بسوی انقلاب

یک سایت دیگر با وردپرس

مسئلۀ استالین (بخش اول) – نوشته: لوچیو کولِتی، تنظیم از بهروز نوایی

بدست • 17 فوریه 2011 • دسته: اهم مطالب٬ بحث آزاد

معرفی نویسنده –
لوچیو کولِتیّ (Lucio Colletti) فیلسوف و نظرّیه پرداز سیاسی مشهور ایتالیایی، شاگرد گالوانو دولاوُلپه (G. Dello Volpe) مارکسیست معروف است و تفسیر او را از مارکسیسم در بسیاری از آثار مهّم خود گسترش داده است که شامل مقدّمه ای بر ترجمۀ ایتالیایی Dialectic of the Abstract and Concrete اثر IL ENKOV و یادداشت های فلسفی لنین میشود. در اوائل سالهای 1950 به عنوان یک مبارز در حزب کمونیست ایتالیا، در تدوین و چاپ مجلۀ SOCISTA همکاری میکرد. پس از بسته شدن مجلّه در سال 1957، مدیریّت ماهنامۀ غیر حزبی LA SINISRA را در سال 1996 به عهده گرفت و همواره یک دید چپ انتقادی را در مورد سیاست های حزب کمونیست ایتالیا (PCI) و اردوگاه سوسیالیستی ادامه داد.
مشخصه ی درک دولا ولپه از مارکس که بعداً توسّّط کولتی گسترش پیدا نمود حملۀ شدید به درک های هگلی (Hegelian) از مارکسیسم است و تأکید بر ماهیّت علمی تئوری های مارکس، بخصوص آن طور که در کتاب “سرمایه ” آورده شده است.
به عنوان یک مارکسیست، کولتی دو هدف عمده را دنبال می کند: تفسیر مارکسیسم در دوران کنونی به عمیق ترین و قابل انعطاف ترین شکل ممکن و مطالعۀ رابطه بین افکار مارکس و دیگر متفکرّین پیش از او و یا پس از او. از مجموعه مقالات کولتی تا کنون دو کتاب در ایالات متحدّه به چاپ رسیده اند که مطالعۀ آنها را به عموم علاقمندان علم مارکسیسم توصیه می کنیم:
1) From Rousseau to Lenin
2) Marxism and Hegel
مقالۀ زیر یکی از بهترین مقالات کولتی است که تحت عنوان “مسئلۀ استالین ” در شمارۀ 60 ماهنامۀ تئوریک New Left Review به چاپ
رسیده است. در عین حال باید متذکّر شویم که ترجمۀ این مقاله به مفهوم پذیرش کلیّۀ مواضع و تحلیل های نویسنده نمی باشد – مترجم

مسئلۀ استالین
هنگامی که در اکتبر 1917 حزب بلشویک موجبات قیام را فراهم کرد و قدرت را در دست گرفت، لنین و رفقایش معتقد بودند که این اوّلین گام در یک انقلاب جهانی ست. شروع این پروسه در روسیه نه به این خاطر که روسیه از لحاظ درونی آمادۀ یک انقلاب سوسیالیستی بود، بلکه به خاطر ویرانی عظیم ناشی از جنگ جهانی اوّل، شکست نظامی، گرسنگی و بدبختی عمیق توده ها بود که یک بحران اجتماعی و سیاسی را پیش از هر کشور دیگری در روسیه به وجود آورد. سقوط تزاریسم در فوریه 1917 یک جمهوری بورژوا دمکراتیک نا مطمئن و پر نوسانی را به وجود آورد که در اصلاح فجایع جامعۀ روسیه و در اختیار گذاشتن مایحتاج اولیّۀ زندگی برای توده ها ناتوان بود. ولی بلشویک ها معتقد بودند که حزب آنها میتواند به قدرت برسد و انقلاب سوسیالیستی را حتی در روسیه، که از عقب ماندگی رنج میبرد، آغاز نماید. چون جنگ جهانی اوّل یک بار دیگر، بر آنچه که در سال 1905 عیان شده بود، تأکید کرد. روسیه دقیقاً به خاطر عقب ماندگی اش و جمع تضاد های قدیمی و جدیدی که در هم آمیخته بودند به عنوان قابل انفجار ترین نقطه و به عنوان “ضعیف ترین حلقه ” خود نمائی میکرد.
اگر این حلقه بشکند تمام زنجیر را با خود می بُرد و پروسۀ انقلاب در کشورهای پیشرفتۀ صنعتی اروپا را تسریع می کند، پروسه ای که در آلمان آغاز میگردد.
