسترده ترين طبقه را بطور ديالکتيکی به مثابه ضرورت تاريخی نشان دهد، آن را امری ضرورتا ً اخلاقی می شمرد. مارکس در ارزيابی انتقادی از انقلاب فرانسه، در همان مرحله نخست روشن کرد که بايد انتخابی قطعی انجام گيرد: بايد برای دستيابی به آرمان های انسانی مارکس مبارزه کرد. بطور موجز اين هدف فراتر از رهايی سياسی است: رهايی انسانی. آزادترين دولت سياسی که تنها نمونه عالی آن ايالات متحده آمريکا است- از آنجا که به مثابه واسطه بين انسانها و آزادی عمل می کند ، بشر را به بردگی کشيده است، درست مثل مسيح که فرد مذهبی الوهيت خود را به او واگذار می کند. انسان وقتی از نظر سياسی رها شد تنها حق حاکميت ذهنی کسب کرده است. به عنوان فرد حاکم برخود که از حقوق انسانی بهره مند است ، حيات دوگانه خواهد داشت: به عنوان شهروند جامعه سياسی و به عنوان يک فرد عضو جامعه، يک زندگی آسمانی و يک زندگی زمينی خواهد داشت. اين فرد به عنوان شهروند در سپهر سياسی آزاد و دارای حق حاکميت و عضوی از سلطنت برابری جهانی است .به عنوان فرد اما او در زندگی واقعی حيات بورژوايی – اش درجه بندی می شود و به حد يک ابزار برای همسايه اش سقوط می کند. او روحا ً و جسما ً به صورت عروسکی در دستان نيروهای بيگانه مثل نهادهای مالکيت فردي، فرهنگی ، مذهبی و …در می آيد . جامعه بورژوايی جدا شده از دولت سياسی ، قلمرو خودپرستی است ، قلمرو جنگ همه بر عليه همه ، قلمرو جدايی انسان از انسان. دمکراسی سياسی نتوانست با تضمين آزادی مذهبی بشر او را از چنگال مذهب برهاند، همچنانکه نتوانست با تضمين حق مالکيت او را از سلطه مالکيت رها کند. درست همانگونه که وقتی دمکراسی سياسی برای همگان آزادی حق انتخاب شغل را تضمين کرد، خودپرستی و بردگی شغلی را به ارمغان آورد. جامعه بورژوايی جهان معاملات نامشروع و سود، حاکميت پول، قدرت جهانی ای که دولت و سياست را به خدمت خود درآورده است ميباشد.
خلاصه ی ِ تزهای اصلی مارکس در بالا گفته شد. . تزها نقد دولت و سرمايه بودند و در واقع ربطی به هيچيک از گونه های سوسياليسم و کمونيسم نداشتند، در واقع آنها تزهای آنارشيستی بودند. هنوز موردی علمی در آنها وجود نداشت بلکه آشکارا بر اساس مفهوم اخلاقی سرنوشت بشر قرار گرفته و از مفاهيمی بهره می برد که در آنها به لزوم انجام کاری در چهارچوب زمان تاريخی اصرار شده بود. دليل اينکه مارکس از رهايی سياسی – که موجب می شود انسان به حد يک واحد خودپرست و شهروند انتزاعی سقوط کند – انتقاد نکرده همين امر است ، اما هم هدف و هم ابزارهای رسيدن به آن هدف را نشان داده است:
” تنها زمانی که انسان منفرد واقعي، شهروند انتزاعی را دوباره به خود جذب می کند و به مثابه يک فرد انسانی در حيات روزانه اش، در کارهای ويژه اش و در شرايط ويژه اش به نوع تبديل می شود و تنها زمانی که انسان ” نيروی خود ” را به مثابه نيروی اجتماعی بشناسد و در نتيجه ديگر نيروی اجتماعی را به شکل نيروی سياسی از خود جدا نکند ، تنها در آنصورت رهايی انسان محقق خواهد شد.”[5]
مارکس تئوری خود را از قرارداد اجتماعی روسو، پيشقراول هگل و نظريه پرداز شهروند انتزاعي، آغاز کرد مارکس با رد ناقص اليناسيون سياسی عرضه شده از سوی اين دو متفکر، به نگرش رهايی انسانی و اجتماعی رسيد که در آن فرد به شکل وجودی کامل و استعدادهای مطلقا ً توسعه يافته، به منصه ظهور خواهد رسيد.اين نفی کامل نبود زيرا وضعيت اليناسيون سياسی ، به مثابه حقيقت تاريخي، نمی توانست با عملی ارادی از بين برود. رهايی سياسی ” پيشرفت بزرگی ” محسوب می شود زيرا اين امر حتا شکل نهايی رهايی انسان در بطن نظم مستقر است اين امر چنان است که می تواند به مثابه ابزاری برای براندازی نظم موجود و برپايی مرحله واقعی رهايی انسان به کار رود. عليرغم تضاد ديالکتيکی بين هدف و وسيله، اخلاقا ً در آگاهی پرولتاريای مدرن وفق داده می شوند و بدينوسيله به حامل و موضوع تاريخی انقلاب تبديل می شوند. پرولتاريا به مثابه طبقه ای که در آن همه شرارت ها و جنايات شناخته شده همه جوامع گرد هم آمده ، در نتيجه فقر عمومی اش دارای ويژگی جهانشمول است. پرولتاريا بدون آزاد کردن همه وجوه جامعه قادر به رها سازی خود نيست و اين امر با عملی کردن خواستهای اخلاقی رها سازی که در واقع نابودی خود به مثابه پرولتارياست ، امکان پذير می شود.