پیش فرض های بلشویسم
پس هدف آنها تنها به ثمر رساندن انقلاب در یک کشور بخصوص نبود، حتی کشوری با ابعاد عظیمی همچون امپراطوری تزار که در دو قارّه گسترده بود. هدف آنها انقلاب جهانی بود. انقلاب بلشویک ها در روسیه فقط یک انقلاب روسی به حساب نمی آمد بلکه به عنوان اوّلین قدم در راه انقلاب در اروپا و جهان به حساب می آمد. این انقلاب تنها به عنوان یک پدیدۀ روسی اهمّیّتی برای آنها نداشت و اصولاً امکانی برای بقایش نبود.
پس کشوری که پروسۀ انقلاب در آن شروع شده بود بخودی خود و یا برای ویژگی های مخصوص اش و یا سرنوشت ملی آن مورد توجه بلشویک ها نبود، بلکه به عنوان پایگاهی برای شروع یک تحوّل جهانی مورد نظر آنان قرار داشت. در این سالها اروپا محور جهان بود، و یا حدّاقل اینطور به نظر می رسید. اگر انقلاب از روسیۀ پهناور و عقب مانده میتوانست اشاعه پیدا کند و در آلمان، اتریش، مجارستان و ایتالیا به پیروزی برسد محور کل دنیا تغییر میکرد.
با نگاهی به تجربۀ گذشته، چیزی که امروز تعّجب آور است زحمات زیاد و عزم پا بر جائی است که بلشویک ها با توّسل به آن در مدّت کوتاهی این دید استراتژیک را انتخاب کردند. حقیقت جالب توّجه در اینجا سخت گیری خشک بلشویک ها در ندادن هیچ گونه امتیازی به ناسیونالیسم بود. در سالهای آخر قرن 19 مارکسیسم نه فقط به عنوان یک ایدئولوژی خارجی که از لحاظ تاریخی و فرهنگی در اروپا رشد کرده بود وار د روسیه شد بلکه به عنوان رد آشکار هر گونه مأموریّت خاص مختص روسیه و راه ویژه ای برای رسیدن به سوسیالیسمِ بود. فقط کافی است که پُلمیک های تند لنین و پلخانف را بر علیه پوپولیسم به یاد آوریم. اوّلین هسته های مارکسیست که بعداً حزب کار سوسیال دموکرات را به وجود آوردند در مخالفت با گرایشات اسلاو دوستانه که ریشۀ عمیقی در فرهنگ روسیه داشتند و گاهی موضع جنگ جویانه و انقلابی ای در سطح سیاسی اتخاذ می کردند، از اشاعۀ راه غرب گرائی (Westernization) هیچ کوتاهی نکردند. رُشد اقتصادی-اجتماعی کشور نمی توانست به ارزش های بدوی روسیۀ مادری واگذار شود. توسعه به معنای صنعتی شدن بود؛ یعنی رشد سرمایه داری. علاج مرض های ناشی از “عقب اُفتادگی آسیایی” روسیۀ تزاری، علوم و تکنولوژی غرب بود، توسعۀ سرمایه داری صنعتی که آن، خود موجب به وجود آمدن پرولتاریای مدرن کارخانه ای می شد. اهمیّت این تأکید ایدئولوژیک و حدّ و اندازۀ تعهّدی که اوّلین نسل مارکسیست های روسی به این مسئله داشتند در پژوهش تاریخی لنین که به رشد روابط سرمایه داری در روسیه اختصاص داده شده بود به ثبت رسید. پس در آخرین دهۀ قرن نوزدهم، مارکسیست های روسی موضع دشواری را اتخاذ کردند (که در پُلمیک ها مورد سوء استفادۀ پوپولیست ها قرار میگرفت) که همان مدافعه از پروسۀ سریع صنعتی شدن بود که به وسیلۀ بورژوازی لیبرال هم حمایت میشد – گر چه در میان مارکسیست ها اهداف گوناگون و دورنما های مختلفی وجود داشت. ایدۀ اساسی حاکم بر این موضع آن چیزی ست که ریشه و هستۀ تمام تفکرّ مارکس را تشکیل میدهد. انقلاب سوسیالیستی انقلابی است که به وسیلۀ طبقۀ کارگر به ثمر می رسد و رهبری میشود؛ طبقه ای که خود را با رشد سرمایه داری صنعتی رشد میکند. انقلاب سوسیالیستی یک رهائی کامل بشریّت است، ولی این رهائی مستلزم شروط تاریخی و مادی است: نه تنها “اجتماعی شدن کار ” و تشکیل کارگر کُلکتیو “، نه تنها رشد وسیع باز دهی نیروی کار، بلکه همچنین زوال محدودیت های محلّی و بنگاهی (Corporative) که فقط در چهار چوب تولید صنعتی مدرن و بازار جهانی ایجاد شده به وسیلۀ امپریالیسم به دست می آید. در غیاب این دو شرط اساسی کلّ تئوری مارکس نیز پا در هوا می ماند. زیرا آنها یک صحنۀ انقلابی در جهان به وجود می آورند که در آن وحدت بشریّت، کمونیسم بین المللی میتواند تحقق یابد و به علاوۀ آنها یک عامل انقلابی نیز به وجود می آورند که به پروسه های کار علمی و عقلانی (Rational) مربوط است – یعنی کارگر و تکنسین مدرن.
در سالهای اوّل این قرن (قرن بیستم)مارکسیست های روسی به زودی شروع به پیوند زدن یک سری مشخصّات، و در بعضی مواقع حتی ایجاد تغییراتی در این سیستم پیش فرض های اساسی نمودند. آنها می بایست دیدگاه خود را در قبال اهداف سیاسی-اجتماعی که در حول آن میخواستند عمل کنند تصحیح نمایند تا تأثیر عمیقی بر روی اجتماع معاصر روسیه گذارند و به عنوان یک نیروی انقلابی به طور مؤثر عمل کنند.
تضادّ اصلی
اوّلین و یکی از مهمترین این مشخصات البته درک “ژاکوبنی ” از حزب بود که به وسیلۀ لنین معرفی گردید. در چنین درکی، حزب، “حزب کادرها ” یا “انقلابیون حرفه ای ” شد، به عبارت دیگر یک پیشرو بسیار متمرکز. مشکل نتوان فشار و این احتیاج مارکسیست های روسی را، به خاطر شرایط ویژۀ اتمسفر غیر قانونی که حزب باید تحت استبداد تزاری در آن عمل میکرد درک نکرد. یک مشخصّۀ دیگر و یا بهتر است بگوئیم در این مورد، تغییر بحث های حسّاس حول طرح مارکسیستی کلاسیکی که لا اقل تا آن هنگام به مارکس نسبت داده میشدند بود که صحبت از دو دوره و یا مرحلۀ انقلاب – بورژوا دمکراتیک و سوسیالیستی – به معنی دو مرحلۀ مشخص که در دوران تاریخی به هم پیوسته قرار دارند میکرد. مسئله مورد بحث در اینجا حتی بیشتر از شرایط مشخص روسیه نشأت می گرفت. ولی مقیاس انحراف در این مسئله آن قدر بود که عمیقاً بر تمام استراتژی و آیندۀ حزب کارگران تأثیر گذاشت. به خاطر خصلت استبدادی رژیم تزاری و نبود هیچ نوع از آزادی های قانونی، حتی اگر از رشد ضعیف سرمایه داری صنعتی هم صحبت نکنیم – حزب مارکسیست می بایستی در محیطی عمل میکرد که عموماً چنین پذیرفته شده بود که در هر شرایطی یک انقلاب بورژوائی باید قبل از انقلاب سوسیالیستی به وقوع بپیوندد. پس مسئله این بود که: یک حزب مارکسیست در قبال این انقلاب بورژوائی که هم رشد روابط سرمایه داری و هم تقویّت و سازماندهی طبقۀ کارگر را در بر دارد، چه موضعی باید اختیار کند؟
تا حدود 1905، مارکسیست های روسی وسیعاً این تز را قبول داشتند که انقلاب سوسیالیستی در کشورهای از نظر اقتصادی عقب افتاده مثل روسیه که در آن پرولتاریای صنعتی اقلیت محدودی را شامل میشد و انقلاب بورژوائی هنوز به وقوع نپیوسته بود – امکان پذیر نیست. آنها استدلال میکردند که در روسیه انقلاب فقط میتواند بورژوائی باشد، پس وظیفۀ سوسیال دمکرات ها فقط میتوانست حمایت از بورژوازی باشد و نه به سرانجام رساندن انقلاب خودی.
اما بعد از سال 1905 فقط منشویک ها بر صحت این تز اصرار داشتند. خط ّ منشویکی که حمایت از بورژوازی لیبرال و خود داری حزب سوسیال دمکراتیک به منظور “پاک نگاه داشتن دستان خود ” را قبول داشت ، به وسیلۀ دو دیدگاه استراتژیک دیگر در جنبش کارگری روسیه در حین انقلاب 1905 مورد مخالفت قرار گرفت. “دیکتاتوری انقلابی – دمکراتیک کارگران و دهقانان ” لنین، و دیدگاه “انقلاب مُداوم ” تروتسکی. این دو دیدگاه نیز که با هم مخالف بودند.