هرجا که مارکس از فلسفه به مثابه ” سر ” و روشنفکر به مثابه ” بازوی رهايی انسان که پرولتاريا ” قلب ” آن است صحبت می کند، ما ترجيح می دهيم از اخلاق صحبت کنيم تا نشان دهيم اين موضوع انديشه ای متافيزيکی نيست بلکه مشکل زندگی است: انسانها نبايد تعبيری کاريکاتورگونه از حيات داشته باشند بلکه بايد با بخشيدن چهره ای بشری به زندگی بکوشند آن را تغيير دهند.هيچ تفکر فلسفی قادر به ارائه راه حل برای مشکلات حيات انسانی نيست. دليل اينکه مارکس انقلاب را يک امر مطلق محسوب می کند آن را بر اساس اخلاق هنجاری مدلل می کند و نه بر اساس فلسفه تاريخ و يا تئوری جامعه شناختی. زيرا مارکس نمی خواست و نمی توانست خواست خود را اخلاقی صرف برای خلق مجدد انسانيت و جامعه محدود کند . بنابراين علائق مارکس توسط علمی ويژه برانگيخته می شد: علم توليد ابزار حيات طبق قانون سرمايه.
به اين ترتيب مارکس مسئوليت مطالعه اقتصاد سياسی را به مثابه ابزار مبارزه برای امری به عهده می گيرد که از آن زمان به بعد کل حيات ” بورژوايی” بدون طبقه خود را وقف آن می کند. چيزی که در آن زمان موضوعی آرمانی و انتخابی اخلاقی به شمار می رفت، مقدر بود که اين امر به تئوری توسعه اقتصادی و مطالعه عوامل تعيين کننده جامعه بدل شود. اما لازمه اينکار شرکت فعال در جنبش اجتماعی است که وظيفه آن عملی کردن خواستهای اخلاقی است که از شرايط زيستی پرولتاريای مدرن حاصل می شود. هم چشم انداز جامعه بدون دولت، بدون طبقات ، بدون تبادل پولي، بدون مذهب و هراس روشنفکران از پيگرد و هم تحليل پروسه انقلاب که لازم بود گامهای بعدی را به سوی ايجاد جامعه ای آنارشيستی کمونيستی بردارد، نياز به نقد تئوريک وجه توليد سرمايه داری داشت. مارکس بعدها لازم ديد بنويسد:
” حتا زمانيکه جامعه مسير صحيح کشف قوانين طبيعی جنبش اش را کشف کرد…باز هم نمی تواند با خيزهای متهورانه و تصويب قوانين روشن، موانع بعدی حاصل از توسعه طبيعی اش را از بين بردارد. اما می تواند درد زايمان اش را کوتاهتر و کمتر کند.” ( ج 1 . پيشگفتار کاپيتال)
بطور خلاصه، مارکس کوشيد بطور علمی نشان دهد که عميقا ً نسبت به ضرورت اخلاقی مسائلی که درک شان کرده متقاعد شده است. در نخستين تلاش وی در نقد اقتصاد سياسی بود که به تحليل سرمايه از نقطه نظر جامعه شناختی به مثابه نيروی محرکه کار و توليد رسيد؛ نيرويی که سرمايه دار نه به دليل داشتن کيفيت انسانی و شخصی اش بلکه به خاطر در اختيار داشتن دارايی آن را تصاحب می کند. سيستم مزدی شکلی از سيستم بردگی است ، هرگونه افزايش مستبدانه مزد تنها به معنی دادن جيره بهتر به بردگان است:
” حتا کيفيت مزدها، که پرودون خواستار آن است، تنها رابطه کارگر روزمزد را در رابطه با کارش به رابطه همه بشريت به کار تبديل می کند. آنگاه جامعه به مثابه سرمايه دار مجرد نمود خواهد يافت”. [6]
بردگی سياسی و اقتصادی پا به پای هم پيش می روند. رهايی سياسی برای مثال شناسايی حقوق بشر از سوی دولت مدرن همان اهميتی را دارد که به رسميت شناختن بردگی از سوی دولت عهد عتيق( خانواده مقدس 1845). کارگر برده کارمزدی و نيز نيازهای خودخواهانه ای است که در واقع نيازهای بيگانه ی ِ وی هستند. در دولت نمايندگی دمکراتيک، مردم درست مثل پادشاهی مشروطه در معرض بردگی سياسی هستند. ” در دنيای مدرن هر فرد برده و در عين حال عضو جامعه است،” گرچه بردگی در جامعه سرمايه داری شکل بهره وری از حداکثر آزادی را به خود می گيرد( منبع قبل). مالکيت، صنعت و مذهب که عموما ً به مثابه تضمين آزادی فردی محسوب می شوند، در واقع نهادهايی هستند که شرايط بردگی را تقدس می بخشند.روبسپير، سن جاست و هواداران شان از اينرو ناکام ماندند که قادر به تشخيص بردگی واقعی عهد باستان و دولت نمايندگی مدرن بر اساس بردگان رها شده ؛ برای مثال جامعه بورژوايی با رقابت جهانشمول، علائق فردی لگام گسيخته و انديويدآليسم بيگانه شده ، نشدند. ناپلئون که به درستی ماهيت دولت مدرن و جامعه مدرن را درک کرده بود، دولت را به مثابه هدف غايی و جامعه بورژوايی را به مثابه ابزار جاه طلبی های سياسی اش به خدمت گرفت. برای ارضای جاه طلبی های فردی ملت فرانسه ، جنگ دائمی را به جای انقلاب دائمی نهادينه کرد. شکست او پيروزی بورژواری ليبرال را که بالاخره در 1830 قادر شد روياهای 1789 را به واقعيت تبديل کند ، مسجل کرد: دولت نمايندگی مشروطه مبتنی بر قانون اساسی که نمود اجتماعی انحصار قدرت و علائق لايه های مختلف اجتماعی بود.