آنچه که در هر دوی این مواضع – در مخالفت با منشویک ها – مشترک بود نقش مثبت و پیشروئی بود که در خود انقلاب بورژوا دمکراتیک به سوسیال دمکرات ها داده میشد. اما اختلاف ما بین این دو به اندازۀ کافی زیاد بود که در سایر مسائل با یکدیگر متضاد باشند. لنین می پنداشت که حزب باید مشوّق وحدت انقلابی کارگران و دهقانان باشد، به طوری که آن، انقلاب بورژوائی را به ثمر رساند و زمینه را برای انقلاب سوسیالیستی فراهم آورد؛ در حالی که این پروسه به هر حال برای یک دورۀ کامل تاریخی یک انقلاب بورژوائی باقی خواهد ماند، که این به خاطر سلطۀ دهقانان است. از سوی دیگر تروتسکی معتقد بود که در همان حال که پرولتاریای روسیه باید دهقانان را به طرف خود جلب کند و رهبری آنها را در انقلاب بورژوائی داشته باشد، نمیتواند در آن نقطه، این پروسه را متوقف نماید. پرولتاریا برای تکمیل انقلاب بورژوائی به ناچار ناگزیر است تا انقلاب خود را در یک پروسۀ غیر مقطع (پیوسته) Uninterrupted آغاز نماید.
درک یک نکته در اینجا مهم است: گر چه هر دوی این خطوط به خاطر برخورد به مسئلۀ انقلاب در روسیه به وجود آمدند ولی به هر حال یک نوع حمایت و تکمیل در سطح جهانی را پیش فرض داشتند. اگر به این خطوط، به جای در نظر گیری این چارچوب جهانی فقط در محدودۀ جامعۀ روسیه آن زمان برخورد شود، در آن صورت هر دو اختیاری و غیر عملی میشوند. در آن صورت خط لنینی به معنی متشکل کردن پرولتاریا برای رهبری انقلاب بورژوا دمکراتیک میبود، یعنی برای استقرار رژیمی که به خاطر حکم فرمایی کار مزدی و استثمار سرمایه داری، پرولتاریا خود رنج میبرد. از سوی دیگر تروتسکی به معنی حمایت از یک گذار غیر مقطع (مداوم) از انقلاب بورژوائی به انقلاب سوسیالیستی در کشوری میبود که پرولتاریای صنعتی به مانند یک جزیره در محاصرۀ دریایی نامحدود از دهقانان بود. معذالک، این دو تز علیرغم محدودیت ها و اختلاف شان، مخصوصاً در قالب 1905 شان، دارای اهمیّت و خلاقیتی هستند که به شرح زیر است:
هر دوی آنها تضاد واقعی و اصلی ای که حزب روسی خود را در آن محصور یافت طرح نمودند: آن یک حزب انقلاب سوسیالیستی در کشوری بود که برای چنین انقلابی کاملاً نارس می نمود. با این وجود، حزبی که برای نیل به این هدف، در چنین زمینۀ به ظاهر اشتباه آمیزی به وجود آمد نه از روی اتفاق، بلکه به خاطر دلایل عمیق تاریخی بود.
در برخورد با این تضاد اصلی، این دو موضع به طور ضمنی حاوی نکات جدید تحلیلی بودند که چند سال بعد در تئوری لنینیستی امپریالیسم کاملاً توضیح داده شدند. اولین این نکات آن بود که دیگر در قرن بیستم یک بورژوازی انقلابی نمیتوانست باقی مانده باشد: بنابراین رهبری انقلاب بورژوا دمکراتیک در جایی که چنین انقلابی میبایست به وسیلۀ پرولتاریا صورت بگیرد غیر قابل اجتناب بود. این ایده، تحلیل قبلی مارکس را در مورد تاریخ آلمان نوین تصحیح کرده و گسترش داد، که در آن تحلیل مارکس از ضعف و عجز بورژوازی آلمان در روبرو شدن با مسئلۀ انقلاب خود و بریدن پیمانش با اشرافیان (یونکرها) صحبت کرده بود. نکتۀ نوین دوّم که تازگی آن از نکتۀ اوّل هم بیشتر بود در این فرضیه که انقلاب سوسیالیستی حتماً نباید ابتدا در غرب – در کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری به وقوع بپیوندد بلکه میتواند در کشورهای عقب ماندۀ شرق به حرکت در آید و حتی از مناطق پیرامونی خود کشورهای متروپل و مراکز حساس سیستم شروع شود خلاصه میشد. این تز تا حدی پیش زمینۀ تحلیل لنین از امپریالیسم بود یعنی زمینه را برای آنچه که بعداً لنین آن را قانون “رشد نا موزون ” خواند آماده کرد. که بر طبق آن قابل انفجار ترین نقطۀ سیستم جهانی لزوماً پیشرفته ترین نقطه نیست بلکه بر عکس میتواند “ضعیف ترین ” حلقه از نقطه نظر صنعت سرمایه داری باشد، اما این حلقه علیرغم ضعفش میتواند از قابلیت انقلابی و نیروهای انفجاری غنی باشد: دقیقاً به این خاطر که هر دو تضاد های کهنه و جدید را در خود مجتمع دارد.