مارکس که ناظر بی وقفه تحولات سياسی و توسعه اقتصادی جامعه فرانسه بود، بی وقفه نگران مشکلات بوناپارتيسم بود.[7] مارکس دريافت که انقلاب فرانسه دوره کلاسيک انديشه سياسی است و سنت بوناپارتيستی جزء ثابت سياست داخلی و خارجی فرانسه است. مارکس همچنين طرح کلی تئوری حکومت مطلقه مدرن را بيان کرد که حتا اگر در مواردی مخالف اصول متدولوژيک تئوری دولت او به نظر می آمد ديدگاه اساسا ً آنارشيستی وی را تغيير نمی داد. زيرا مارکس همواره آماده بود درک اش از دولت را با اصول اساسی درک ماترياليستی اش از تاريخ که فرموله کرده بود، بيان کند که به اين ترتيب در ميان راديکال ترين آنارشيست ها قرار می گرفت:
” بايش دولت از بايش بردگی جدايی ناپذير است…دولت هرچه قدرتمندتر و ضمنا ً ملت هرچه سياسی تر ، امکان توضيح اصل کلی حاکم بر بيماری های اجتماعی و يافتن علل آنها با بررسی اصول دولت ، کمتر می شود. برای مثال در سازمان واقعی جامعه که دولت در آن نمود فعال ، خودآگاه و رسمی است.”[8]
در آن زمان نمونه انقلاب فرانسه برای مارکس به حد کافی حقايق قانع کننده بود تا بتواند ديدگاهی که تنها بخشی از آن مربوط به جامعه شناسی سياسی می شد و بعدا ً در ايدئولوژی آلمانی مطرح شد را مطرح سازد اما بعدتر در نتيجه تاثيرات امپراطوری دوم و کمون 1871 بيشتر به اين موضوع پرداخته شد.
” قهرمانان انقلاب فرانسه به جای اينکه دولت را به مثابه عامل بيماری های اجتماعی مورد شناسايی قرار دهند، بيماری های اجتماعی را سرچشمه مشکلات سياسی به حساب می آوردند. بنابراين روبسپير غنا و فقر زياد را مانع دمکراسی ناب محسوب می کرد. از اينرو وی در پی ايجاد سيستم يونيورسال صرفه جويی اسپارتی بود. اصل سياست اراده است. ” [9]
وقتی بيست و هفت سال بعد مارکس در رابطه با کمون پاريس مجبور به رجوع به ريشه های تاريخی حکومت استبداد سياسی می شود که دولت بناپارتيست آن را نمايندگی می کرد ، مرکز گرايی را در انقلاب فرانسه مشاهده کرد که تداوم سنت های پادشاهی بود:
” ماشين دولت متمرکز شده ای که با ارتش پيچيده و حاضر در همه جا، بوروکراسي، ارگانهای مذهبی و قضايی که همچون مار بوآ همه حيات مدنی را در برگرفته، ابتدا در ايام پادشاهی مطلقه به مثابه ابزار جامعه مدرن تازه متولد شده در مبارزه اش جهت رهايی از چنگال فئوداليسم ، به کارگرفته شد… به اين ترتيب، نخستين انقلاب فرانسه با هدف ايجاد وحدت ملی ( ملت آفرينی) … مجبور شد تا مسيری را که پادشاهی مطلقه آغاز کرده بود- سازماندهی و متمرکز کردن قدرت دولتی- ادامه و توسعه و محيط و حوزه های قدرت دولت ، تعداد ابزار و امکانات ، استقلال و سلطه فوق طبيعی جامعه واقعی اش را افزايش دهد… هرگونه علائق انفرادی کوچکی که از طرف روابط گروههای اجتماعی ايجاد شود از خود جامعه جدا ، ثابت و از آن مستقل می شود و در قالب منافع ملی که از سوی مجتهدين دولت با پست های مشخص مبتنی بر سلسله مراتب تبليغ و تبيين می شود، در برابر علائق مردم قرار می گيرد .” [10]
احساسات و علاقه مارکس برای افشای قدرت دولت از جهات مختلف، همه آثار مطالعاتی و انتقادی وی در اين حوزه ها را در بر می گيرد: تقابل مارکس با فلسفه اخلاقی و سياسی هگل ؛ در دوره ای که وی بر روی مفهوم ماترياليستی تاريخ کار می کرد ، پانزده سال کار سياسی و ژورناليستی حرفه ای ، و فراموش نکنيم فعاليت گسترده وی در اتحاد بين المللی کارگران، موجد اين امر بوده است. به نظر می رسد کمون فرصتی در اختيار وی قرار داد تا بتواند سر و سامان کامل بر انديشه های اش در خصوص مسائلی بدهد که يکی از شش کتاب اقتصاد خود را به آن اختصاص داده بود. مارکس توانست تصويری هر چند کلی از آن اتحاد آزادانه انسانهای آزاد که وقوع اش را در مانيفست کمونيست پيش بينی کرده بود، به دست دهد:
” بنابراين، اين انقلاب نه بر عليه اين و آن، قدرت دولت امپرياليستی و يا جمهوري، مشروطه و قانونی است. اين انقلاب صرفا ً بر عليه دولت است، بر عليه سقط غيرطبيعی جامعه ، تجديد حيات مردم برای مردم در حيات اجتماعی خودشان است.”[11]