انترناسیونالیسم لنین
بارها اشاره شده است که هر دوی این تزها دیدگاه اصلی مارکس را از بسیاری جهات تغییر داده اند: منشویک ها اوّلین کسانی بودند که این را مطرح کردند، ولی یک ارزیابی واقعی تر از نقطه نظر بُعد تاریخی نشان میدهد که علیرغم تغییراتی که آنها ایجاد کردند مواضع لنین و تروتسکی حاوی نکات اصلی و کلیدی تحلیل مارکس بودند و اصولاً آنها را از تحلیل مارکس جدا دانستن غیرقابل تصوّر است. چون، در حالی که هر دوی آنها با این مسئله که تاریخ در پیش روی آنها گذاشته بود تا در بارۀ وظائف انقلابی یک حزب مارکسیستی کارگری در یک کشور نسبتاً عقب افتاده فکر کنند، مواجه شدند، مشخصّۀ مشترک شان آگاهی روشن آنها از این مسئله بود که تحولی که در راه رسیدن بود، خارج از این که در کجا ممکن است آغاز شود؛ فقط می توانست یک تحوّل انقلابی جهانی باشد، یعنی تنها عکس العمل مناسب در مقابل نظام جهانی امپریالیستی. به علاوه، هر دو تأکید میکردند که زمینۀ تعیین کننده ای که این نبرد نهایتاً به شکست یا پیروزی منتهی می شود، فقط میتواند در کشورهای مرکزی سرمایه داری متروپل باشد – در آن هنگام این به معنی کشور آلمان بود و پیشگام آن فقط می توانست پرولتاریای مدرن صنعتی باشد-که برای مارکس سوژۀ(subject) تاریخی انقلاب بود.
بسیار مهم است که به این نکات توجه صحیح و روشنی شود، چون آنها با یک واقعیّت تاریخی مطابقت دارند: درک حاکم بر قدرت گیری بلشویک ها در سال 1917 و تئوری و عمل رهبری حزب، حداقل تا سال 1924. به راستی فقط رجوع آگاهانۀ بلشویک ها به محتوای اساسی تحلیل مارکس می تواند برجسته ترین مشخصات آنها را توضیح دهد: آگاهی عمیق و متداوم از ماهیّت استثنائی و متضاد وظائف حزب روسی به مثابه ابراز انقلاب سوسیالیستی در کشوری که هنوز شرایط برای چنین انقلابی آماده نبود.
در همین رابطه قسمتی از کتاب جنگ دهقانی در آلمان انگلس بسیار روشنگر است و میتواند در بازگو کردن آنچه که در فکر مان هست کمک مان نماید:
“بدترین چیزی که در مورد رهبر یک حزب افراطی میتواند رخ دهد این است که او ناگزیر باشد زمانی رهبری حکومتی را به دست گیرد که در آن دوره جنبش هنوز به سطحی نرسیده باشد تا بتواند تسلط طبقه ای را که او نمایندگی اش میکند و همچنین تحقق اقداماتی که این تسلط به دنبال دارد را فراهم آورد. آنچه که او می تواند بکند بستگی به ارادۀ او ندارد بلکه بستگی به سطح رشد ابزار مادی معیشتی دارد، به شرایط تولید و بازرگانی….. آنچه که باید انجام دهد، آنچه که حزب از او می خواهد، باز هم بستگی به او ندارد….. او به خواسته هایی که تا آن زمان مطرح شده اند محدود است….. پس ناچار با یک مسئلۀ غیر قابل حل روبرو میشود. آنچه را که میتواند انجام دهد با تمام اعمال قبلی، اصول و منافع آنی حزب در تضاد است، و آنچه را که باید انجام دهد غیر ممکن است. در یک سخن، او ناگزیر است که حزب و یا طبقۀ خود را نمایندگی نکند، بلکه نمایندگی طبقه ای را کند که جنبش در آن موقع برای آن مستعد است. برای منافع جنبش او ناگزیر است که منافع طبقۀ دیگری را به جلو ببرد، و جملات و قول های متعددی را به خورد طبقۀ خود دهد و به طور جدّی اظهار کند که منافع آن طبقه، همان منافع طبقۀ خود است. هر شخصی در چنین موقعیتی بدون شک بازنده است.”