V
مارکس با مقايسه چگونگی رهايی سرف ها از رژيم فئودالی خودشان با رهايی طبقه کارگر مدرن ، خاطر نشان کرد که سرف ها بر خلاف پرولتاريا مجبور به مبارزه برای ايجاد امکان برای توسعه آزاد شرايط اجتماعی موجود بودند و در نتيجه تنها می توانستند در ” کار آزاد” به اهداف خود برسند. اما پرولتاريا برای اينکه بتواند خود را به عنوان فرد اثبات کند بايد شرايط اجتماعی خودش را نابود کند ، زيرا اين شرايط همان شرايط کل جامعه است ، پس آنها مجبور به نابودی شرايط کارمزدی هستند. و بدينگونه مارکس جملاتی را به نوشته خود اضافه کرد که از آن زمان به بعد هم به عنوان اصل اساسی همه نوشته های اش و هم به عنوان اصل راهنمای فعاليت های اش به عنوان يک کمونيست ميليتانت بکار رفته است:
” به اين ترتيب آنها [ پرولتاريا] خود را مستقيما ً در مقابل نهادی يافت که تاکنون ، افراد، که جامعه از آنها تشکيل يافته بيان جمعی خود را با آن انجام داده بودند ، و آن چيزی نيست جز دولت. بنابر اين برای اثبات خود به عنوان فرد ، پرولتاريا مجبور به برانداختن دولت است.” [ 12]
اين ديدگاه که به آنارشيسم باکونين نزديکتر است تا آنارشيسم پرودون ، الابختكى به زبان نيامده و بيانات تبليغى صرف در يك ميتينگ كارگرى نبوده است. اين گفته ها نتيجه گيرى منطقى كسى است كه به عنوان يك خواست انقلابى و توسعه كلى نطريه اى كه هدف اش بيان ” ضرورت تاريخى” كمون آنارشيستى است؛ مطرح شده است. به عبارت ديگر‌‍‍، در تئورى ماركس ظهور ” جامعه انسانى ” نتيجه پروسه طولانى تاريخى در نظر گرفته شده است. نهايتا ً طبقه اجتماعى اى بوجود خواهد آمد كه اكثريت قاطع جمعيت جوامع صنعتى را دربرخواهد گرفت و به اين ترتيب قادر خواهد بود وظيفه انقلابى خلاق خود را به سرانجام برساند. اجبار ماركس براى نشان دادن منطق اين توسعه بود كه رابطه سببيت را بين پيشرفت علمى بالاتر از همه علوم طبيعى را از يك سو و نهادهاى قانونى و سياسى را از سوى ديگر و رفتار آنتاگونيست طبقات اجتماعى را برقرار كند. ماركس برخلاف انگلس، فكر نمى كرد كه استحاله انقلابى آينده مثل انقلابات گذشته ، مثل تحولات ناگهانى طبيعت كه انسان و اشياء و آگاهى را خرد و خمير كند ، روى بدهد. نژاد انسانى با ظهور طبقه كارگر مدرن، سيكل تاريخ واقعى خود را آغاز كرد؛ وارد مسير حاکميت عقل شد تا روياهای اش جامه ی حقيقت بپوشند و بدينگونه مطابق با استعدادهای خلاقانه خود سرنوشت خود را به دست گرفت. پيروزی علم وتکنولوژی نيل به چنين نتيجه ای را امکان پذير کرد ، اما پرولتاريا مجبور به دخالت بود تا بورژوازی و سرمايه اين مسير تکاملی را به سوی بحرانهای عميق و فلاکت بار منحرف نسازد:
” به نظر می رسد پيروزی هنر با از کف رفتن کاراکتر حاصل شد. انسان همزمان با سروری بر طبيعت به بردگی انسانهای هم نوع خود و يا افتضاحاتی که به بار آورده بود درآمد.” [13]
به اين ترتيب انقلاب پرولتری صرفا ً يک ماجراجويی سياسی نخواهد بود؛ انقلاب عملی جهانی خواهد بود که بطور آگاهانه از طرف اکثريت مطلق اعضای جامعه و پس از آگاهی آنها از ضرورت و امکان پذيری خلق مجدد بشريت روی خواهد داد. از آنجا که تاريخ بصورت تاريخ جهانی درآمده است ، تهديد بردگی از سوی سرمايه و بازارهای آن در سراسر جهان گسترده شده است. در نتيجه رشد آگاهی توده ای ضرورت چشم انداز همه جانبه به سوی تغيير کامل و بنيادی روابط انسانی و نهادهای اجتماعی به ميان خواهد آمد. بنابراين با تهديد شدن حيات انسانی از سوی خطر بربريت در مقايس جهانی ، روياها و اتوپياهای کمونيستی و آنارشيستی نمايانگر منبع روشنفکری و پروژه های عقلی و اصلاحات عملی می شوند که می توانند به نژاد انسانی لذت زندگی بر اساس استانداردهای عقلی و در عين حال چشم انداز به سوی بازآفرينی و تجديد سرنوشت انسانی را به ارمغان بيآورند.