هیچکدام از رهبران بلشویک و در میان آنان لنین، به هیچ وجه این ایده را قبول نمیکردند که چشم انداز آنها بسیار ناامید کننده است. ولی با وجود این جای تعجب است که بلشویک ها بارها و بارها آگاهی روشن شان را در مورد تضادی که تاریخ و گسترش امپریالیسم در مقابل آنها قرار داده بود، نشان میدادند. آنها به جای تن دادن به آن، خیال حل آن را داشتند و به این خاطر تنها راه صحیح ممکن را در پیش گرفتند: یعنی تضاد را نادیده نگرفتند و آن را پنهان نکردند بلکه نتایج آن را علناً در استراتژی خود منظور نمودند. این کلید توضیح اولین اقدامات بلشویک ها در قدرت است. مثل حکم تقسیم زمین میان دهقانان، و یا دادن حق خودمختاری به ملیت ها که شامل حق جدا شدن از امپراطوری قبلی تزاری نیز بود؛ این اقدامات به وسیلۀ منتقدین بسیاری مورد حمله قرار گرفت، بخصوص روزا لوگزامبورگ که آنها را اقدامات بورژوا دمکراتیک و غیر سازنده خواند و معتقد بود که آنها در آینده موانعی در راه ساختمان سوسیالیسمِ ایجاد خواهند کرد. همین آگاهی، فکر لنین را در مورد ماهیت انقلاب اکتبر و ماهیت سوسیالیستی آن رنج میداد، نه فقط فوراً بعد از تسخیر قدرت بلکه بعداً هم در سالهای 1919 یا 1921. این رنج به خوبی در عنوانی که به رژیم جدید داده شد منعکس است: “دولت کارگران و دهقانان.”
در اینجا از قلم انداختن لغت روسیه، ماهیت انترناسیونالیستی انقلاب را تأیید میکند، در حالی که طبقۀ دومی – که هیچگاه در تئوری اولیّۀ دیکتاتوری پرولتاریا پیش بینی نشده، در کنار طبقۀ کارگر ظاهر میگردد – یعنی دهقانان. تقریباً تمام حرکات سیاسی و تغییر مسیرهای لنین در تمام طول حیات او تحت تأثیر همی آگاهی او از این تضاد بود.
محدودیت های عقب افتادگی
امروز چنین به نظر میرسد که به یک بررسی مجدد و بیطرفانه در مورد نکات اساسی متعددی در تفکر و آثار لنین نیاز باشد. بیشترین توجه معاصر اولاً بر روی درک لنین از حزب و ثانیاً بر تاخیر وی در اهمیت دادن به نقش شوراها – که قبلاً در انقلاب 1905 به وجود آمده بودند – متمرکز شده. این بازجویی ها طبیعتاً به خاطر پیامد های مرگ لنین در روسیه است. در اینجا است که ما معنی هشدار پیشگو مآبانۀ مشهور روزا لوگزامبورگ را در جزوۀ او در مورد انقلاب روسیه در می یابیم: “با سرکوب سیاسی در تمامیّت سرزمین، زندگی در شوراها هم باید بیشتر و بیشتر فلج گردد. بدون انتخاب عمومی، بدون آزادی بی قید و شرط مطبوعات و تجمع، بدون یک مبارزۀ آزاد عقیدتی، زندگی در هر نهاد عمومی میمیرد، فقط به عنوان صورت ظاهر زندگی در می آید که در آن فقط بوروکراسی به عنوان عضو فعال باقی میماند. زندگی عمومی به تدریج به خواب میرود و چند تن از رهبران حزبی که دارای انرژی خستگی ناپذیر و تجربۀ نامحدودی هستند حکمرانی و فرمانروائی میکنند. در میان آنها فقط در مواقعی، حدود ده تا دوازده نفر از افراد برجسته رهبری را در دست دارند و نخبگانی چند از طبقۀ کارگر هم گاه به گاه برای ابراز احساسات به خاطر سخنرانی رهبران به میتینگ های رهبران دعوت میشوند تا تمام مصوبات را به اتفاق آرا به تصویب برسانند – این در بطن خود یک دسته بازی است – یک دیکتاتوری است (مطمئناً)، نه دیکتاتوری پرولتاریا، بلکه فقط دیکتاتوری تعدادی سیاستمدار که یک دیکتاتوری در مفهوم بورژوایی آن است، به مفهوم حکومت ژاکوبن ها.”
البته همان طور که لنین نیز خود پذیرفت، این حقیقت دارد که شکل رژیم سیاسی که در انقلاب اکتبر در روسیه تحقق یافت، هیچگاه، حتی در ابتدا، یک دیکتاتوری پرولتاریا نبود، بلکه یک دیکتاتوری حزب بود که به نمایندگی از پرولتاریا اعمال میشد. به خاطر “سطح فرهنگی نازل توده های کارگر،” لنین در همان سال 1919 نوشت: “شوراها، که مطابق برنامه شان ارگان های ادارۀ مستقیم به وسیلۀ کارگران هستند، عملاً ارگان های اداره برای کارگران شده اند که به وسیلۀ پیشرو پرولتاریا رهبری میشود، نه به وسیلۀ توده های کارگر.” در همان سال لنین به صراحت تصدیق کرد که دیکتاتوری حزب، شکل مؤثر دیکتاتوری پرولتاریا باید در نظر گرفته شود، و تصریح کرد که “دیکتاتوری طبقۀ کارگر به وسیلۀ حزب بلشویک، که حداقل از سال 1905 با کل پرولتاریای انقلابی متحد شده است، مادّیت می یابد.”
به هر حال، هر چقدر هم که ما از این مسائل آگاه باشیم، ضروری است که 2 نکته را تأکید کنیم: 1 – این “تضادها ” در سیاست های لنین و بلشویک ها امری حاشیه ای یا اتفاقی نبودند که بعد از قدرت گیری با آنها مواجه شوند. برعکس، آنها یک جنبه تضاد اساسی ای هستند که قبلاً تشریح کردم: تضاد یک حزب به مثابه ابزار انقلاب سوسیالیستی در کشوری که هنوز برای آن مستعد نیست. واضح است که ما نمیتوانیم به سادگی این تضاد را به لنین نسبت دهیم، بدون آن که به طور هم زمان او را همچون منشویک ها، به خاطر انقلاب کردن، سرزنش نماییم، به جای آن که کرنسکی را در جای خود در قدرت نگاه دارد. 2 – قطعۀ مختصری که در بالا اشاره شد نشان میدهد که لنین در تمام نوشته های خود در مورد این تضاد آشکارا سخن میگوید و در تمام کتب مهم حزب این موضوع با آگاهی کامل مورد تحلیل و مباحثه قرار گرفته است. ولی آنچنان که کسی ممکن است تصور نماید موضوع اصلی، شکل آن نبوده است، بلکه بحث بر سر محتوی هم بوده است: خود این موضوع که مسئله به روشنی طرح میشد این سؤال را مطرح میکند که اگر مسئله نمیتوانست حل شود، از طریق چه وسایلی می توانست تخفیف داده شود و معتدل گردد. (تنها کافیست که به عنوان مثال بر بحث موشه لوین (M.Lewin) تحت عنوان (Lenin’s Last Struggle) تامل کرد.
چنین به نظر میرسد که اشتباه لنین در این بود که بیش از حد لازم احتیاجِ عملی را در محدوده روسیه در نظر میگرفت، بدون آن که محدودیت های سیاسی و تاریخی را که بر مبنای آنها این وسایل انتخاب شدند را روشن کند. برای مثال، این میتواند در مورد خصلت بسیار متمرکز حزب، که منطبق بر شرایط غیر قانونی بود، صدق کند. اما به عقیدۀ من این به دیگر قسمت های این تئوری، مثلاً آوردن “آگاهی سیاسی ” به درون طبقۀ کارگر “از خارج ” که امروز در بین جریانات روشنفکری سبب ایجاد رسوائی از نوع گرایش به جنبش خود بخودی (Spontaneous) و گرایش به کارگر گرائی (Ouvrierism) شده مربوط نمیشود.
سخن را کوتاه کنیم، با هیچگونه سفسطه جویی نمیتوان از این نکتۀ اساسی فرار کرد که: با وجود روسیه ای که شرایط در آن برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نبود، حزب بلشویک، که کوچک، یک پارچه، ولی مملو از زندگی دیالکتیکی سیاسی که تصور آن در حال حاضر غیر ممکن است – ابزار ضروری ای برای عمل در این شرایط مشخص بود. گرچه آسان نیست تا از مدارک مطمئن باشیم، باید تأکید شود که “انفراد ” بلشویک ها از توده های “انتخابی ” نبود که به وسیلۀ لنین اتخاذ شده باشد، و یا حتی “متأثر ” از خط سیاسی او هم نبود: بلکه به وسیلۀ موقعیت عینی تحمیل شده بود. باید گفته شود که علیرغم عقب ماندگی عمومی، روسیه دارای چند مرکز صنعتی بود. دویچر (Deutcher) به درستی اشاره کرده است که این مراکز از مدرن ترین بخش های صنعتی دنیا بودند، و “ضریب تمرکز آنها حتی از صنعت آمریکا در آن موقع هم بیشتر بود.” البته این حقیقت دارد و در نشان دادن این که انقلاب اکتبر (بر خلاف انقلاب چین که ماهیت آن اصولاً دهقانی بود) یک انقلاب کارگری بود که از شهر به مناطق روستائی رفت و نه بر عکس – نقش مهمی بازی می کند. ولی ما نباید منشاء مصنوعی این تمرکز صنعتی، برقراری آن “از بالا،” گسترش اخیرش و بالاخره این حقیقت که روسیه در تحلیل نهایی یک کشور با اکثریت دهقانی باقی مانده بود را فراموش کنیم.