آنگونه که انگلس می انديشيد، امکان خيز از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی وجود ندارد و به اين ترتيب گذر مستقيم از کاپيتاليسم به آنارشيسم ممکن نيست. بربريسم اقتصادی و اجتماعی که وجه توليد سرمايه داری ايجاد کرده است تنها با يک انقلاب سياسی طراحی ، سازماندهی و اجرا شده از سوی گروهی از اليت ها ی انقلابی حرفه ای که به نيابت از سوی اکثريت استثمار و بيگانه شده ی ِ جامعه حرف می زنند و عمل می کنند، از بين رفتنی نيست. پرولتاريايی که تحت شرايط دمکراسی بورژوايی به شکل طبقه و حزب درآمده باشد، با مبارزه برای غلبه بر اين دمکراسی می تواند خود را رها سازد: پرولتاريا رنج جهانی بشريت را که از آغاز تاکنون ” ابزار فريب ” بوده است ، به شکل ابزار رهايی در می آورد. طبقه ای که اکثريت مطلق جامعه مدرن را تشکيل می دهد از فعاليت سياسی بيگانه شده تنها برای پيروزی بر سياست و غلبه بر قدرت دولتی جهت بهره گيری بر عليه اقليت حاکم قبلي، استفاده می کند. پيروزی قدرت سياسی ماهيتا ً عملی ” بورژوايی ” است و تنها زمانی به مثابه عمل پرولتری با اهداف انقلابی محسوب می شود که سرنگون کنندگان ويژگی هدف انقلابی را به آن ببخشند. اين مفهوم همان دوران تاريخی است که مارکس در ناميدن آن به عنوان ” ديکتاتوری پرولتاريا ” ابايی نداشت. هدف مارکس تمايز دقيق قائل شدن بين ديکتاتوری اعمال شده از سوی نخبگان، ديکتاتوری ژاکوبن ها و بلانکی ها با اکثريت قاطع مردم بود. بی شک مارکس که شايستگی کشف راز توسعه تاريخی وجوه توليد و سيادت را داشت ، نمی توانست پيش بينی کند که بعد از او انقلابيون حرفه ای و ساير سياستمداران حق اعمال ديکتاتوری پرولتاريا را به خود اختصاص خواهند داد. در واقع مارکس تنها می توانست شکلی از گذار را در کشورها در ذهن خود مجسم کند که در آنها پرولتاريا توانسته است با استفاده از دوران دمکراسی بورژوايی نهادهای خود را سروسامان دهد و خود را به صورت طبقه حاکم بر جامعه درآورد. در مقايسه با چندين قرن خشونت و فسادی که موجب شد تا بورژوازی حاکم بر جهان شود، مدت پروسه گذار به جامعه آنارشيستی کوتاهتر و با خشونت کمتری همراه خواهد بود زيرا تمرکز قدرت سياسی توده های پرولتر را در برابر بورژوازی کم تعداد و ضعيف قرار خواهد داد:
” طبيعتا ً در مقايسه، تبديل مالکيت خصوصی پراکنده ی ِ حاصل از کار فردی به مالکيت خصوصی کاپيتاليستی ، پروسه ای بسيار ممتد ، خشونت آميز و مشکل تر از ترانسفورماسيون مالکيت خصوصی کاپيتاليستی که عملا ً به صورت توليد سوسياليزه شده در آمده ، به مالکيت سوسياليستی است. در مورد پيشين ما با سلب مالکيت از توده ها از سوی اقليت کوچک روبرو بوديم در صورتيکه در مورد آخری با سلب مالکيت از اقليت کوچک از سوی توده های وسيع مردم روبروييم.” [ 14]
مارکس تئوری گذار خود را با جزئيات کامل تئوريزه نکرد؛ در واقع ديدگاه های متفاوت قابل توجهی در طرح های پيشنهادی وی در نظريه های نظری و عملی ارائه شده در آثارمتنوع اش می توان يافت. با اينهمه در واقع در همه تفاوتها ی به ضاهر متناقض و متضاد ، يک اصل اساسی دست نخورده باقی می ماند که شکل و ساختمانی هماهنگ و يکدست به تئوری وی می دهد. اينجاست که افسانه بنای ” مارکسيسم ” از سوی مارکس و انگلس عمق مضر بودن خود را نشان می دهد. در حاليکه مارکس عمل خود پرولتاريا را معيار اساسی و بی برو برگرد همه فعاليتهای طبقاتی و کسب قدرت سياسی ِ اصيل ، محسوب می کرد، انگلس بعد از مرگ رفيق اش با تفکيک بين دو عامل سازنده ی ِ جنبش کارگری : فعاليت طبقه پرولتاريا از يک سو و سياست حزب از سوی ديگر راه خود را تغيير داد. بنا به نظر مارکس آموختن از خود آنارشيستی و کمونيستی چيزی فراتر از هرگونه فعاليت سياسی ايزوله بوده و جزء اصلی فعاليت انقلابی کارگران است: اين وظيفه کارگران است که خود را آماده کسب و به کارگيری قدرت سياسی به مثابه ابزار مقاومت در برابر تلاش مجدد و فعاليت دوباره بورژوازی برای بدست گرفتن مجدد قدرت و کسب دوباره موقعيت سابق خود است. پرولتاريا بايد بی وقفه و آگاهانه خود را به صورت نيروی مادی درآورد تا بتواند از حقوق خود دفاع و با ايجاد جامعه ای مترقی پروژه گذر را ساماندهی کند. در مبارزه برای تثبيت موقعيت خود به مثابه نيروی نفی و خلق است که طبقه کارگر- ” که در ميان همه ابزارهای توليد ، مولدتر از همه است “- پروژه ديالکتيکی نفی خلاقانه را بعهده می گيرد ، و برای زائد کردن سياست خطر اليناسيون سياسی را به جان می خرد. چنين پروژه ای هيچ وجه مشترکی با احساسات نابودگرانه باکونين يا مکاشفات آنارشيستی کوردروی ندارد . تنزه طلبی انقلابی جايی در اين پروژه سياسی که هدف اش عملی کردن پتانسيل حاکميت و سروری توده های استثمار شده است، ندارد. به نظر مارکس اتحاديه بين المللی کارگران که نيروی اعضای اش را با روحيه انقلابی در يک جا جمع می کرد ، کاملا ً از آنارشيسم پرودونی متفاوت بود و می توانست به سازمانی رزمنده تبديل شود. مارکس به هنگام پيوستن به IWMA مواضع سال 1847خود بر عليه پرودون – عليرغم اتخاذ موضع آنارشيسم ضد-سياسی که بايد جنبش سياسی به آن نايل می شد – را ترک نکرد:
” به اين ترتيب معنی آن اين است که بعد از سقوط بنای جامعه کهنه حاکميت طبقه جديد در قدرت سياسی جديد به اوج خواهد رسيد؟ نه… طبقه کارگر، در مسير توسعه اش به جای جامعه مدنی کهنه، اتحادی را جايگزين خواهد کرد که طبقات و آنتاگونيسم آنها را پايان خواهد داد، و به اصطلاح ديگر قدرت سياسی موجود نخواهد بود، زيرا بطور موجز می توان گفت قدرت سياسی بيان رسمی آنتاگونيسم در جامعه مدنی است.در ضمن آنتاگونيسم بين پرولتاريا و بورژوازی مبارزه طبقه بر عليه طبقه است، مبارزه ای که در عاليترين و اوج يافته ترين شکل اش انقلاب کامل ناميده می شود. در حقيقت اين مسئله کاملا ً قابل پيش بينی است که جامعه قوام يافته بر مبنای تضاد طبقات مستعد پروردن تخاصمات وحشيانه است. ضربه تن بر عليه تن؟ نگوييد که جنبش اجتماعی جنبش سياسی را مستثنا خواهد کرد. هيچ جنبش سياسی نيست که در عين حال اجتماعی نباشد. تنها در شرايطی که ديگر اثری از طبقات و آنتاگونيسم طبقاتی نباشد ، تکامل اجتماعی جلوی انقلابات سياسی را خواهد گرفت.”[15]
گفته های مارکس در اينجا کاملا ً رئاليستی و فارغ از هرگونه ايده آليسم است. اشاره مارکس نسبت به آينده بايد به عنوان پروژه هنجاری ، به روشنی از سوی کارگرانی که به عنوان انقلابيون در مبارزه سياسی در گير می شوند درک و فهم شود. ” طبقه کارگر يا انقلابی است يا هيچ چيز نيست” ( نامه به جی. بی . شويتزر، 1865). اين زبان متفکری است که ديالکتيک سخت گيرش ، برخلاف پرودون و يا استيرنر، تاثير بر مردم را از طريق کاربرد سيستماتيک هجوم زبانی و پارادوکس بيهوده منع می کند و از آنرو که نمی توان همه چيز را از طريق بيان هدف و وسيله راست و ريس کرد، حداقل شايستگی آن ترغيب قربانيان کار الينه شده به درک و خودآموزی از طريق قبول جمعی ِ وظيفه ِ عظيم ِ خلاقيت همگانی است. به اين ترتيب، عليرغم موفقيت مارکسيسم و حتا به دليل پيروزی مارکسيسم ، نظريات مارکس معتبر باقی مانده است.