ندیدن این واقعیت سبب میشود که از همان ابتدا درک از زندگی و آثار لنین را کنار بگذاریم. حزب بلشویک، حداقل در سالهای بلافاصله قبل از 1917، بیانگر هسته های بسیار متمرکز طبقۀ کارگر بود که از همه کیفیات نظم، سازماندهی و آگاهی پیشرو – که با “کارگر کُلکتیو مدرن” متناسب است – برخوردار بود. با این وجود، در رابطه با کل کشور بدون یک پایۀ طبقاتی مستحکم بود. چنین اوضاعی، که شبیه نقل قول انگلس در متن بالاست، به طور ضمنی دارای یک خطر عینی بود که آگاهی از آن حاکم بر تفکر و عمل لنین بود. زیرا حزب، دقیقاً تا آن حد که برای انجام انقلاب سوسیالیستی کافی بود، محکوم به انزوا و جدائی از توده های وسیع جامعۀ عقب افتادۀ روسیه بود. بنابراین انگیزۀ محدود نمودن خود، متمرکز شدن، در دسترس نبودن، همه ناشی از این مسئله است. از سوی دیگر، حزب می باید از این مخمصه فرار میکرد، اگر واقعاً خواهان عمل کردن به صورت یک نیروی انقلابی که بتواند توده ها را بسیج کند بود.
این مسئله ای را طرح میکند که به اندازۀ کافی مورد مطالعه واقع نشده است، ولی دارای اهمیتی حیاتی برای لنین بود: مسئلۀ اتفاق نظر – به معنی لزوم این که حزب در انطباق با آمال اساسی توده های وسیع عمل کند. نگاهی گذرا به آثار او مخصوصاً آثار 1917 کافی ست که پافشاری لنین را بر روی این موضوع نشان دهد. “حزب پرولتاریا نمیتواند وظائف معرفی سوسیالیسم در کشوری که دارای توده های دهقان کوچک است را تقبل کند، تا زمانی که اکثریت توده به ضرورت یک انقلاب سوسیالیستی آگاه شده باشند.” و یا “ما بلانکیست نیستیم، ما گرفتن قدرت را به وسیلۀ یک اقلیت تبلیغ نمی کنیم، ما مارکسیست هستیم.” “کمون (شوراهای کارگران و دهقانان) هیچ نوع رفرمی را که کاملاً چه به وسیلۀ واقعیات اقتصادی و چه به وسیلۀ آگاهی اکثریت توده ها ضمانت نشده باشد، معرفی نمیکند. تا آنجا تجربۀ سازمان دهی مردم روسیه ضعیف است، ما همه باید سازمان خود را هر چه محکم تر از طریق خود توده ها بسازیم.”
هر کدام از مسائلی که تا به حال مطرح شده است می تواند فصلی را به خود اختصاص دهد و خواننده باید تلاش کند که آنها را فرموله کند. برای شروع، آنچه را که مسئلۀ اتفاق خوانده ام، سؤالی است که برای لنینیسم جنبۀ ضروری دارد، در مورد توجهی که به دهقانان معطوف شد و رابطه با خرده بورژوازی به طور کلی. لنین در سال 1917 نوشت: “روسیه یک کشور خرده بورژوازی ست. اکثریت جمعیت کشور متعلق به این طبقه است.” همچنین، این مسئلۀ ملیت ها را هم مطرح میکند و همچنین مسئلۀ کشورهای مستعمره را. بالاخره، این مهمترین مسئله را در بر دارد، یعنی آن چیزی که امروز مبهم و نامعلوم است: به عبارت دیگر، احتیاج به این که مبارزۀ طبقاتی به صورت یک مبارزۀ سیاسی ساخته شود و شکل گیرد، که تا آن حد که از حدود محض فراتر رود، نمیتواند از رودرروئی با مسئلۀ ائتلاف خودداری کند. مارکس حتی در سال 1844 گفته بود: “اگر انقلاب سوسیالیستی یک انقلاب سیاسی یا جوهر اجتماعی است، این جوهر یا محتوای خود ناکافی است زیرا به یک شکل سیاسی احتیاج دارد، حتی به خاطر اینکه انقلاب بطور کلی یک عمل سیاسی است و بدون انقلاب سوسیالیسم تحقق نمی یابد.”

Pal


فرستادن نامه به این نویسنده | همه‌ی نوشته‌های

دیدگاه خود را بیان کنید.