محدوديت اين مقاله امکان استدلال بيشتر برای اثبات اين ادعا را به ما نمی دهد. به اين ترتيب، ما خود را به بيان سه متن که به شکلی بلافصل افسانه باکونينيستي، لنينيستی از مارکس به مثابه انديشمندی ” عابد و پرستشگر دولت” و ” پيامبر کمونيسم دولتی” و نيز ديکتاتوری پرولتاريا معادل ديکتاتوری حزب که در واقع همان ديکتاتوری يک فرد واحد است، باطل می کند بسنده می کنيم:
( الف)” يادداشت مارکس بر حاشيه کتاب باکونين تحت عنوان دولت و آنارشی ( به زبان روسي، ژنو 1873).” موضوعات اصلی: ديکتاتوری پرولتاريا و ابقای مالکيت خرد دولتی ؛ شرايط اقتصادی و انقلاب اجتماعي؛ امحای دولت و تبديل وظايف سياسی به وظايف اداری ِ کمون های جمعی خودگردان .
(ب) نقد برنامه حزب کارگران آلمان( برنامه گوتا) ( 1875). موضوعات اصلی : دو مرحله جامعه کمونيستی مبتنی بر وجه توليد تعاوني؛ بورژوازی به مثابه طبقه انقلابي؛ نقد ” قانون آهنين مزد”؛ نقش انقلابی خلاقيت تعاونی کارگري؛ آموزش ابتدايی آزاد از تاثيرات مذهب و دولت؛ ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا به مثابه گذار سياسی به تحول وظايف دولت به وظايف اجتماعی.
(چ) کمون دهقانی و چشم انداز انقلاب در روسيه( پاسخ به ورا زاسوليچ) ( 1881). موضوعات اصلی: کمون روستايی به مثابه عامل بازتوليد جامعه روسي؛ دوگانگی کمون و تاثير پيش زمينه تاريخي؛ توسعه کمون و بحران کاپيتاليسم؛ ماليات و رهايی دهقانها؛ تاثيرات منفی و خطرات نابودی کمون؛ کمون روسی را که مورد تهديد دولت و سرمايه واقع شده تنها انقلاب روسی می تواند نجات دهد.
بطور خلاصه اين سه منبع تا حدودی عصاره مطالبی هستند که مارکس قصد داشت در کتاب خود راجع به دولت آنها را ذکر کند.
از اين گفته ها می شود دريافت که مارکس به روشنی تئوری اجتماعی اش را به مثابه تلاشی در يک تحليل ابژکتيف جنبش تاريخی و نه به مثابه دستورالعمل سياسی و اخلاقی ِ عمل ِ انقلابی با هدف تاسيس جامعه ای ايده آل بيان می کند. تئوری مارکس بيان روشن روند توسعه ای است که شامل افراد و امکانات اجتماعی می شود و نبايد به مثابه مجموعه ای از قوانين برای بهره گيری احزاب و نخبگان طالب قدرت در نظر گرفته شود. در هر حال اينها وجه بيرونی و اعلام شده دو عامل ادراکی هستند که يکی از آنها با دقت فراوان تعيين شده و ديگری آزادانه مسيرش را به سوی هدف رويايی يک جامعه آنارشيستی باز می کند:
” انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم نمی توانست شعارهايش را از گذشته بگيرد بلکه بايد از آينده می گرفت. انقلاب قبل از بدور انداختن همه موهومات در باره گذشته نمی توانست راهش را به سوی آينده شروع کند.”[16]
گذشته ضرورتی غيرقابل تغيير است؛ و ناظر، مسلح به همه ابزارهای تحليل، در موقعيت بيان مجموعه عواملی است که دريافته است. اما در شرايطی که امکان عملی شدن همه روياها يی که بشريت از طريق پيامبران و الهام آوران اش به آنها دل خوش کرده وجود ندارد، حداقل آينده می تواند به وجود نهادهايی خاتمه دهد که زندگی بشر را در همه حوزه های اجتماعی ، تا سطح بردگی دائم به سقوط کشانده اند. بطور خلاصه اين مسئله حلقه رابط بين تئوری و اتوپيا در آموزه های مارکس است که آشکارا خود را آنارشيست می شمارد، وقتی می نويسد:
” همه سوسياليست ها آنارشی را چنين در نظر می گيرند: زمانی که هدف پرولتاريا- برای مثال نابودی طبقات حاصل شد ، قدرت دولت، که در خدمت حفظ بردگی اکثريت عظيمی از توليد کنندگان به نفع اقليت بسيار کوچکی از بهره کشان است ، ناپديد می شود و وظايف دولت صرفا ً وظايفی اداری می شود.” [17]

متن ضميمه[18]
نوشته بالا ايده ها و ملاحظات فردريش انگلس را در باره دولت و آنارشيسم به حساب نياورده است. بدون وارد شدن به جزئيات موضوع می توانيم بگوييم که عليرغم باور وی به امحاء نهايی دولت، در تمام موارد با ديدگاه مارکس تطابق نعل به نعل نداشت.در اين رابطه مهمترين متنی که می توان به آن اشاره کرد ” آنتی دورينگ ( 8-1877) ” است که تا حدودی تاييد مارکس برای چاپ را دريافت کرده بود. در اين کتاب انگلس غلبه قدرت دولت و دگرگونی ابزار توليد به دارايی دولت را به مثابه خود- امحايی پرولتاريا و نابودی آنتاگونيسم طبقاتی و يا در واقع ” حذف دولت به مثابه دولت” محسوب می کرد . بعدها انگلس اين ” امحاء” دولت را ” مرگ” دولت ناميد:
”Der Staat wird nicht abgeschafft, er stirbt ab.“
بعد از مرگ مارکس، انگلس با الهام از يادداشت های به جا مانده از رفيق اش در مورد جامعه باستانی هنری مورگان، مجددا ً اينبار در کانتکست گسترده تر اجتماعی – تاريخی با موضوع سرو کار پيدا کرد. به نظر انگلس عاليترين مرحله دولت ، جمهوری دمکراتيک، فاز نهايی سياستی است که در آن مبارزه تعيين کننده بين بورژوازی و پرولتاريا روی خواهد داد؛ طبقه استثمار شده آماده رها سازی خود شده و خود را در حزبی مستقل سازمان خواهد داد: ” حق رای و شرکت در انتخابات معيار بلوغ طبقه کارگر است” و همين امر برای رهايی از قيد و بند دولت و کاپيتاليسم و نيز جامعه طبقاتی کفايت می کند.” بطور گريز ناپذير دولت به همراه آنها ( طبقات) سقوط خواهد کرد”. جامعه…کل ماشين دولت را در کنار چرخ نخ ريسی و تبر برنزی [ 19] به موزه عتيقه خواهد سپرد. همچنين رجوع کنيد به نامه های انگلس در تاريخ 18 آوريل 1883 به فيليپ وان پتن و ادوارد برنشتين در تاريخ 28 ژانويه 1884. در نامه به برنشتين انگلس فرازهايی از فقر فلسفه (1847) و مانيفست کمونيست( 1848) نقل می کند تا ثابت کند” که ما قبل ازهمه آنارشيست ها پايان دولت را اعلام کرده ايم” . انگلس بی شک اغراق کرده است. تنها يک نقل قول از ويليام گودوين نادرستی اين ادعا را قبل از رجوع به آثار ديگران در باره آنارشيسم و تنها با مطالعه عدالت سياسی ( 1793) اثبات خواهد کرد.

يادداشت ها
1 . ” سرمقاله ی ِ شماره 179 کلنيش تسايتونگ ” . دهم تا چهارهم جولای 1842 راينيش تسايتونگ.
2. ببينيد:
”plan et m thode de l’Economie“ in M. Rubel, Marx, Critique du Marxisme,
پايوت، پاريس 1974 صص369 الی 401.
3. ببينيد:
. Rubel, Marx, Critique du Marxisme, Payot, Paris, 1974
صص63 الی 163، برای مطالعه بيشتر در باره اسطوره ” اکتبر پرولتاريايی” و جامعه روسيه به مثابه( نظام) سرمايه داری.
4. تزهای ثانوی در باره فويرباخ ، ترجمه شده در گزيده آثار جامعه شناسی و فلسفه اجتماعی کارل مارکس، اديت شده از سوی تی.بی.باتمور و م. روبل، انتشارات پليکان، 1963، ص82
5. ” مسئله يهود”،
Deutsch-franz-sische Jarb-cher, February 1844.
6- دستنوشته های اقتصادی و فلسفي، بخش مربوط به ” کار بيگانه شده” 1844
7- نگا.
M. Rubel, Karl Marx devant le bonapartisme, Mouton & Co., Paris-The Hague, 1960.
8- ” نظرات انتقادی در مقاله: شاه پروس و رفرم اجتماعی. نوشته يک پروسی” هفتم و دهم اگوست 184: Vorw-rts, نشريه:
9- منبع پيشين.
10- جنگ داخلی در فرانسه، طرح اوليه، بخش مربوط به” کاراکتر کمون”، 1871
11- منبع پيشين.
12- ايدئولوژی آلماني، 1845، اديت شده به وسيله سی.جی.آرتور، لارنس و ويشارت، لندن 1970، ص85
13- سخنرانی در مراسم سالگرد نامه مردم، 14 آوريل 1856
14- کاپيتال، جلد نخست، پايان فصل 32
15- فقر فلسفه، 1847،فصل دوم، بخش 5
16- هيجده برومر لوئی بناپارت، 1851
17-انشعابات جعلی در انترناسيونال، 1872
18- برای اين ترجمه 1976
19- منشاء خانواده، مالکيت خصوصی و دولت ، فصل چهارم.

Pal


فرستادن نامه به این نویسنده | همه‌ی نوشته‌های

دیدگاه خود را بیان کنید.